تبليغاتX
مقاله-آموزش-مناسبت ها - این چند روز که نبودم



سلام به همگی خوبین ؟

ببخشید یه مدت نبودم ...رفته بودم ماموریت ...عجله نکنین سیر تا پیازشو براتون تعریف می کنم . جای همتون سبز هم ماموریت بود هم سیاحت .

نمیدونم یادتون هست یا نه ؟!! چند روز پیش باهاتون خداحافظی کردم و رفتم یعنی 9/8/87 . از طرف اداره بهم ماموریت 10 روزه که از بس بهم خوش گذشت یه روز بیشتر موندم به سمت غرب کشور و مرزهای ج.ا.ا برای برنامه ریزی جغرافیایی داده شد . آره !! با یکی از دوستان به سمت شهر سر پل ذهاب  از شهرستانهای استان کرمانشاه راه افتادیم و از اونجا به سمت بخشی با نام ازگله ...دیدنی های زیادی تو راه بود که زبانم از وصف این همه نعمت خدادادی باز ماند . چند روز قبل از اینکه ما وارد اون منطقه بشیم بارندگی خیلی زیبایی تمام زمینهای کوهستان را سیراب و چمنزارهای زیبایی مناطق را به رنگ سبز  تغییر داده بود . طوری که انگار با قلم مویی بر روی بومی شروع به نقاشی کرده باشی بنازم به این نقاش ماهر و زبردست . خلاصه روز اول با استقبال چند تن از افراد بومی منطقه روبرو شدیم و واقعا چقدر تحویل گرفتن بذار از وضعیت اجتماعی اونجا هم بگم . تو بخش ازگله که کار بنده ساخت تصاویر سه بعدی با استفاده از جغرافیای منطقه و نرم افزار GIS ( سیستم اطلاعات جغرافیایی) برای نقشه برداری کشور و همچنین ادارات مرتبط با آن از جمله محیط زیست ، منابع طبیعی ، مسکن و شهرسازی و ... بود . روز اول با دیدن مردم اون مناطق و چهره های آنها تصمیم گرفتم قبل از هر کاری برم و یکسری از آداب و رسوم آنها را یاد بگیرم . مردها مشغول کشاورزی و دامداری بودن و لباسهای کردی تن آنها خبر از دلهای ساده و مردهای فعال و پر جنب و جوش میداد . و زنها ، آنها نیز در کنار مردهایشان با لباس کردی همکار بودن و هم دوش مردها در مزارع کار میکردن . نا خداگاه ییک از مردها منو به خودش جذب کرد و به سمت اون رفتم ...از چین و چروک صورتش معلوم بود که سالهاست که با آفتاب آشناست وقتی به من دست داد دستانش زب بودن و این خبر از دستانی پر کارمیدادن خلاصه با زبان و لهجه کردی با من صحبت کرد و منم دست و پا شکسته یه چیزایی بهش گفتم . ما را به خونشون دعوت کرد و منم خیلی دوس داشتم خونه یکی از اهالی اونجا رو ببینم برای همین قرار شد ناهار در خدمتشون باشیم و روز بعد برا ناهار خونشون رفتیم .وای نمی دونی چه صحنه هایی دیدم . وارد حیاط منزل شدم یه حیات بزرگ و دل نشین . کف آن با سیمان پر شده بود و خبری از موزاییک نبود . سقف خونه هم تازه ایزوگام شده بود و یه قسمتی از اون هم کاگلی بود . همه خونواده تو حیاط بودن . همسر ایشون به همراه پسر و دختر ...خلاصه همه اومده بودن تو حیاط و به ما خوش امد گفتن . یه لحظه یاد خودم افتادم که وقتی کسی خونمون میاد یا طبقه بالا هستم یا خودمو میزنم به خواب که پایین نرم و باهاشون گپ نزنم . از خودم خجالت کشیدم ولی یه جورایی هم من تقصیر ندارم اگه شما هم به جای من باشین همین کار رو می کنید . چون طبقه پایین تو خنواده ما یک کم خصلت غیبت دیگران دیده میشه و من از این کار خیلی بدم میاد . دوس ندارم با سرم و یه لبخند زورکی حرفاشونو تایید کنم . برای همین همیشه پای سیستم هستم . خب بریم تو خاطره خودمون ، با تعارف صاحب خونه وارد هال شدیم یه دالان یه آشپزخانه و یه اتاق  خیلی زیبا تزیین شده بود . تزئینات خیلی ساده باعث زیبایی اتاق شده بودن ، هال منزل با یه پرده سفید رنگ دو قسمت شده بود یه توری سفید ، پرده را تزیین کرده بود . از صاحب خونه پرسیدم که اون طرف این پرده چه کاربردی داره ؟ اونم گفت : وقتی که خانوما خونه میان ، اون طرف پرده برای طرف خانوما درنظر گرفته شده ...و سمت دیگر اتاق با یک مبل سرتاسری به اندازه سه مبل به هم چسبیده بود و روی اون با پارچه ای زیبا مزین شده بود. میزبان گفت که این کار دستی خودمونه و تو این منطقه خانوما به این کارا روی می آروند .  خانوم خونه یه برنج خیلی عالی پخت کرده بود و میزبان به ما گفت که این برنج رو خودمون کشت می کنیم . خیلی خوشمزه بود . بعد از ناهار سریع چایی آوردند بعد از چند دقیقه خوش و بش و صحبتهای متفرقه به سمت محل استراحتمون که تو خوابگاه  اداره بود رفتیم یه چند روز بهمون خیلی خوش گذشت چون همش می خوردیم و می خوابیدیم تا روز های اخر که تصمیم ما بر این شد که بریم به سمت کارای محوله ، به همراه چند نفر از افراد محلی منطقه به چندین روستا سر زدیم یکی دو مورد از اون روستاها خیلی خیلی زیبا بنا شده بودند هشتمین روز تصمیم گرفتم برای کوهنوری بالای یکی از ارتفاعات برم . یه ارتفاع خیلی بلند که سمت دامنه غرب یاون وارد خاک عراق میشد . برای همین با توافقات نیروهای مرزی با چند تن از افراد بومی منطقه به سمت بلند ترین ارتفاع منطقه رفتیم . یکی دو تن از استاید دانشگاه همراه من بودن و با خودشون اسلحه آوردند و گفتند که می خوام هم کار کنیم و هم شکار . حدود 30 دقیقه ای از دامنه شمال شرقی اون بالا رفتیم که کوله من رو دوشم سنگینی کرد و خسته شدم . اما به روی خودم نیاوردم و پا به پایشون بالا می رفتم تا اینکه به ابتدای صعود از صخره ها رسیدیم . اونجا جهت استراحت نشستیم که من چند تا بز کوهی دیدم خیلی زیبا از صخره ها بالا می رفتن و با دیدن آنها من داد زدم که شکار!!!

همه با دوربین در پی شکار . و بزهای کوهی با شنیدن صدای من از صخره های صعب العبور بالا رفتند و یکی از اساتید که شکارچی ماهری هم بود گفت که باید امروز یکیشون رو شکار کنیم و به سمت بالا شروع به صعود کردیم . تو راه من فکرم به کارم بود و زیبایی های خدا !! و ناراحت که چرا محل بزهای کوهی را به همه نشان دادم ...منم تصمیم گرفتم هر جا دیدمشون آنها را رم بدم و کسی نتونه انها رو شکار کنه . به هر حال از کوه در حال بالا رفتین بودیم که چند کرکس بر روی سرمان شروع به چرخیدن کردن و صدای بال های بزرگشان که هوا را می شکافتند به گوش شنیده می شد . یه چرخی دور و بر ما خوردن و رفتن . صدای کبک ، تیهو، فاخته ، کلاغ و ... سکوت کوه را می شکست و سبزه زارهای دامنه کوه تصاویر زیبایی بر چشمان ما منعکس می کردند . حدود 2 ساعت و نیم طول کشید تا ما صعود کنیم و تو راه گلهای زیبای زرد رنگی که به زبان محلی با انها "کل مست " می گفتند به وفور دیده می شدند . کل در معنی محلی به بز کوهی اطلاق می شد و به خاطر اینکه غذای بزهای کوهی از این گلها بود و آنها را چاق می کرد به این نام معروف شده بودند. بالای ارتفاع خاک عراق بود و من برای سومین بار وارد خاک یک کشور دیگه شده بودم . در بالای ارتفاع به خاطر میادین مین و همچنین گلوله های عمل نکرده و منطقه آلوده باید جای پای افراد محلی انجا می گذاشتیم و گرنه از بین می رفتیم . خلاصه بالا من شروع به انجام کارم کردم و عکسهای زیادی هم از اون بالا گرفتم که اگه عمری بود براتون نمایش میدم . بالا کباب درست کردیم و همه به دنبال بزهای کوهی می گشتند . و تی به من هم یه تفنگ دادن منم از خدام بود و می خواستم با دیدن آنها با یه شلیک اشتباهی آنها را رم بدم . دیدم همه جلو رفتن و منو تنها گذاشتن منم از داخل کوله ام مقداری آب بیرون آوردم و وضو گرفتم و در بالای بلند ترین ارتفاع که مایلهای مایل از اون بالا پیدا بود نماز ظهر و عصرم را بجا آوردم و خلاصه از نعمتهای زیبای خدادادی تشکر کردم و بعد از چند دقیقه دیدم که صدای دوستان میاد که دست از پا دراز تر برگشتند و بزها فرار کرده بودند و منم خیلی خوشحال شدم . یکی از افراد بومی منطقه گفت که چند روز پیش یه آهو که همراه بچه اش برای چرا اومده بود بیرون رو با تیر زده بود و بچه اون رو گرفته بود و خونه اورده و بعد از چند روز بچه آهوی جوان هم مرده بود . نمیدونم ما انسانها چه موجودات بی رحمی هستیم که به خودمون هم رحم نمی کنیم و همه چیز را از بین می بریم . ساعت داشت به 15:00نزدیک می شد و ما به سمت پایین کوه به راه افتادیم . خورشید هم کم کم به سمت غرب در حرکت بود به پایین دامنه رسیدیم و اونجا یه چایی درست کردیم و بعدشم چند کیلومتر پایینتر به چشمه ای رسیدیم که مثل آب اون چشمه رو من تو هیچ جای ایران و جهان نخورده بودم . آب ملایم و سبکی داشت . یه گروه با تماس دوستان از قبل به پایین تر ما اعزام شده بودن و با دیدن ما خیلی خوشحال شدن . با هم سر چشمه مجددا چایی درست کردیم و به تخته سنگی که معلوم نبود از چه زمانی اونجا قرار گرفته شده بود خیره شدم . بله یه عکس بز کوهی به همراه شکارچی که پای خودشو روی شکار گذاشته بود توجهم رو جلب کرد . سر شکارچی معلوم نبود و فقط پای اون مونده بود . از چند نفر قدمت اونو پرسیدم ولی کسی از قدمت اون چیزی نمی دونست . بعد از چایی و سوار شدن بر خوردو به محل اسکانمون راه افتادیم . من کل برنامه هامو انجام دادم و دیگه چیزی نموند . برا همین خودمو برا رفتن آماده کردم . و روز یکشنبه با  ساعت 14:00 از اونجا به سمت منزل حرکت کردم . خیلی چیزا یاد گرفتم و خیلی چیزها برایم درس شد . دو س دارم بقیه ماجرای منو بصورت چند تصویر ببینیید .

اولین تصویر کوهی که هنوز تشعشعات آفتاب صورتش را گرم نکرده :

صبح ساعت ۶:۰۰

و اینم درحال صعود:

واینم صعود:اون بخشی که در پایین دیده میشه بخش ازگله هست و من از اونجا حرکت کردم

 

اینم زیباییهای اونجا : این گل کل مست هست کهدر خاطرات براتون گفتم:

 

واینم باز زیبایی:

ارتفاع قله رو یدم رفت بگم : ۱۸۸۷ متراز سطح زمین و ۲۴۳۵ متراز سط دریا

و اینم وقتیکه پایین اومدیم و دامنه سر سبز کوه:

 

و دو عکس آخر هم مربوط به چشمه معدنی و تخته سنگ نقش برجسته شکار و شکارچی:

 

و اینم آخرین عکس :

شکار وشکاچی : بزکوهی نشسته و شکارچی پایش را روی آن گذاشته...متاسفانه سر شکارچی از روی تخته سنگ برداشته شده است.

 

+ äæÔÊå ÔÏå ÏÑ  دوشنبه بیستم آبان 1387;ÓÇÚÊ 19:53;  ÊæÓØ عاشقی از دیار عاشقان;  |