|
قلم
قلم سفیدی دل کاغذم را طی می کند و چشمانم تاریکی خانه ای که سفیدی دل کاغذ را نمی بیند . آری خودم را می گویم ...کسی که در تاریکی شب با چشمانی خمار آلود عشق شب را به سحر می رساند و دستانم برای خبر از دلبری ...مرکب را بر روح و روان کاغذم جاری می سازند .... شب -تاریکی مطلق ساعت ۱:۰۰ بامداد
دلبر گر هزار بود دلبر فقط یکیست قربان دلبری که دلش با زبان یکیست
دل قلمم هوای برگی از برگان دلم کرد و باز آغاز نمودم نامه عشق را ....
امروز بر بلندترین ارتفاع عشق قدم نهادم و سر را بر پایین ترین جایگاه ازلی اش نهادم تا شاید از فرش ترین جایگاه بر عرش برین پای بگذارم .... دستانم را بر قله ی اوج ...همچون بازی شکاری باز نمودم و در پی شکاری که چندین سال عمرم را در جستجویش سپری کردم .... آری شکاری که «عین» عقلم را برده بود و «شین» شموس دلم را منور ساخته بود و «قاف» قرارم را ربوده بود . باز بر فراز آن بلندگاه دنبالت بودم .... اما از این تکاپو حاصل دست رنجم سپیدی موی مجنون بود و عشقبازی حافظ با شاخ نبات ... گروه کوهنوردی ( قله دماوند)
با سلام خدمت تمامی دوستان و عزیزان ... خدا نگهدار دوستان گلم مجدداْ عید رو بهتون تبریک می گم ... روزها نو نشده کهنه تر از دیروز است گر کند یوسف زهرا نظری نوروز است ای خدا کاش شود سال نو ام عید فرج که نگاهم نگران ...منتظر آن روز است ************************************ راستش از دنیای وبلاگ نویسی رفتن برام خیلی سخته .... ولی منم باید به فکر خودم باشم ....به فکر برنامه هایی که بتونم حداقل کاری بکنم و بتونم خدمت آقا رو سفید باشم ... عزیزان داداشی رو همیشه دعا کنید ... این اخرین وب بنده بود و دیگه وبی در کار نخواهد بود .... دنیا همینه .... دوست دارم بیشتر گمنام باشم تا اینکه همه منو بشناسن ************************************************* منتظرم که بیایی............................................مهدی جان ************************************************* اون دوستانی که همیشه به یاد بنده بودن و هستن هم تشکر می کنم ...و بدونید که دل به دل راه داره و منم براتون دعا خواهم کرد البته اگه قابل باشیم . ********************************************** پنجره زیباست اگر بگذارند چشم مخصوص تماشاست اگر بگذارند من از اظهار نظرهای دلم فهمیدم عشق هم صاحب فتواست اگر بگذارند در پناه خدای عاشقان یا حق
دیشب در اتاق کوچکم برای تو گریستم و تنهایی ورق های سفید دفترم را باور کردم ... دیشب دوباره آن خاطرات را ورق زدم ...خاطراتی از نگاهها و لبخندهای تو ... خاطراتی از دوستان آن کوچه شلوغ که بوی عاشقی می داد. دیشب با همه قاصدکهای شعرم برای خدا نامه نوشتم بر ورقهای تنهایی... دست نوشته بعدی : قسم به بنفشه های حرف های بی کسی ات که برای همیشه مرا داغدار کرد قسم به بغض های صورتی تجسم دربه دری ات که می دانم نزدیک غروب خواهد شکست قسم به نغمه های پنهان خاکستری چکاوک های بیداری که صبح را به میهمانی می خوانند قسم به تو که دیوار چشمانم را در گودالی پر از تاریکی اشک های جاری رها ساختی قسم به درخت بید که مجنون تر از همه طلسم سرخ خود را با لرزیدن می شکست دست نوشته بعدی : این دست نوشته را برای شاگردانم بر روی تخته نوشتم : دیروز در مکانی روی تخته سیاهی جمله ای نوشته شده بود که توجه همگان را به خود جلب کرد . نوشته شده بود : ((( خوب برای من هم جالب بود . از کسانی که در آن مجمعه نشسته بودند یکی پرسید یعنی چه؟ من هم گفتم : گل زیباییش را از غنچه بودنش به ارمغان دارد و تا زمانی که غنچه است کسی آنرا نمی چیند ولی وقتی که گلبرگ هایش را باز نمود همه برای رسیدن به آن رقابت می کنند . آری دلم می خواهد بگوید حجاب دل باعث رسیدن به دلبر می شود و هر کسی میوه دل که عشق باشد را به دست کسی که لیاقت چیدنش را ندارد نشان ندهد ..... دل را با عشق آشنا کن.... آسمان چه زیباست ؟! ماه با نیم نگاهی به من ستارگانش را به نمایش گذاشت ماه چه زیباست ؟! ستارگان چشمک زنان مرا می خواندند .... و ستارها ... آنها تار و پود آسمانند و آسمان دل من است ... و دل ... آری باز هم دل ... دلم بیاد آسمانش افتاده تا گواه دیدار ستارگانش باشد ... و ماه... نوید دیدار دوباره را خواهد داد... دلم برای ستارگان تنگ شده ... نمی دانم ؟!! شاید باز هم آنها را ببینم و ماه من ... و ماه من سلام... هفت نصیحت مولانا : ۱-گشاده دست باش ...جاری باش...کمک کن ( مثل رود) ۲-با شفقت و مهربان باش (مثل خورشید) ۳-اگر کسی اشتباه کرد آن را بپوشان(مثل شب) ۴-وقتی عصبانی شدی خاموش باش (مثل مرگ) ۵-متواضع باش و کبر نداشته باش (مثل خاک) ۶-بخشش و عفو داشته باش (مثل دریا) ۷-اگر می خواهی دیگران خوب باشند خودت خوب باش (مثل آئینه) امشب هم قلم بر لبان کاغذم بوسه زد تا شاید... شاید بتواند از عشق بنویسد ...حال آنکه عشق سالهاست در کنج دیوار اتاق پیرزنی با چند تار عنکبوت محبوس گشته ... شاید بتواند از عاشقان بنویسد...حال آنکه عاشقان در پی تیشه فرهادند و اما از فرهاد خبری نیست شاید بتواند از زبان دیگران نسبت به این حقایق چند خطی بنویسد ...اما دیگرانبر عشق خندیدند .... زمانی که علت را جویا شدم همه به اتفاق گفتند : عشق را در کتب گذشتگان جستجو کن خدایا یا دیگران را عاشق نکردی یا هنوز معنای عشق را در کامشان قرار ندادی !! قلمم شرمش آمد و لبانش را که از لمس نمودن کاغذم خسته شده بود لب باز نمود و گفت : خدایای عاشقان را با غم عشق آشنا کن و بر پیکر کاغذم آرامید ...برای همیشه !! بندر ماهشهر -شب ساعت ۲۳:۳۰ -مورخه ۸/۱/۸۷ کارون موجهایش را به ساحل می راند و مرغان دریایی برفراز کارون در حال پرواز بودند چند کشتی به ساحل نشسته خبر از این می دادند که زمانی کارون دریا بوده است ... در جلوی دیدگانم پلی بر فراز کارون می بینم که قلمم از وصف این همه زیبایی مات و مبهوت مانده است ... صبحها کنار کارون لیاقت می خواهد و ما نیز از این سعادت بی بهره نبودیم ...زمانی کارون محل رفت و آمد ملائک بوده و حال به موجودی بی جان تبدیل گشته ... خدایا کارون رو دوباره عاشق کن !! رود کارون-خرمشهر صبح ساعت ۶ - مورخه ۳/۱/۸۶ سالهای سال شنیده بودم همه آدمها گمشده ای دارند و تا دنیا دنیاست آدم هایند و گمشده هایشان ... شنیده بودم آدم ها باید هجرت کنند تا گمشده هاشان را بیابند... هجرت از خویش ...هجرت به آسمان و آسمان درست همین جاست . اینجا که من ایستاده ام . اینجا که فرشتگان ایستاده اند ... درست در همین امتدادی که می رسد به نیستان ..اینجا که خاک حریر پر فرشته و آفتاب است . آری ... به تمامت خویش هجرت کردم و سفر ...آغاز بود ...سفر ....رسیدن ...سفر ...شتاب گرفتن و در آغوش گرم خدا... به اینجا رسیدم خاک دیگر خاک نبود ...خاک رسیدن به اوج بود ....خاک شیفتگی بود ...خاک دچار شدن در لحظه های آبی عشق بود ... بوی تو می آمد ...بوی فرشته ...من گذشتم از باران ...در سرزمینی پر از یاد تو .... خوزستان-منطقه طلائیه ....مورخه ۴/۱/۸۷ چند حدیث از آقا امام رضا(ع): عقل موهبتی است الهی ولی ادب با کوشش و رنج حاصل می شود (تحفه العقول صفحه ۳۴۲) خاموشی در از درهای حکمت است (تحفه العقول صفحه ۵۲۳) در ترازوی اعمال هیچ چیز گرانسنگ تر از اخلاق نیکو نیست (تحفه العقول) از حقوق میهمان آن است که او را تا در منزل همراهی کنی ... آقا بطلب ما رو میهمان خودت کن .... دلم براش یه ذره شده ...اما چه کنم !!! -سالها گریه کردیم تا خودمان را از ما گرفتند ... چهل سال سرمان را بر روی دست گرفتیم تا بفرمایند کجا تقدیم کنیم . هر آینه چشمانم را که بر هم می نهم به همت مولایم همه عالم را مشاهده می کنم -عاشق اگر رنگی از معشوق نگیرد در عشق خود صادق نیست ( مرحوم شیخ جعفر مجتهدی ) اینم شعر اخراجی ها : دنیا رو با همه خوب و بدش با همه زندونیای ابدش پشت سر گذاشتن و رها شدن رفتن و سری توی سرها شدن واسشون تو بند دنیا جا نبود دنیایی که جای پرنده ها نبود پشت سرگذاشته های بی هدف پیش رو لشکر آرزو به سر تو بهشت آرزو گم نشدن آدم حسرت گندم نشدن زنده موندن واسشون بهونه بود زندگی بازی بچه گونه بود یک صدا می خوندشون سمت خدا با سکوتشون رسیدن به صدا بر سر گور کشیشی در کلیسای وست مینسر نوشته شده است : کودک که بودم می خواستم دنیا را تغییر دهم . بزرگتر شدم متوجه شدم دنیا خیلی بزرگ است و من باید انگلستان را تغییر دهم . بعد ها انگلستان را هم بزرگ دیدم و تصمیم گرفتم شهرم را تغییر دهم . در سالخوردگی تصمیم گرفتم خانواده ام را متحول کنم .اینک که در آستانه مرگ هستم می فهمم که اگر روز اول خودم را تغییر داده بودم شاید می توانستم دنیا را هم تغییر دهم . هر کسی دنیا خواهد علم آموزد و هر کسی اخرت خواهد در عمل کوشد ابن سینا صبح ها ساحل چه زیباست .. امروزم در کنار دریا قدم برداشتم ...با خودم ...با دریا ... با عشق و با دلهای پر از صمیمیت ...دنبال عشق می گشتم ... ناگاه دریا گفت : من نیز سالهاست در پی این کلمه در ردپای دوست موجهایم را به ساحل می فرستم تا شاید خبری از عشق بگیرم ؟!! من نسیم صبحگاهیم را در صدای چند مرغ دریایی که در پی عشق کرانه ها را در می نوردن می فرستم تا شاید ... گفتم : چرا عشق را در درونت جتجو نمی نمایی؟ حال آنکه عشق در دل صدفهای عاشقت در کف سنگ های مرجانیت مدفون است ...می توانی از زبان ماهیانت سراغی از خانه لیلی بگیری ؟!! دریا سکوت کرد و آرام آرام موجهایش را جلوتر می راند ...گویی دریا می گریست . صبح ساعت ۵... مورخه ۱۰/۱/۸۷ کنارساحل خلیج همیشه فارس
مادر بهار بود کال و سبز رنگ پدر تابستان با خوشه های رسیده و مادربزرگ زمستان بود آن فصل ها رفتند اینک منم پاییز با دست های زرد خالی
آدم ها دیوار می کشند بین دلها ...آدم ها دیوار می کشند دور خودشان
آدم ها بین دیوارهایی که بدست خود ساخته اند با تنهایی خو می گیرند آدم ها نگاهاشان را زندانی می کنند پشت دیوارهای بی پنجره آدم ها تنها می مانند و تنها می میرند بی آنکه پنجره هایشان به هم سلام کنند . بی آنکه در حنجره هایشان ترانه آشنایی گل کند آدم ها در پای دیوارها می میرند بی آنکه عاشق شوند و دیوارها از کوتاه فکری آدم ها هر روز بلند تر می شوند... بندر دیلم --------مورخه ۸/۱/۸۶ --ساعت ۶ صبح کنار ساحل خلیج همیشه فارس
سلام دوستاي گلم نميدونم از کجاش بگم از اون حس آرامشي که با اولين نگاه به گنبد امام رضا به آدم دست ميده يا از اون شور و حالي که زائرا دارن برا زيارت .... چقدر دلم تنگ شده بود ... واقعا عشق يعني آرامش واقعي ! تنها چيزي که خواستم آرامش بود و بس ! اونم نه اينکه از تنهايي خودمو بيارم بيرون نه ! برا اينکه تو تنهاييام بيشتر به خداي خودم فکر کنم ..مث قبلنا ! مث اون درد دل کردنايي که نميفهميدم از کجا دلم اون حرفا رو ميزد ! همين که دستم رو رسوندم به ضريح دلم لرزيد ...... اشکام جاري شد بدون اينکه بخوام اشکام و پنهونش کنم ... ازش طلب بخشش کردم اميدوارم شفيعي باشه برام تا بتونم ...... يادش بخير ميرفتم حرم دلمو ميدادم دست آقا ... اوناييكه رفتن ميدونن تو حرم ميشه امام رضا رو ديد نميدونم ولي ... وقتي ميگن رئوفه .. وقتي ميگن مهربونه.. راست ميگن...اصلا همش حس ميكنم صفت امام رضا همون مهربونيشونه .... وقتي دم در حرم مي ايستي ....وقتي گنبد رو ميبيني .. سرتو كه خم ميكني دست كه رو سينه ميذاري با دلشكستگي ميگي: السلام عليك يا علي بن موسي الرضا.... وقتي وسط سلام بغض گلوتو ميگيره احساس ميكني آقا يه نگاه تو چشات ميكنه ...با همون مهربونيش دست رو سرت ميكشه آرومت ميكنه ...خوش بحال اونايي كه اينقدر بي تابي ميكنن ...دل رئوف حضرت طاقت نمياره ديگه اونا رو تو آغوشش ميكشه آرومشون ميكنه...كيه رفته مشهد امام رو نديده؟ كي ميتونه بگه رفتم و نديدم ؟محاله ... اونم امام رضا ..مگه مهمون نوازتر از اون ميبيني ؟ قبل از اينكه مشهد برسي مياد استقبالت ... كيه كه چشماش به ضريح خورده و اشکاش جاري نشده ؟ ! مگه ميشه ؟ جواب سلام كه واجبه چطور سلامش كردي و جواب نشنيدي اون كه جواب داد تو حواست كجا بود؟ چه صفايي داره وقتي آماده بشي براي حرم آروم آروم به نشانه احترام راه بري سرتو بندازي پايين وگرنه اينقدر عجله داري كه دوست داري عين كبوتراش پرواز كني بشيني رو گنبد طلا ... با هر قدم دلت تندتر ميزنه ...ميرسي به در حرم ... در حرم رو ميبوسي يه قدم ميري جلوتر چشات كه به گنبد نورانيش ميفته بيتاب ميشي ... سرتو خم ميكني سلام ميكني ...صداي زمزمه زائرا رو ميشنوي يه سري كنار باب المراد نشستن منتظر شفاي مريضشون هستن ... تو هم دلتو ببند به ضريح مگه نميخواي اين دل مريض هم شفا بگيره مگه نميخواي اين دل پر معصيت با يه نگاه آقا پاك بشه دلي كه جاي هر كس و ناكس نيست دلي كه بهت دادن گفتن پاك نگهش ميداري جاي خداست ... چقدر بهش بي توجهي كردي ؟ چقدر با گناه سياهش كردي ؟ به حضرت بگو دستم از همه جا كوتاهه گفتن بيا پيش غريب الغربا ... منم اومدم اينجا يه عنايتي كن آقا اگه دلت شكست يعني اذن دخول رو گرفتي جلوتر ميري هر چي به ضريح مبارك نزديكتر ميشي سر و صداها بيشتر ميشه سر و صدايي كه دوستش داري زمزمه اي كه برات آشناست همراه درد دلاي مردم ....صداي بال ملائك هم شنيده ميشه ........يه غم سنگيني رو دلت ميشينه يه بغضي كه نميدوني چرا هر وقت به ضريح نزديك ميشي گلوتو ميگيره ....يه حالي كه شايد ناشي از غربت شاه خراسان هست ، فقط يه جورايي دوست داري سر رو شونه امام بذاري و تا صبح قيامت اشك بريزي..... به اوج بي نيازي ميرسي ديگه هيچي نميخواي .... از همه جا بريده شدي ... يه سبكي و يه احساس پاك ... يه آزادي از قفس بدن...يه عروج از فضاي پست دنيا .....يه حس رهايي از ... شايد ساعتها بگذره و تو حس نكني نميدوني كجا داري سير ميكني ... كجا داري ميري ... يا بهتره بگم كجا دارن تو رو ميبرن ... فقط اونقدر روحت شفاف شده كه يه چيزايي ميبيني كه قبلا نميديدي...... يه دنيا شرمندگي يه دنيا خجالت از حريم كسي كه دعوتت كرد و بهش قول ميدي که ... چقدر ادعاهاي ما زياده .. چقدر بوي ريا از كارامون مياد ... يه كار كوچولو ميكنيم دوست داريم به همه بگيم من فلانم من چنانم.. با اخلاص خداحافظي ابدي كرديم!! تازه از مشهد برگشتم اما هنوز تو اون حال و هوام .. اگه يه ذره هم عوض نشم زيارتم بي اثر بوده مشهد رفتن فقط ديدن ضريح و چند قطره اشك نيست حرم يعني تحول روح يعني عوض شدن يعني حداقل يه قدم بالا رفتن .. اونجا ديگه بهونه واسه اشك ريختن نيست ... راحت راحت يه گوشه ميشيني و هر چي تو دلته خالي ميكني ..صفايي داره كه جاي ديگه پيدا نميشه ... خوش بحال اونايي كه هميشه حال و هواي مشهد و حرم تو دل اوناست ...خوش بحال اونايي كه دائم زمزمه زوار امام تو گوششونه ... نماز كه ميخونن روحشون پر ميكشه اونجا .. دلم لك زده واسه اون كبوترا كه بيقرار از اينور به اونور صحن و گنبد ميپرن ... دلم تنگ شده واسه وقتي كه وارد حرم ميشدم ... دلم گرفته از آخرين خداحافظي كه با حرم كردم وقتي كه اينقدر دلم گرفته بود نتونستم جمله آخر رو بگم .... وقتي كه نزديك در شدم گفتن بريم طاقت نياوردم بايد ميرفتم ولي دلم نميذاشت .... سرمو كه خم كردم بگم با اجازه من رفتم ... ياد سلام كردنام افتادم آخه من تازه اومدم هنوز.. هيچي نگفتم... هنوز گيجم... باورم نشده اومدم اما هنوز كارت دارم علي بن موسي الرضا ... واي از اون وقتي كه ديگه به هر ترتيبي شده از حرم مياي بيرون... وقتي ميگن ديگه دير شده بايد بريم ولي تو در عالم خودتي .... يه بغض تو گلوته كه شكسته و چشمات پر از اشکه ... تو راه همش به فكر اون لحظاتي بودي كه تو حرم گذشت اون حال و هوا ... اون صفاي حرم ... صحنها ... سقاخونه ها ... خادمها ... كبوترا ... زائرا ... هر چند دقيقه سرتو برميگردوني عقب يه نگاه به گنبد ميندازي انگار يكي داره با تيشه به دلت ميزنه ... هاي .. وقتي برا آخرين بار مياي بيرون و همينجوري زل ميزني به گنبد بدون اينکه حرفي بزني دلم عجيب گرفته بود ! کاش اين چند روز اينقدر زود تموم نميشد ! نميدونستم واقعا چي بايد بخوام !! اما زيارتشو آرزو کردم تا هميشه برم پيشش و آروم بگيرم ! ممنونتم امام رضا نوشته فوق به نقل از یکی از دوستان که چند سال پیش خدمت آقا رفته بود ومنم تو سیستمم برای خودم داشتم که امشب براتون زدم . اگه فرد مورد نظر تشریف اورد معرفی کنه تا ما اسمشون رو قید کنیم . می خوای دلتون رو بشکنم : به سایت زیر یه سر بزنید . پخش زنده از چند صحن آقا این عکس هم از طرف داداشی که پارسال خدمت آقا رفته بود و گرفت . امسال بنا به دلایلی که داشتم نتونستم به خودم اجازه عکس گرفتن بدم .برام دعا کنید
سلام به همه دوستان امروز اومدم براتون از خودم بنويسم . البته با استفاده از شعرهاي جناب استاد سلمان هراتي از شعراي بزرگمان: -بسم الله الرحمن الرحيم : من صداي فرو ريختن شانه هاي شيطان را مي شنوم . -اگر بپرسيم ناصر وحيدي كسيت ؟ من همان شبان عاشقم ، سينه چاك و ساكت و غريب بي تكلف و رها -محل تولد ؟ وطن من درياست . -تمام دار و ندار شما ؟ تمام حاصلم مشتي خاطره است . -حس خوبي كه در شما جوانه زده است ؟ من آبستن يك شكوفه ام كه همين تابستان گلابي مي شود . -اگر روزي به شهر شما بياييم ، سراغ شما را از چه كسي بگيريم ؟ گنجشك هاي شهرمان مرا مي شناسند. -خاطره اي از مادرتان : بردامن مادرم اگر گندم مي پاشيديم ، سبز مي شد ، از بس گريسته بود . -ايران ؟ و دنيا را مي گويم تا از تو بياموزد ايستادن را -يك دوستت دارم بلند ؟ وطن من اي توانا ترين مظلوم ، تو را دوست دارم . -جنس دلتنگي شما ؟ در سينه ام دوباره غمي جان گرفته است ، امشب دلم به ياد شهيدان گرفته است . -آيا تا به حال گريه كرده ايد ؟ بگذار گريه كنم،براي انسان نيم دايره ، انسان لوزي ، انسان كج و معوج ،انسان واژگون -پشت آسمان چه خبر است ؟ با سكوت هم صدا شو ،تابشنوي پشت آسمان چه مي گذرد . -چرا ستاره ها نمي افتند ؟ ستاره ها با نخ نور گلدوزي شده اند . -از آن كنجكاوي هاي خيلي شاعرانه : تمام حفره هاي شب را مي كاوم ،بر فطرت خزه ها دست مي سايم . -آيا تاكنون از كسي خواسته ايد چيزي به شما ياد بدهد ؟ آه ،اي رود شوريده ! آوازهايت را يادم بده . -براي شما لذت بخش ترين چيزها فهميدن چيست ؟ مي خواهم برف را، باران را ، بهاران را بفهمم. -چه بخوانيم ؟ با چشم هاي عاشق بيا تا جهان را تلاوت كنيم . -اگر بخواهيد كسي را به خانه دعوت كنيد ؟ يك شب به خانه من بيا ، خدا!!! -هنگام نماز چه احساسي داريد ؟باز چه بوي خوشي اينجا را فرا گرفته است . -تولدي ديگر ؟ معاد جاذبه اي است كه تو را بر مي انگيزاند ، سبز تر از هر بهار -خانه دوست كجاست ؟ او در بوي گل محمدي پنهان است . -اين روزها دربه در دنبال چه مي گرديد؟ دنبال سادگي پسركي مي گردم كه كودكي من بود . -اگر دلتان براي خدا تنگ شود ؟ سجاده ام كجاست ؟ -به جوانان جوياي كار چه شغلي پيشنهاد مي كنيد؟ فرهاد شويد و عاشقي پيشه كنيم . -راز بزرگ ؟ تنهايي ، راز بزرگي است . -امر به معروف ؟ بيا روشن بيا بي كينه باشيم ، بيا مثل دل آيينه باشيم -دنيا بدون علي ؟ زمين بي تو تاول معلقي است بر سينه آسمان . -ظهر عاشورا ؟ هفتاد و دو آفتاب از جنگل نيزه برآمد. -خيمه يعني ؟ خيمه يعني آفتاب را كشتند . -شهيدان ؟ آنان در هميشه اي از بهار ايستاده اند بي مرگ . -با روح خدا ؟ پيش از تو آب معني دريا نداشت ،شب مانده بود و جرات فردا شدن نداشت . -از((او )) بگوييد كه روزي خواهد آمد ؟او همه جا هست ،اتومبيل ندارد ،كفشهايش را خودش پينه مي زند ،او ساده زندگي مي كند و خانه خلاصه او نه شوفاژ دارد نه شومينه !! -بودن يا نبودن ؟ بودن ضرورتي است چنان كه زمستان و مرگ ضروري تر ، آنسان كه بهار -از فرداي روشن بگوييد؟ فردا ،با يك زلزله صبح مي شود ،فردا ،ما آغاز مي شويم ، فردا ، پايان بدي است ، فردا جمهوري گل محمدي است . -بهار از چه تباري است؟ بهار ، از تبار محمد است . - وكلام آخر ؟ بيا روشن ، بيا بي كينه باشيم ، چو آه ساكتي در سينه باشيم ، براي كثرت خورشيد در خويش ،بيا مثل دل آيينه باشيم .
سلام بر دلهاي هميشه غمگين ولي پر اميد ... اين روزها و اين شبها دل مولايمان خون است ...آري ! نمي دانم از كجا شروع كنم ولي يك كم از خودم مي گم شما رو نمي دونم ....وقتي وارد يكي از وب هاي عزيزان شدم ديدم قسمت كامنتهاش رو بسته وقتي متن آپ شده اش رو خوندم ديدم كه از اين كارش منظوري داره ... راستش اين چند روز تعطيلي براي من بد گذشت ، منظورم اينه اكه استفاده درست حسابي نكردم ... تا پنجشنبه كه سر كار بودم و بعدشم با آخر هفته ئ تعطيلي شروع به استراحت كردم ولي ديروز به خودم اومدم و ديدم كه دارم از بين مي رم براي همين مي خواستم خودمو بهتر پيدا كنم ...خودي كه هميشه در عشق پنهان بودم ولي به كسي چيزي نگفتم ... ديشب به حال خودم گريه كردم .... ديشب تنها بودم ... تشك و متكامو گذاشتم و به گذشته فكر كردم گذشته اي كه همش براي من لحظات شاد و غمي در بر داشته و دلمو به خوشي هاي آينده اش خوش مي كردم و به خودم مي خنديدم ...بعدشم زدم زير گريه مي دونيد چرا ؟؟؟ بهتون مي گم ...تو دفتر دست نوشته هام هميشه از عشق به عنوان يك موجود الهي و مقدس اسم بردم و از اون تعريف و تمجيد مي كردم اما ديشب همه حرفامو پس گرفتم و عقب نشيني كردم و به مولايم گفتم كه من لايق اين راه نيستم براي همين دست كشيدم ...جدي مي گم ..!!! ديگه نمي خوام عاشق باشم ...هر وقت عاشق شدم از عشق ضربه خوردم و مهمتر از عشق از ادماي اين زمين خاكي كه بعضي هاشون بنا به خواسته هاي درونيشون دلهاي ساده را به سمت خودشان معطوف مي كنن و به اسم عشق به ديگران القا مي نمايند ... از خدا سراغ عشق را گرفتم ..مهدي فاطمه را نشانم داد ....ولي من از ايشون خيلي دورم ...خيلي ...!!
سلام به همگی .... تو وب ها می گشتم تا این عکسو از دوست خوبم آقای احمد زراعتکار دیدم .... شما هم نگاه کنید ....زیباست ... چهار فصل در یک تصویر: منبع:http://amozesh3.blogfa.com
بازم به همه دوستان سلام . خب شاید این آخرین آپ داداشیتون باشه ... البته برمی گردم ... دارم می رم قم و تهران .... اگه خدا به خواد غروب پنجشنبه جمکرانم ..دعا کنید که آقا ما رو بطلبه ... خب اینم برای دوستداران آن حضرت داداشی و آبجی های مهربون من ... اگه خدا قبول کنه به جای همتون نایب الزیاره خواهم بود ... در پناه حق
خدایا تو خود گواهی که دلهای عشاق چقدر سنگین از غم عشقند؟؟!!!
من در تمام عمرم یک عمل را ترک کرده ام و اصلا انجام نداده ام و یک عمل را اصلا ترک نکرده ام و تحت هر شرایطی بجا آوردم و از این دو کار هم برکت زیادی دیده ام و آن را به شما سفارش می کنم : آنکه ترک کرده ام دروغ است . آنکه ترک نکرده ام نماز شب است . محمد تقی بهلول در سن ۹۵ سالگی ...
|
About![]()
بسم الله الرحمن الرحيم Archivesآبان 1388مهر 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 Links
وبلاگ دانشجویان کامپیوتر
قالب هاي بهار بيست
The Best Games Online
|