تبليغاتX
مقاله-آموزش-مناسبت ها

مقاله-آموزش-مناسبت ها

http://barbaleboreya.blogfa.com

هوالمحبوب

 

با عرض سلام خدمت تمامي داداشي ها و آبجي هاي مهربونم ....

حالتون خوبه ؟

داداش ناصر از سفر برگشته و كلي براتون خاطره داره ...مي خوام سفرنامه ام رو امروز براتون بنويسم و بدونيد كه هر چيزي با سعي و تلاش و همچنين خواست خدا و ائمه (ع) بدست مياد .

 

يادتونه كه گفتم عازمم و امروز امتحان رياضي دارم ...حالا ميام به 4 روز قبلش يعني 10/4/88 داشتم امتحان ميدادم و يه لحظه دلم شكست ....قربون امام رضا (ع) برم كه هر كي دلش براش مي شكنه سريع جواب ميده . به آقا گفتم : يعني مي شه امسالم بطلبي ؟‌!!

آخه راستش رو بخواي ما در حال ساختن منزل هستيم ..خونه قبليمون رو خراب كرديم و داريم به جاش آپارتمان مي زنيم .و از طرفي هم محل كار كلي گير بازار و براي يك روز مرخصي هزار بار خواهش و تمنا.

دلمو به دريا زدم و گفتم هر چي آقا بخواد .اگه بخواد بطلبه و دعوت كنه همه چيز جور ميشه .راستي اينم يادم رفت بگم وقتي با آقا داشتم درد و دل مي كردم اينو هم گفتم : كه خيلي حالم بده و دوست دارم بيام تو خونه شما و آروم بگيرم . خلاصه روز 13/4/88 شد و فرداش آخرين امتحان من !! دلمو زدم به دريا و رفتم پيش مديرمون و بهش گفتم آقاي مهندس من مي خوام برم زيارت و 10 روز مرخصي مي خوام . مديرمون همينجوري دهنش وا موند و گفت : 10 روز ؟؟؟؟

منم گفتم آره ...يه نيش خندي كردو گفت : من براي سفر زيارتي نه نمي گم ولي 10 روز زيادته و يك فهفته بيشتر بهت مرخصي نمي دم . منم براش توضيح دادم كه مي خوام برم قم و چند روز قم بمونم و بعدش برم مشهد . خلاصه گفت : تا اخر وقت اداري بمون اگه كار خاصي نداشتيم برو !!!

وايييييييييييييييييي !!!‌قر بون امام رضا برم كه چه قشنگ تو دل اينو اون ميذاره و همه چيزو درست مي كنه . روز بعدش امتحان رياضي داشتم از بس كه خوشحال بودم هيچي نخوندم و بعداظهرش رفتم و بليط قم تهيه كردم . امتحان ساعت 2:00 بود و من براي ساعت 3:00 حركت داشتم . از بخت بد من امتحان با نيم ساعت تاخير شروع شد و 2:30 رفتيم سر جلسه منم فط دو سوال بيشتر جواب ندادم و پايين برگه براي استاد نوشتم . و دلمو زدم به دريا و با خودم اينطوري عهد بستم كه اگه اين درس رو براي آقا هم بيافتم مشكلي نيست . تو همين حين سريع برگه رو تحويل دادم و به سمت ترمينال حركت كردم 5 دقيقه تا حركت اتوبوس من مونده بود . در دانشگاه به ماشين دربستي و بهش گفتم كه هر چه سريعتر منو به ترمينال برسونه . وقتي رفتم ديدم كه همه مسافران سوار شدن و فقط من و چند نفر ديگه مونده بود . خلاصه سوار شدم و تو پوست خودم نمي گنجيدم . ساعت 300 شب به قم رسيديم و منم چون از قبل هيچ چيزي رو فراهم نكرده بودم نمي دونستم چيكار كنم . فورا رفتم حرم ، وضو گرفتم و تا زيارت و اعمال مستحبي رو انجام دادم اذان گفت . نمازمو حرم بودم و بعد از اون خيلي خوابم مي اومد ، نمي دونستم كجا برم . با خودم گفتم كسي كه دعوت كرده همه چيزو جور مي كنه . حالا روز ميلاد يعني 13 رجبه ( ميلاد آقا امام علي (ع) ) قم مثل هر سال نبود . نمي دونم چي به سر اين شهر عزيز اومده بود يك كم بي روح شده بود . فكر كنم داغ بزرگي چون آيت الله بحجت غم بزرگي را بر دل اين شهر نهاده بود . صبح به سمت جمكران راه افتادم . ميخواستم اولين كسي باشم كه به آقا تبريك ميگه . آب و هواي قم هم به شدت گرم و گرد غباري كه چند روز پيش ايلام و استان هاي غربي رو گرفته بود به اونجا هم سرايت كرده بود و خلاصه تنفس را دشوار كرده و به سمت تهران هم مي رفت . رفتم تو مسجد نماز و آداب نماز آقا را بجا آوردم و اومدم بيرون خيلي خيلي خوابم مي اودم . كنار چاه عريضه يه فرش پهن بود كه چند نفري روي اون دراز كشيده بودن و خوابشون برده بود . منم يه گوشه اش داراز كشيدم و گفتم چند دقيقه اي بخوابم تا شايد خستگي راه از تنم در بياد . هنوز نخوابيده بودم كه يكي از خادمين مسجد اومد و گفت مي خواد فرش رو جمع كنه . منم گفتم اگه بخوام بخوابم به آقا بي حرمتي كرده و يه جورايي خوابيدن در مسجد هم كراهت داره . خلاصه رفتم قسمت درب شمالي كه الان در حال كندن و ساخت و ساز براي نيمه شعبان امسال هستن و اونجا روي يه سكو نشستم و با آقا درد و دل كردم هئا غبار آلود و مسجد جمكران در هاله اي از مه ( غبار) مثل اينكه گنبد نيلي از روي ابرها نمايان شده بود . بعد از درد و دلاي خودم كه نمي تونم تو اين زمينه چيزي به دوستان بگم . راهي حرم شدم . دوباره زيارت كردم و به يكي از دوستان زنگ زدم ( بچه هاي هم محله اي قديم ) گفت بايد براي ناهار برم خونشون ولي قبول نكردم و درخواست شبش  رو قبول كردم و گفتم براي شام مزاحم مي شم . نماز مغرب عشا رو به محله قديمي مون تو 30 متري كلهري واقع در پشت مدرسه هدايتي كه يه مسجده بانام آل ياسين (ع) خوندم و همراه دوستم اسماعيل به منزل ايشون عازم شدم . اسماعيل بچه هيئتي و مومن خوبيه . الان هم سن و همچنين مثل من آواره و دنبال يه دختر خوبه ! نمي دونم به اين نكته تا حالا توجه كردين يا نه ، الان مشكل جوووناي ما دو چيزه يكي بحث كار و ديگري ازدواج . اونايي كه كار دارن براشون انتخاب سخت شده يا يه جورايي خودشون سخت مي گيرن و اونايي هم كه ازدواج كردن براشون كار نيست . بهر حال درد منو اسماعيل يكي بود و كلي با هم درد و دل و حرف زديم طوري كه از خستگي دوتامون خوابمون برد . من وقت اذان بيدار شدم . اسماعيل هم بيدار شد . نماز خونديم و من نمي خواستم بخوابم كه اسماعيل رفت زير پتو و گفت بگير بخواب تا صبح خيلي مونده . ساعت 6:00 بود منم خوابم نميومد باز با اسماعيل شروع به حرف زدن كردم . بيچاره اون روز بايد مي رفت سر كار نه شب بهش خواب دادم و نه صبح .  بعد از صبحونه  منو به حرم رسوند و گفت ناهار منتظرمه .اما من قبول نكردم و گفتم بايد جايي برم . با يكي دو نفر ديگه از دوستان مثل آقا محسن كه يك سال از من بزرگتره هم ملاقات داشتم و با شوخي بهش گفتم كه از بي بي بخواه تا بختت رو باز كنه . ما يه گروه هستيم با نام مجردها . هر كي از گروه ما جدا ميشه ديگه به گروه راش نميديم . فعلا كه ما سه نفر مونديم . منو اسماعيل و محسن . بقيه رفتن سر زندگيشون . منم براشون دعا مي كنم . چون دارم مي نويسم بزار يه خاطره كوچيكم همين جا بگم : دو سال پيش تو نت حوصلم سر رفت و گفتم برم تو مسنجر و روم ها رو چك كنم كه يه آي دي توجهم رو جلب كرد . يه آي دي با نام ياسي .... باهاش شروع به گفتگو كردم اسمش مجتبي بود و بچه سراوان استان سيستان و بلوچستان . چند دقيقه اي كه با هم صحبت كرديم ديدم كه از دوستان دوران دانشجويي و هم خوابگاهي خودمه ...و اسم دخترش ياسي بود كه روي اي دي گذاشته بود . نمي دوني چقدر خوشحال شدم كه ازدواج كرده بوده و صاحب بچه شده بود . آخه دو سال از من كوچيكرت بود . خلاصه بعد كلي احوال پرسي شمارشو گرفتم و هنوز كه هنوزه با هم ارتباط داريم . يك ماه پيش هم بهم زنگ زد و گفت دومين بچش تو راهه و الانم عازمه مكه هست و حلاليت طلبيد . نمي دونم اين خاطره رو چرا اينجا گفتم و يه دفعه اي يادم اومد و گفتم خالي از لطف نيست كه نگم . من يه كار بانكي هم قم داشتم كه بايد انجام ميدادم كه با بدي هوا ( غبار ) قم و تهران به مدت چند روز تعطيل شد . نمي دونستم چيكار كنم . يه شب ديگه قم موندم يعني شب 15 رجب كه يكي از شب هاي مهم و احيا اون همانند شب قدره . خلاصه رفتم حرم تا ساعت 2:00 شب تونستم بيدار بمونم ولي بعدش ديگه خواب اجازه نداد و رفتم تو حياط حرم و روي چند تا فرش دراز كشيدم و برا يك ساعت خوابم برد . رفتم وضو گرفتم و نماز صبح رو خوندم و گفتم كه اگه بخوام همش ق بمونم بجايي نمي رسم مي رم مشهد و برگشتني دوباره اگه بي بي طلبيد ميام خدمتش . بليط قطارم خدا رو شكر خيلي زود جور شد اونم با 5 هزار تومان البته از تهران . سريع به سمت تهران حركت كردم . قطارم ساعت 11 شب بود و من كلي وقت داشتم . ساعت 11:00 صبح به تهران رسيدم و گفتم بذار اين سفر معنوي تداومش بيشتر بشه براي همين به سمت شهر ري و آقا حضرت عبدالعظيم حسني (ع) حركت كردم . تو مترو چند بار چرت زدم ولي وقتي رسيدم به شهر ري و ورودي حرم كه يه پاسا‍ژه و بعد از اون به اولين درب حرم مشرف ميشه از خواب نازي كه براش لحظه شماري مي كردم بيدار شدم و انگار دوباره انرژي گرفتم . تو شهر ري و كنار بارگاه اين عزيز بزرگوار مقبره متبرك آقا امام زاده حمزه (ع) از نوادگان امام موسي كاظم (ع) و امام زاده طاهر (ع) از برادران آقا امام رضا (ع) هست كه پس از زيارت به سمت مصلي كه داخل حرم بود رفته و نماز ظهر  و عصرم رو خوندم . بعد از ناهار رفتم داخل حرم نشستم واي نمي دونم چقدر آروم شدم . تو حرم هر كسي به كاري مشغول بود . منم شروع به پيدا كردن احوالات خودم شدم . چند ساعتي رو با خودم خلوت كرده بودم كه ديدم ساعت به 5:00 نزديك شده و گفتم قربون سيد الكريم آقا عبدالظيم حسني برم كه اينطوري منو  دعوت كرد . رفتم تو بازار كه مشرف به درب شرقي حرم بود . يه فالوده خوردم و به گشت زني داخل بازار پرداختم . بازار بافت قديمي داشت به پاي بازار كهنه قم نمي رسيد اما باهاش رقابت مي كرد . چند پرستو هم روي يكي از ايوان هاي بالاي سر در هاي بازار لونه كرده بودن و سر صداي زيادي مي كردن منم شروع به گرفتم عكس از اين مناظر نمودم . دوباره اومدم حرم و براي آخرين بار زيارت كردم و سلام دادم و به سمت راه آهن عازم شدم . نزديك اذان بود وضو گرفتم و در مسجد كنار ورودي راه آهن نمازمو خوندم . تو دلم قرار نمونده بود نمي دونستم كي ميرسم و كي آقا رو مي بينم . همش از اين مي ترسيدم كه نكنه نطلبه !!!

خلاصه ساعت ورود به قطار فرار رسيد و بعد از چك بليط ها وارد واگن خودم كه واگن شماره 4 بود و صندلي شماره 22 شدم . كنار من كسي نبود ولي روبرويي من يه زوج جووون اومدن نشستن . منم گفتم شايد بخوان حرفي بزنن و يا شوخي بكنن . خودمو به خواب زدم و همونجوري خوابم برد تا ساعت هاي 2 شب . ديدم كه اين زوج جووون نمي خوابم و همش مي خندن و با هم حرف ميزنن. منم تو ذوقشون نزدم و خودمو جاي پسره گذاشتم . خلاصه بعد از نماز صبح كه قطار در ايستگاه شاهرود توقف كرد باز گرفم خوابيدم . ساعت حول و حوش 9:00 صبح شده بود كه بيدار شدم  پسره بچه باحالي بود . به قول خودموني شوخ طبع بود . بهم گفت : خوب خوابيدي !!! منم بهش گفتم : بعضي ها نميذارن شب بخوابيم و مزاحم مي شن ... خلاصه سر صحبت باز شد و با هم شروع به حرف زدن كرديم . اسم آقا حسين بود و اصليتش تبريزي ولي مقيم تهران . تازه با دختر داييش ازدواج كرده بود داشتن مي رفتن ماه عسل ...

بهم گفت كه بچه بوده مشهد رفته و اونم يكبار و خانمش هم اصلا نرفته ....منم گفتم هر كمكي ازم ساختس در خدمتتون هستم . رسيديم مشهد از داخل قطار گنبد طلا رو ديدم نمي دونستم چيكار كنم يك لحظه انگار خواب بودم . با آقا حسين و خانومش به سمت پيدا كردن هتل خوب . چند جا رفتيم براي من مسئله اي نبود چون مي تونستم اون طور كه پيشنهاد شد پرداخت كنم ولي ديدم براي حسين آقا سنگينه ولي به روي خودش نمياره براي همين به سمت چهار راه شهدا نزديك باغ نادري راه افتاديم و هتل امير كه براي بنده شبي 25 هزار تومان بدون ناهار و شام و برا ياونا شبي 45 هزار تومان در اومد . گفتيم يه شب مي مونيم تا فردا خدا بزرگه . رفتم داخل اتاقم . اتاق تميزي بود اوليك ساعتي خوابيدم . بعد غسل زيارت گرفتم و با حسين آقا هم هماهنگ كردم كه بريم حرم و به خانمش ه مگفتم كه شما اولين باره دارين ميرين خدمت آقا هر چي بخاين بهتون ميده . آقفا حسين بهش مي گفت كه به آقا بگو اينو بهمون بده اونو بده منم تو حرفش پريدم و گفتم برا ما دعا كن . و بعدش ازش خواستم اولين دعاش تعجيل آقا در ظهورش باشه . خلاصه حسين و خانومش رو به حرم عازم كردم و خودم باز تنها شدم و از اونا خداحافظي كردم . دم در و اذن دخول گرفتن خيلي سخته . نمي دونم شما چطوري خدمت آقا مي رين ؟!!! ولي وقتي كنار درب بعد از گيت بازرسي رد مي شي وقتي به گنبد طلا ذول مي زني خود به خود چشمات ابري ميشه و اين نشانه اينه كه داري اون تنهايي و دلتنگيت رو به آقا عرضه مي كني . دلم خيل سنگيني مي كرد . طوري كه انگار يه سنگ بزرگ روي دلم گذاشته بودي و داشت نفسم قطع ميشد . تا اينكه دو چشم كوچكم همانند ابران بهاري شروع به بارش كردن . انگار كل وجودم و هر چي درد و دل داشتم از سينه ام خالي شد و سينه ام سبك سبك شد . يه لحظه مي دوني چه فكري كردم ؟! فكر كردم كه الان آقا داره بهم مي گه حال اراضي شدي كه تو رو اورديم تو خونه خودمون و آروم شدي .... كلي با اقا حرف داشتم . نمي دونستم از كدوم شروع كنم . نماز مغرب عشا رو خوندم و مسيرمو به سمت صحن انقلاب تغيير دادم . من هميشه دوست دارم آقا رو از صحن انقلاب زيارت كنم . چون هم گنبد طلا هم سقا خونه و هم پنجره فولاد همه و همه يك طرف   و مقبره آقا شيخ حر عاملي و آقاي نخودكي اصفهاني از طرف ديگه كه مي توني بهشون متوسل بشي و حوائجتو از آقا بخواي .... راستش من رفته بودم حرم براي همه دعا كردم براي همه دوستان حتي شما و مخصوصا اخرين دوستاني كه برام كامنت گذاشتن . مثل حس غريب ....

ان شا ا... كه خدا قبول كنه . رفتم تو حياط صحن انقلاب و كلي استفاده كردم و بعد داخل شدم . باز چشمم به ضريح افتاد . نمي دوني چقدر خوشحال بودم . نمي دونم اين خاطره رو از آقاي شيخ بهايي كه الان مقبره ايشون در رواق شيخ بهايي هست شنيدين يا نه !!! ايشون به علم هاي بزرگي دست پيدا كرده بودن و اون موقه كه مقبره آقا يك درب داشت به بنايي كه ساختمان حرم را مي ساخت دستور داد كه چند روزي كه نيستم دست به ساخت سر درب ورودي قبر آقا نزه تا بعد از چند روزي كه به مسافرت مي رم بيام و خودم اون سر درب را كار بگذارم . خلاصه تو اين چند روز كه شيخ به مسافرت مي رن . آقا امام رضا (ع) به خواب بنا مي آيند و ازشون مي خوان كه سر در ورودي مقبره را كار بگذارن و هر بار  كه بنا سوال مي كنه شما كي هستين مي فرمايند من آقا امام رضا (ع) هستم . خلاصه بنا از ترس شيخ و همچنين و اينو به چشم خواب ميبينه امتنا مي كنه تا باز بخوابشون ميان و باز همون حرف ها . بنا اين كار رو مي كنه و وقتي شيخ مياد از كار بنا عصباني ميشه و مي خوا بنا رو تنبيه كنه كه بنا اين خواب هاي متوالي رو براي شيخ تعريف مي كنه . شيخ گريه مي كنه و روبه آقا مي گه : قربونتون برم آقا من مي خواستم به سر درب ورودي شما دعايي بخونم كه فقط آدم هاي پاك و خوب به زيارتتون بيان ولي شما اينقر كرم دارين كه همه رو دوت مي كني و خوب و بد رو مهمون مي كني !!! حالا من مي خوام بگ قربونت برم آقا كه من مهمون بد رو اينطوري دعوت كردي !!!

يك روز ديگه هم هتل امير اقامت كردم يه سرم به پارك نادري زدم . و بليط گرفتم كه برم البته براي پس فرداش .... رفتم هتل ديدم كه منو راه ندادن و گفتن كه به شما فقط دو شب بيشتر نمي تونيم اقامت بديم چون هتل رزوو شده است .منم ناراحت شدم . متصدي هتل از بنده عذر خواهي كرد و به چند هتل ديگه هم زنگ زد اما جا نبود منم وسايلمو جمع كردم و باز تو خيابونا آواره شدم و گفتم آقا دعوت كرده حتما جا بهم ميده . اينم يادم رفت بگم . صبحش كه رفته بودم حرم از باب الجواد برگشتم و گفتم آقا چه خوب بود هر روز از باب الجوادتو وارود بشم و شما رو به جوادتو قسم بدم . چون مي گن اگه آقا رو به جوادش ... گل عزيزش قسم بدي محاله كه رد كنه !!! نزديك باب الجواد شدم هتل آپادانا .... رفتم تو و متصدي هتل براي يه اتاق جور كرد واي نمي دوني چقدر خوشحال شدم . اون روز تا شب همش از باب الجواد وارد حرم مي شدم . روز آخر شد . هر آمدني رفتني هم داره . دلم گرفت . زيارت رو تو رواق امام خميني و نماز ظهر و عصر رو خوندم و رفتم تو حياط و اونم صحن انقلاب . گوشه كنار مقبره شيخ حر عاملي ..هميشه خلوت تره و من اونجا راحت ترم . به گنبد خيره شدم . مي خواستم حرفايي رو كه قبلن مي خواستم به آق بزنم بگم ...اما ديگه روم نمي شد . ديگه نمي تونستم بگم آقا اگه فلان كارم راه يافته ديگه نميام خدمتت . اول براي همه دعا كردم و فبل از خوندم وداع با آقا همه حرفامو كه از ري احساسات به آقا گفته بودم پس گرفتم و گفتم آقا هر چي خودتون مصلحت مي دونيد ..... ولي بدونيد كه بنده هم تو اين موارد گرفتارم . وداع رو خوندم اشك هايم قطره قطره گونه هاي آفتاب زده ام را نوازش كردن و انگار شبنمي از ساقه گلي به سمت ريشه سرازير مي شد تا شايد ريشه رو سيراب كنه .... اما ريشه من سيراب شده بود . ديگه هيچ سنگيني تو دلم حس نمي كردم و با آقا خداحافظي نكردم بلكه بهشون گفتم آقا به اميد ديدار .....

اومدم ترمينال چند بار از شيشه پشت ماشين كه از بلوار امام رضا مي گذشت به گنبد طلا خيره شدم .... داداشم محمد هم تماس گرفت و گفت قم هستم . ايشون 2 سال از من كوچيكتره و تو بانكه  . گفت قم منتظرتم . رفتم ترمينال ديدم كه بليط منو فروختن به يكي از عرب هاي عراقي و چند بار من من كردن و منو دنبال نخود ساه فرستادن . وقتي رگشتم ديدم اتوبوس رفته . فكر كنم بهشون پول خوبي داده بود . رفتم قسمت متصدي بليط در تعاوني سير  و سفر مشهد بهم گفتن آقا دير اومدي  و اتوبوستون حركت كرده منم خيلي عصباني شدم گفتم من 10 دقيقه هم زود اودم گفت بايد نيم ساعت زودتر تو ترمينال بوده باشم . متصدي يه بليط به سمت تهران بهم داد و گفت برو تهران و بعد از اونجا برم به سمت قم .... بليطو بهم داد و گفت اگه مي خواي نصف پول بليطت رو مي گيريم و هر جا دوست داري برو ...منم بليط رو گرفتم و با خودم فكر كردم گفتم برم تهران بهتره .... اما باز گفتم حق گرفتنيه  نه دادني بايد يه كاري مي كردم . رفتم قسمت نظارت اتوبوسراني مشهد و ماجرا رو بهشو ن گفتم . بهم گفتن كه مدرك بايد ارائه كنم . اونا بليط قبلي منوبرده بودن . برگشتم و بليط قبلي  رو گرفتم و دوباره بردم قسمت نظارت . خلاصه كلافشون كرد و متوجه شدم كه اتوبوس 5 دقيقه بعد من كه در سكو ها مي چرخوندن حركت كرده . حتي من اتوبوسم رو ديدم كه حركت كرد ولي اونا چيزي بهم نگفتن . خلاصه نظارت گفت كه بايد ايشون رو به هر قيمتي كه شده بايد بفرستين قم منم با عذر خواهي اون بنده خدا كه آقاي ماني اسمش بود مواجه شدم و منم خودتون مي دونيد كه كمي دل رحم هستم ...قبول كردم كه برم تهران . رفتم تهران ساعت 6 صبح افسريه بودم كه با يه تاكسي تا ترمينال جنوب و بعدشم به سمت قم . تا قم خواب بودم و هيچي متوجه نشدم وقتي به عوارضي رسيدم ديدم كه قم رسيديم . خدمت بي بي معصومه (س) رفتم و بعد رفتم تو هتل داداشي با هم رفتم حرم و جمكران و روز بعد با ماشين داداشي به سمت ايلام عازم شديم . تو اين سفر تنها برخوردها  ، رفتارها ، عشق ها و محبت ها برايم به خاطره ماند و الانم كه خدمت شما هستم نمي دونم ... ولي آرزو مي كنم كه به خواسته هايي كه در دلتون هست اگه مصلحت هست برسيد . ان شاا...

 

مي خواستم خاطراتم را آب و تاب بدم و از جزئيات هم نگذرم اما الان تو كافي نتم و زياد نمي تونم بمونم . در ضمن اگه غلط املايي تو اين متن مشاهده كردين به بزرگواري خودتون ببخشيد چون من خيلي تند نوشتم و متنم رو ويرايش نكردم .

 

در پناه خداي عاشقان

 

 

يا حق

 

 

 

 

 

 

 

عیدتون مبارک.....

 

صدای اقرا اندر غار پیچید                  محمد(ص) جامه را از دوش برچید

 

دوباره گفت"اقرا بسم ریک                    به اسم خالق هستی و خلقک"

 

محمد(ص) گفت" من خواندن ندانم            من امییم سخن راندن ندانم"

 

ندا آمد" تو را تکریم کردبم                        به علم خود تو را تعلیم کردیم

 

تو اکنون شهر علم و اجتهادی                   تو رب النوع شمشیر و جهادی

 

تو خورشیدی شدی در گوشه غار           بر نور تو شد خورشید و مه تار

 

بتاب و روشنی بخش جهان باش               مهین پیغمبر آخر زمان باش

 

زمین را جهل چون شب تیره کرده             بشر را دست و پا در گیره کرده

 

به خارستان کفرو شرک و ظلمت               گل ایمان نروید جز به قلت

 

تعصب کرده چشم مردمان کور                  نمایند دختران را زنده در گور

 

چو گرگان خون یکدیگر بریزند                    بجز پستی به کاری برنخیزند

 

ضعیفان بردگان اقویایند                           همشه حاکمان از اغنیایند

 

چنان شیطان به دلها لانه کرده             که کعبه بیت حق بتخانه کرده

 

 صلا زن لا اله و عشق حق جو               كه خود الا الله آید در پی او

 

بگو "لا" را که این "لا" خود کلید است        نجات از بند شیطان پلید است

 

نما بیت مرا از بت مطهر                     صبوری کن که می گردی مظفر

 

بده انذار و خود دل را قوی کن           به سختی ها توکل بر ولی کن

 

تویی هم مصطفی و هم محمد (ص)   تو  را در آسمان نامند احمد(ص)

 

تو  کانون  صفا مرد یقینی                          تو  عین رحمه للعالمینی "

 

بیا ای دوست ما هم لا بگوییم                   بجز راه خدا راهی نپوییم

 

به امر رب خود لبیک گوییم                      به همراه ملائک جمله گوییم

 

سلام  ورحمت حق بر محمد                     الهم صل علی محمد و آل محمد(ص)

+نوشته شده در شنبه بیست و هفتم تیر 1388ساعت17:39توسط عاشقی از دیار عاشقان | |

با چند خاطره از خودم در خدمتتون هستم:

امروز دوشنبه 18/9/87

بازم مثل همیشه سلام

امروز روز عرفه بود و فردا روز عیده و عید قربان ...

نمی دونم چی بگم ...

بعضی مواقع ادم نیاز داره تا سرش به سنگ بخوره و یه جورایی به خودش بیاد ....منم از اون افرادم .

دیشب ناخداگاه به یکی از دوستان مسیج زدم و دیدم که در جواب اینچنین جوابمو داد: ما عازم مشهدیم دعا کن دعاهایمان مستجاب بشن ...

وای نمی دونی چه حالی شدم ..؟!!!

می خوای دلتو ببرم ؟؟
برات بنویسم ؟؟

خیلی سخته که گوش کنی ....

برات می نویسم :

خاطره اول :

سال 83 بعد از عید بود خیلی دوست داشتم خدمت آقا برم ولی درسهای دانشگاه از یک طرف و مشکلات خوابگاهی و همچنین مشکلات دور بودن از خونه همه و همه دست به دست هم داده بودن که من نتونم خدمت آقا برم ...بخدا دلم براش یه ذره شده بود ....

خلاصه تو یه برنامه از طرف کانون یادواره شهدا چند کلاس رایانه برگزار شد و از بنده هم دعوت شد که تدریس کنم و قبل از هر چیزی هم به بنده اطلاع دادن که از پرداخت هزینه به اساتید محرومند ...

منم که اون شب و توی اون جلسه حسی بر من غالب گشت و دلمو به شهدا گره زد ..نمی دونم این احساسات چگونه و چطور در ما آدما ایجاد می شن ولی می تونم اینو به طور کلی بگم که شهدا ناظر بر اعمال ما هستند و کسی رو که دوست داشته باشند ، نمی گذارند به سمت گناه بره ....

توی اون جلسه من جواب مثبت دادم و نظرم این بود که کار برا شهدا عشق می خواد نه پول ؟!!

 تدریس بنده فتوشاپ و ویندوز بود ..کلاسها حدود 20 روز طول کشیدند و در آخر هم برای کارآموزها گواهینامه هم صادر کردم و همه هم خوشحال شدند .

حالا می خوام آخرین قسمت این خاطره ام رو بگم :

یه شب تو خوابگاه تو اتاقم روی تخت دراز کشیده بودم و به تخت بالایی خیره شده بودم و به آقا امام رضا (ع) فکر می کردم که آقا چی میشه که منو هم دعوت کنه و خدمتش برم ...؟!!

هنوز فکرم تموم نشده بود که دلم شکست ...دلی که این همه غرور و تکبر بر آن بود برا آقاش شکسته شد و هوایی شد که بره پابوس امام رضاش ...تو همین حین درب اتاقمون رو زدند ..یکی از هم اتاقی هام در رو باز کرد و دو نفر که فقط صداشون به من می رسید و دنبال بنده می گشتند از هم اتاقی در مورد من سوال کردند و گفتند آقای .... هستند ...؟؟؟ هم اتاقی بنده هم منو توی اون حال ندیده بود گفت که نیستند !!!

منم سریع از روی تخت اومدم پایین و گفتم که در خدمتم ...هم اتاقیم گفت : باور کن تو رو ندیدم ....( این که چرا منو ندیده و اون حس من منو کجا برده بود بماند ) رفتم جلو ..تا حالا ندیده بودمشون ولی چهره های نورانی داشتند( دو دانشجو بودند) از من یه سوال بیشتر نکردند و اونم این بود که آقای .... اسم شما برا زیارت آقا علی بن موسی الرضا (ع) در آمده آیا تمایل داری بری؟

تا این سوالو شنیدم نمی دنی چه حالی شدم ...با اینکه امتحان ریاضی داشتم (قابل توجه دوستان یکروز بیشتر برا  امتحان  نخوندم و اون درس رو نمره گرفتم ) ولی دلمو زدم به دریای آقا و گفتم من هم میام ... یکی از دوستان داخل اتاق صدامونو شنید و گفت منم میام ...یکی از اون دو دانشجو گفت : ما قرعه کشی کردیم و ظرفیتمون تکمیله نمی تونید بیای!!

دوست بنده هم از قاریان و بچه های گل روزگار بود ..گفت : بخدا اگه ناصر رو طلبیده منو هم می طلبده ...

خلاصه اصرار از اون و جواب منفی از اون دو نفر نتیجه رو به روز حرکت موکول کرد و مسئول کاروان گفت که اگه کسی از تعداد کم شد اون موقع می تونید بیای ...

رفتیم کنار اتوبوس ایستادیم ...ناگهان یکی از دوستان به مسئول کاروان زنگ زد و گفت نمی تونه بیاد و اون دوستمون هم طلبیده شد ....بقیشو نمی گم چون از نوشتن اون عاجرم .

 

خاطره دوم:

سال 84 بود و من تو دانشگاه به همه جا سر میزدم و هر جا میرفتم ردی از داداشیتون بود . از انجمن ها بگیر تا بوفه دانشگاه سایت مرکزی ...خرید و فروش و... خلاصه اگه می خواستی آمار بگیری تو بوفه دانشگاه کار می کردم –تو باشگاه بدنسازی جز نفرات برتر بودم ( البته نه از لحاظ هیکل) ، تو تکنواندو هم همینطور –عضو تیم ب تیراندازی با تفنگ بادی دانشگاه بودم و برای انتخابی تیم ملی هم انتخاب شدیم اما به خاطر علاقه به خونه دنبال نکردم ( زمان حرکت کمپ تیم ، همزمان با فرجه و استراحت بین دو ترم بود و من دلم برا منزل تنگ شده بود)-عضو تیم رزمی نینجاهای دانشگاه بودیم ( یک تیم 9 نفره ) –مسئول سایت اینترنت دانشگاه-مسئول کلاسهای رایانه انجمن –مسئول پشتیبانی بسیج دانشجویی-تدریس رایانه به جای یکی از اساتید دانشگاه که به رحمت خدا رفته بودند( که جهت نداشتن مدرک بالاتر بنده را بعد از دو ترم از این کار معاف کردند) –مشاور تحصیلی و برنامه ریزی های شخصی و اجتماعی-عضو تیم کاراته دانشگاه-عضو تیم صخره نوردی دانشگاه-عضو تیم شنای دانشگاه-منبع مقالات و سرچ های اینترنتی برای دانشجویان جهت کنفرانس و پایان نامه و...

 خیلی از خودم تعریف کردم ببخشید ...می خوام اینو بگم با همه این کارا بازم معدلم بالا بود و وقتی که سرمو میذاشتم که بخوابم از فرط خستگی طوری خوابم می برد که تا صبح هیچی متوجه نمی شدم .

خلاصه تو این همه کار یه مدت بازم دلم گرفت برم پابوس آقا وقتی که دلم می گیره ، وقتی که حس می کنم نیاز دارم آقا یه جورایی لطف بی کران خودشو نصیبمون می کنه ... و بعضی ها هم که می گن ما رو هنوز نطلبیده به نظرم فقط یه کار بکنن می خوای بهت بگم :

ولی سعی کن بعد از این کار اگه طلبید بهم خبر بدی و اونجا برام دعا کنی .

اگه دلت شکست که بری خدمت آقا و زیارتش کنی فقط یه کار رو دنبال کن ابتدا اگه دیدی خیلی مشتاقی یکبار زیارت نامه آقا رو با دو رکعت نمازش که در رکعت اول بعد از حمد سوره یاسین و در رکعت دوم بعد از حمد سوره الرحمن را بخون و سلام بده .بعد از نماز دعا کن که آقا بطلبه و خدمتش بری ..سعی کن توی یه جای ساکت وتنها این کار رو بکنی و اگه اشکات هم صورتت را بارانی کردن که چه خوب .

 بعد از کل نمازهای یومیه ات موقعی که پشت به قبله کردی و سلام به آقا دادی سعی کن دلت بشکنه و اشکت جاری بشه ..همون چند ثانیه سلام دادن رو می گم . باور کن سریع جوابتو می گیری ...امتحانش رایگانه.

بریم سر وقت خاطره خودمون .

دلم شکست همونطوری که بالا براتون نوشتم انجام دادم ..طوری شده بودم که تا اسم آقا رو یه جایی می شنیدم بی اختیار گریم می گرفت . توی خوابگاه بچه ها خواستند که دعای توسل بگیرن و از بنده هم تو این برنامه دعوت کردند . (آخه برای  برنامه های مذهبی توی خوابگاه، بنده حقیر رو انتخاب کرده بودند ) اون شب دعا برگزار شد و به  اینجای فراز رسید که السلام علیک یا اباالحسن یا علی بن موسی الرضا ....

وای !!! اینجا بود که دیگه حس کردم دلم هوایی شده آخه چشمام دیگه توان گریستن نداشتن با این حال دلم باز عطش داشت . ترسیدم که بچه های دور و اطرافم فکر کنند که دارم ریا می کنم و با صدای بلند گریه می کنم برای همین از تو مراسم بیرون رفتم و تو سالن خوابگاه بازم دزدکی شروع به گریه کردم . روز بعد به بسیج دانشجویی سر زدم ..جلسه بود... گفتند که می خوان یه اردوی مشهد برا بچه ها تدارک ببیند و از بنده هم خواستند که برآورد تدارکاتی رو انجام بدم . باور کن یک ساعت طول نکشید که همه کارا ..هتل ... و برنامه های این اردو راه افتاد ..داشتم دیونه می شدم . حتی بلیط قطارمون ظرف چند ساعت تهیه شد . و با تعداد 200 نفر از دانشجویان  به سمت مشهد حرکت کردیم . از نوشتن اولین دیدار بعد از رسیدن معذورم ....

 

خاطره سوم :

تو همون سال(1384) بازم یه بار دیگه توفیق شد و بنده رفتم ..داستانش خیلی قشنگه ...

یه مدت دلم گرفته شد هنوز چند ماهی از سفر قبلیم نگذشته بود که دلم باز تشنه زیارت شد .نمی دونستم چیکار کنم . برای همین اون مواقع فکر کنم اوایل ریاست جمهوری آقای احمدی نژاد بود و قرار شد ایشون برای یک سخنرانی به دانشگاه سر بزنن ...منم برای ایشون یه نامه نوشتم و یکسری مشکلات دانشگاه و شخصی رو در اون نامه قید کردم .بعد از اون مراسم و دیونه شدن دل عاشق من دیدم که جواب نامه ام اومد ...

اره از طرف دفتر ایشون برا 500 نفر از دانشجویان مبلغ 100 هزار تومان در نظر گرفته شده بود که اسامی انها را در برد دانشگاه زده بودند :

دیدم که اسم خودم هم بین انها هست و در آخر این نامه نوشته شده بود که با تمایل اکثریت دانشجویان فوق الذکر به جای مبلغ مورد نظر یک سفر زیارتی مشهد مقدس با هواپیما و هتل و هدیه این مبلغ حذف می شود ...

منم پیگیر شدم و دیدم که واقعا اگه حساب کتاب میکردی بلیط رفت و برگشت هواپیما و هزینه 4 روز اقامت در بهترین هتل و هدیه که یک عدد کیف خیلی زیبا با تبلیغ روی اون و همچنین یک سجاده مخمل خیلی زیبا و... بود ...به صرفه و بیشتر از 100 هزار تومان برای یک شخص عادی می شد ...به اتفاق اردوی مشهد را پذیرفتیم و همه به سمت مشهد حرکت کردیم . این خاطره و وقتی که شب ساعت 8 از بالای آسمان شهر مشهد به حرم خیره می شدی فضای عشقبازی را دو چندان کرده بود . ولی وقتی که این چند روز تموم شد و سوار هواپیما شدیم و داشتیم از شیشه کوچیک هواپیما حرم رو نگاه می کردیم بی اختیار اشک گونه هایمان را بار دیگر نوازش کرد . گویی زود به زود دلش برای عشقش تنگ شده بود و جوشش خود را دوباره آغاز کرد .

 

خاطره چهارم :

سال 1385

بازم توی این سال افتخاری که نصیب بنده شد این بود که دو بار خدمت آقا رفتم .

توی نت بودم که با وبلاگ نویس پزشکی آشنا شدم ایشون  در بیمارستان نیشابور کار می کردند . چند مشکل رایانه ای داشتند و بنده هم بهشون کمک کردم و مشکلاتشون حل شد . ایشون هم از من خواستند که هر وقت مشهد رفتم حتما خبرشون کنم ...

توی اون سال بنده به عنوان مهندس ناظر طرح راه آهن سنندج –همدان در سنندج بکارگیری شدم و 15 روز در محل کار بودم و 15 روز بعدی استراحت می کردم .برای همین تصمیم گرفتم دلمو روانه اون دیار کنم . به راه افتادم .روز نیمه شعبان بود من در قم بعد از زیارت و خدمت آقا در جمکران رفتن به بی بی معصومه (س) گفتم که می خوام برم خدمت برادرتون . و حتما سلامتون رو بهشون خواهم رساند . راه افتادم . نرسیده به نیشابور یاد حرف دوست پزشکم افتادم .آخه من جایی نداشتم که برم برای همین باهاشون تماس گرفتم و ایشون خیلی اصرار کردند که برم خونشون و در خدمتشون باشم اما من تشکر کردم و نپذیرفتم .برای همین ازشون خواستم که اگه می تونن و جای خوبی رو برای استراحت می تونن با قیمت مناسب برام پیدا کنن بهم خبر بدن ....

نرسیده به شهر مشهد بهم زنگ زد و گفت به فلان آدرس برو ...آقا رو از دور زیارت کردم و رفتم اونجایی که به من آدرس داده بود . ایشون هم بخاطر کارهای زیاد و شیفت بندی بیمارستان نمی تونست بیاد مشهد ولی هر چی اصرار کرد که به دادششون سپرده و ... بنده قبول نکردم .رفتم به سوئیت پیشنهادی ایشون وقتی درب یخچال رو باز کردم دیدم انواع میوه از هر کدم حدود یک تا یک و نیم کیلو ( موز-شلیل-انگور-خربزه-و...) گذاشته بودند به دوستمون زنگ زدم و پرسیدم اینا چی هستند ؟ گفت که نمی دونستم که چه میوه ای رو دوست داری برای همین از هر کدوم مقداری خریداری کردم !!! خلاصه 4 روز اونجا عشقبازی کردم و روز آخر ایشون(دوست پزشکمون) رو برای چند دقیقه ای ملاقات کردم و ایشون به خاطر مشغله زیادشون به سمت بیمارستان نیشابور حرکت کردند . روز آخر بود و به صاحب سوئیت هزینه چند روز اقامتمو سوال کردم که جواب ایشون این بود:

شما قبلا حساب شدین ...

به دوستمون دوباره زنگ زدم و علت رو جویا شدم و ایشون گفت : من کاری نکردم شما مهمان آقا امام رضا بودین و ایشون خودشون دعوتتون کرده و هزینه هم پرداخت شده ....

اونجا بود که باز آقا مهمان نوازی خودشو نشون مهمان گناهکارش داد ....

 

خاطره آخر :

سال 1386

البته ناگفته نماند در سال 87 بنده هم همراه خانواده خدمت آقا رفتم ولی دیگه نمی نویسم .و همه این خاطرات بنده بدون خانواده و تنهایی عزیمت نموده ام .

این خاطره شیرین ترین خاطره منه !

امروز که روز عرفه بود و توی این روز بنده در سال 86 در جوار آقا علی بن موسی الرضا (ع) و خاطره اش رو بصورت زیر براتون بیان می کنم :

باز یه مدت گناه کردم و بعد از اینکه سرم به سنگ خورد دلم هوای مشهد کرد هر طرف میرفتم حس می کردم که دلم برا یه جایی تنگه !

یه شب به یکی از مساجد شهر برا خوندن نماز مغرب و عشا رفتم و بعد از نماز که سلام دادم پشت به قبله و به سمت حرم آقا امام رضا (ع) سلام دادم تو مسجد یه عکس بزرگ از حرم مطهر آقا امام رضا(ع) نصب کرده بودن و با دیدن اون عکس دلم بیشتر منقلب و هوایی شد  و بازم بی اختیار گریه کردم . هنوز از اون ماجرا چند روزی نگذشته بود که از طرف اداره به بنده یک دوره 20 روزه جهت آموزش تدارک دیدند که باید به مشهد می رفتم .وقتی که این ماموریت رو به بنده دادن از خوشحالی داشتم پر در می آوردم . 20 روز خدمت امام رضا ..؟!!!

حالا تقویمو نگاه کردم دیدم که روز عرفه ، عید قربان و عید غدیر در مشهدم و خدمت آقا هستم . یه جورایی احساس غرور کردم ولی از آقا خواستم که بطلبه و این چند روز رو با معرفت ایشون رو زیارت کنم . به لطف امام ضامن (ع) 20 روز در جوار آقا بودیم و خلاصه نمی تونم اون حالی رو که پیدا کردم رو براتون بنویسم و اینم بهترین خاطره من بود در اون دوره از اساتیدی مثل استاد صانعی از اساتید دانشگاه مشهد و استاد بزرگ حاج آقا صادقی ( شهید زنده ) بهره گرفتم . ایشون چندین بار (80 بار ) جراحی می شوند و پزشکا جوابش می کنن ( به خاطر خونریزی و ضعف بدنی) ولی آقا رو می بینن و آقا شفاشون میده . اگه رفتین مشهد حتما سی دی ایشون رو تهیه کنید . اگه نتونستید به بنده اطلاع بدین !

ایشون الان از خادمین حرم هستند و چند ماه پیش که با خانواده رفته بودیم مشهد ایشون رو در صحن انقلاب ملاقات کردم . ایشون در محل تلاقی خواهران و برادران ایستاده بود و نمی گذاشت که برادری ندانسته به قسمت خواهران بره ...برای همین منم شوخیم گل کرد و رفتم جلو ...ایشون گفت برادر از درب دیگه مراجعه کن ...منم بهشون گفتم حاج آقا من نمی تونم از درب دیگه برم و اگه می خوای این کار رو بکنم باید یه ماچ به من بدین !!!

ایشون یه لبخندی زدن و به بنده گفتند ؟: برو اما مرضا رو ببوس ...منو چرا می خوای می بوسی ؟!!

منم باز اصرار کردم گفتم باید بوستون کنم و گرنه از قسمت خواهران داخل می شم ....اون موقع متوجه شد که من کی هستم و بازم لبخندی زد و منم بعد از احوال پرسی بهشون گفتم که برام دعا کنن .

خلاصه اون خاطره 20 روزه من و شب هایی که ساعات سحر به حرم می رفتم و ... برام خیلی خیلی شیرین و زیبا بود...

 

ببخشید مزاحمتون شدم ....

جهت تعجیل در فرج آقا امام زمان (عج) و ان شاا... از زائران آقا امام رضا (ع) باشیم صلواتی عنایت بفرمایید.

 

 

 

پخش زنده و مستقیم از حرم مطهر امام رضا (ع) - روضه منوره 

(مشهد مقدس) 

 من عاشق رضایم        به عشقش مبتلایم

                                                    درد  مرا  دوا  کن      تا   از حرم  در آیم

+نوشته شده در دوشنبه هجدهم آذر 1387ساعت20:45توسط عاشقی از دیار عاشقان | |

سلام به همگی خوبین ؟

ببخشید یه مدت نبودم ...رفته بودم ماموریت ...عجله نکنین سیر تا پیازشو براتون تعریف می کنم . جای همتون سبز هم ماموریت بود هم سیاحت .

نمیدونم یادتون هست یا نه ؟!! چند روز پیش باهاتون خداحافظی کردم و رفتم یعنی 9/8/87 . از طرف اداره بهم ماموریت 10 روزه که از بس بهم خوش گذشت یه روز بیشتر موندم به سمت غرب کشور و مرزهای ج.ا.ا برای برنامه ریزی جغرافیایی داده شد . آره !! با یکی از دوستان به سمت شهر سر پل ذهاب  از شهرستانهای استان کرمانشاه راه افتادیم و از اونجا به سمت بخشی با نام ازگله ...دیدنی های زیادی تو راه بود که زبانم از وصف این همه نعمت خدادادی باز ماند . چند روز قبل از اینکه ما وارد اون منطقه بشیم بارندگی خیلی زیبایی تمام زمینهای کوهستان را سیراب و چمنزارهای زیبایی مناطق را به رنگ سبز  تغییر داده بود . طوری که انگار با قلم مویی بر روی بومی شروع به نقاشی کرده باشی بنازم به این نقاش ماهر و زبردست . خلاصه روز اول با استقبال چند تن از افراد بومی منطقه روبرو شدیم و واقعا چقدر تحویل گرفتن بذار از وضعیت اجتماعی اونجا هم بگم . تو بخش ازگله که کار بنده ساخت تصاویر سه بعدی با استفاده از جغرافیای منطقه و نرم افزار GIS ( سیستم اطلاعات جغرافیایی) برای نقشه برداری کشور و همچنین ادارات مرتبط با آن از جمله محیط زیست ، منابع طبیعی ، مسکن و شهرسازی و ... بود . روز اول با دیدن مردم اون مناطق و چهره های آنها تصمیم گرفتم قبل از هر کاری برم و یکسری از آداب و رسوم آنها را یاد بگیرم . مردها مشغول کشاورزی و دامداری بودن و لباسهای کردی تن آنها خبر از دلهای ساده و مردهای فعال و پر جنب و جوش میداد . و زنها ، آنها نیز در کنار مردهایشان با لباس کردی همکار بودن و هم دوش مردها در مزارع کار میکردن . نا خداگاه ییک از مردها منو به خودش جذب کرد و به سمت اون رفتم ...از چین و چروک صورتش معلوم بود که سالهاست که با آفتاب آشناست وقتی به من دست داد دستانش زب بودن و این خبر از دستانی پر کارمیدادن خلاصه با زبان و لهجه کردی با من صحبت کرد و منم دست و پا شکسته یه چیزایی بهش گفتم . ما را به خونشون دعوت کرد و منم خیلی دوس داشتم خونه یکی از اهالی اونجا رو ببینم برای همین قرار شد ناهار در خدمتشون باشیم و روز بعد برا ناهار خونشون رفتیم .وای نمی دونی چه صحنه هایی دیدم . وارد حیاط منزل شدم یه حیات بزرگ و دل نشین . کف آن با سیمان پر شده بود و خبری از موزاییک نبود . سقف خونه هم تازه ایزوگام شده بود و یه قسمتی از اون هم کاگلی بود . همه خونواده تو حیاط بودن . همسر ایشون به همراه پسر و دختر ...خلاصه همه اومده بودن تو حیاط و به ما خوش امد گفتن . یه لحظه یاد خودم افتادم که وقتی کسی خونمون میاد یا طبقه بالا هستم یا خودمو میزنم به خواب که پایین نرم و باهاشون گپ نزنم . از خودم خجالت کشیدم ولی یه جورایی هم من تقصیر ندارم اگه شما هم به جای من باشین همین کار رو می کنید . چون طبقه پایین تو خنواده ما یک کم خصلت غیبت دیگران دیده میشه و من از این کار خیلی بدم میاد . دوس ندارم با سرم و یه لبخند زورکی حرفاشونو تایید کنم . برای همین همیشه پای سیستم هستم . خب بریم تو خاطره خودمون ، با تعارف صاحب خونه وارد هال شدیم یه دالان یه آشپزخانه و یه اتاق  خیلی زیبا تزیین شده بود . تزئینات خیلی ساده باعث زیبایی اتاق شده بودن ، هال منزل با یه پرده سفید رنگ دو قسمت شده بود یه توری سفید ، پرده را تزیین کرده بود . از صاحب خونه پرسیدم که اون طرف این پرده چه کاربردی داره ؟ اونم گفت : وقتی که خانوما خونه میان ، اون طرف پرده برای طرف خانوما درنظر گرفته شده ...و سمت دیگر اتاق با یک مبل سرتاسری به اندازه سه مبل به هم چسبیده بود و روی اون با پارچه ای زیبا مزین شده بود. میزبان گفت که این کار دستی خودمونه و تو این منطقه خانوما به این کارا روی می آروند .  خانوم خونه یه برنج خیلی عالی پخت کرده بود و میزبان به ما گفت که این برنج رو خودمون کشت می کنیم . خیلی خوشمزه بود . بعد از ناهار سریع چایی آوردند بعد از چند دقیقه خوش و بش و صحبتهای متفرقه به سمت محل استراحتمون که تو خوابگاه  اداره بود رفتیم یه چند روز بهمون خیلی خوش گذشت چون همش می خوردیم و می خوابیدیم تا روز های اخر که تصمیم ما بر این شد که بریم به سمت کارای محوله ، به همراه چند نفر از افراد محلی منطقه به چندین روستا سر زدیم یکی دو مورد از اون روستاها خیلی خیلی زیبا بنا شده بودند هشتمین روز تصمیم گرفتم برای کوهنوری بالای یکی از ارتفاعات برم . یه ارتفاع خیلی بلند که سمت دامنه غرب یاون وارد خاک عراق میشد . برای همین با توافقات نیروهای مرزی با چند تن از افراد بومی منطقه به سمت بلند ترین ارتفاع منطقه رفتیم . یکی دو تن از استاید دانشگاه همراه من بودن و با خودشون اسلحه آوردند و گفتند که می خوام هم کار کنیم و هم شکار . حدود 30 دقیقه ای از دامنه شمال شرقی اون بالا رفتیم که کوله من رو دوشم سنگینی کرد و خسته شدم . اما به روی خودم نیاوردم و پا به پایشون بالا می رفتم تا اینکه به ابتدای صعود از صخره ها رسیدیم . اونجا جهت استراحت نشستیم که من چند تا بز کوهی دیدم خیلی زیبا از صخره ها بالا می رفتن و با دیدن آنها من داد زدم که شکار!!!

همه با دوربین در پی شکار . و بزهای کوهی با شنیدن صدای من از صخره های صعب العبور بالا رفتند و یکی از اساتید که شکارچی ماهری هم بود گفت که باید امروز یکیشون رو شکار کنیم و به سمت بالا شروع به صعود کردیم . تو راه من فکرم به کارم بود و زیبایی های خدا !! و ناراحت که چرا محل بزهای کوهی را به همه نشان دادم ...منم تصمیم گرفتم هر جا دیدمشون آنها را رم بدم و کسی نتونه انها رو شکار کنه . به هر حال از کوه در حال بالا رفتین بودیم که چند کرکس بر روی سرمان شروع به چرخیدن کردن و صدای بال های بزرگشان که هوا را می شکافتند به گوش شنیده می شد . یه چرخی دور و بر ما خوردن و رفتن . صدای کبک ، تیهو، فاخته ، کلاغ و ... سکوت کوه را می شکست و سبزه زارهای دامنه کوه تصاویر زیبایی بر چشمان ما منعکس می کردند . حدود 2 ساعت و نیم طول کشید تا ما صعود کنیم و تو راه گلهای زیبای زرد رنگی که به زبان محلی با انها "کل مست " می گفتند به وفور دیده می شدند . کل در معنی محلی به بز کوهی اطلاق می شد و به خاطر اینکه غذای بزهای کوهی از این گلها بود و آنها را چاق می کرد به این نام معروف شده بودند. بالای ارتفاع خاک عراق بود و من برای سومین بار وارد خاک یک کشور دیگه شده بودم . در بالای ارتفاع به خاطر میادین مین و همچنین گلوله های عمل نکرده و منطقه آلوده باید جای پای افراد محلی انجا می گذاشتیم و گرنه از بین می رفتیم . خلاصه بالا من شروع به انجام کارم کردم و عکسهای زیادی هم از اون بالا گرفتم که اگه عمری بود براتون نمایش میدم . بالا کباب درست کردیم و همه به دنبال بزهای کوهی می گشتند . و تی به من هم یه تفنگ دادن منم از خدام بود و می خواستم با دیدن آنها با یه شلیک اشتباهی آنها را رم بدم . دیدم همه جلو رفتن و منو تنها گذاشتن منم از داخل کوله ام مقداری آب بیرون آوردم و وضو گرفتم و در بالای بلند ترین ارتفاع که مایلهای مایل از اون بالا پیدا بود نماز ظهر و عصرم را بجا آوردم و خلاصه از نعمتهای زیبای خدادادی تشکر کردم و بعد از چند دقیقه دیدم که صدای دوستان میاد که دست از پا دراز تر برگشتند و بزها فرار کرده بودند و منم خیلی خوشحال شدم . یکی از افراد بومی منطقه گفت که چند روز پیش یه آهو که همراه بچه اش برای چرا اومده بود بیرون رو با تیر زده بود و بچه اون رو گرفته بود و خونه اورده و بعد از چند روز بچه آهوی جوان هم مرده بود . نمیدونم ما انسانها چه موجودات بی رحمی هستیم که به خودمون هم رحم نمی کنیم و همه چیز را از بین می بریم . ساعت داشت به 15:00نزدیک می شد و ما به سمت پایین کوه به راه افتادیم . خورشید هم کم کم به سمت غرب در حرکت بود به پایین دامنه رسیدیم و اونجا یه چایی درست کردیم و بعدشم چند کیلومتر پایینتر به چشمه ای رسیدیم که مثل آب اون چشمه رو من تو هیچ جای ایران و جهان نخورده بودم . آب ملایم و سبکی داشت . یه گروه با تماس دوستان از قبل به پایین تر ما اعزام شده بودن و با دیدن ما خیلی خوشحال شدن . با هم سر چشمه مجددا چایی درست کردیم و به تخته سنگی که معلوم نبود از چه زمانی اونجا قرار گرفته شده بود خیره شدم . بله یه عکس بز کوهی به همراه شکارچی که پای خودشو روی شکار گذاشته بود توجهم رو جلب کرد . سر شکارچی معلوم نبود و فقط پای اون مونده بود . از چند نفر قدمت اونو پرسیدم ولی کسی از قدمت اون چیزی نمی دونست . بعد از چایی و سوار شدن بر خوردو به محل اسکانمون راه افتادیم . من کل برنامه هامو انجام دادم و دیگه چیزی نموند . برا همین خودمو برا رفتن آماده کردم . و روز یکشنبه با  ساعت 14:00 از اونجا به سمت منزل حرکت کردم . خیلی چیزا یاد گرفتم و خیلی چیزها برایم درس شد . دو س دارم بقیه ماجرای منو بصورت چند تصویر ببینیید .

اولین تصویر کوهی که هنوز تشعشعات آفتاب صورتش را گرم نکرده :

صبح ساعت ۶:۰۰

و اینم درحال صعود:

واینم صعود:اون بخشی که در پایین دیده میشه بخش ازگله هست و من از اونجا حرکت کردم

 

اینم زیباییهای اونجا : این گل کل مست هست کهدر خاطرات براتون گفتم:

 

واینم باز زیبایی:

ارتفاع قله رو یدم رفت بگم : ۱۸۸۷ متراز سطح زمین و ۲۴۳۵ متراز سط دریا

و اینم وقتیکه پایین اومدیم و دامنه سر سبز کوه:

 

و دو عکس آخر هم مربوط به چشمه معدنی و تخته سنگ نقش برجسته شکار و شکارچی:

 

و اینم آخرین عکس :

شکار وشکاچی : بزکوهی نشسته و شکارچی پایش را روی آن گذاشته...متاسفانه سر شکارچی از روی تخته سنگ برداشته شده است.

 

+نوشته شده در دوشنبه بیستم آبان 1387ساعت19:53توسط عاشقی از دیار عاشقان | |

خاطره از جمکران :

 

سال 1377 بود من تا حدودي خودم را يه جورايي پيدا کرده بودم ، آخه تازه با جمکران و آقا و برنامه هايي که بعضي ها دوس دارند بهشون دست پيدا کنن رسيده بودم ( منظورم پيدا کردن خودم و به وجود آوردن يکسري شرايط براي يک منتظر خوب شدن ) البته الان بنده عاصي هستم و اون زمون گناهان کمتري انجام ميدادم.  اون موقع من خيلي کم پيش مي اومد که چييزي از خونه بخوام . حتي براي پول توجيبي هم خجالت مي کشيدم . يادمه که يه پيراهن چند سال تنم بود و از بس مادرم شسته بودش رنگ  و روي خودشو از دست داده بود و هر چي اتو ميزدم بازم چروک چند سال قبل روي اون خودنمايي مي کرد ( قابل اتوجه جووناي امروزي که اين جور لباسا رو مد مي دونن ) حتي کاپشني که تنم بود تا دوران پيش دانشگاهي هميار و تنها وسيله گرمايي بنده بود . خب بيام سر وقت خاطرم ، از خودم کم بگم شايد دلتون برام بسوزه و برام پول بفرستين( شوخي) . تو اون سال که فصل زمستان بود و بنده کفشاهمو از بس پاره شده بودن از دست دادم  ،بهمين منظور چون خجالت مي کشيدم به خونه هم بگم ( بايد اينو عرض کنم که وضع مالي خونه هم زياد مساعد نبود ) و هميشه کفشامو مخفي مي کردم . يادمه برا فوتبال بازي کردن ، براي اينکه کفشام خراب نشن هميشه پا برهنه بازي مي کردم و محال بود که پام به روي آسفالت کشيده نشه و انگشت شصتم پر از خون نشه ! يه بارم ناخونم شکسته شد و کلي خون اومد و حتي زير ناخنم هم عفونت کرد . خلاصه ، چون کفش نداشتم با دمپايي اينطرف و آن طرف مي رفتم . تا اينکه متوجه شدم خادم مسجد محلمون چند جفت کفش برا فروش آورده . شب بود بعد از نماز سراغ کفش ازش گرفتم و بهش گفتم که فعلا پول ندارم بهت بدم ( قيمت کفشه 2500 تومان بود) اونم قبول کرد . کفشهايي بودن از چرم خيلي سخت که پاهامو اذيت مي کردن . فکر کنم کارخونش ورشکست شده بود و اين کفشا هم ته انباري بودن . ولي نه رنگ و رو درست حسابي داشتن و نه راحتي !! منم براي اينکه دوستام مسخرم نکنن و تو دبيرستان به پاهام گير ندن . وقتي ازم مي پرسيدن چطور اينا رو پات کردي مي گفتم که واقعا خيلي راحتن . اونا هم مي دونستن که دارم دروغ مي گم ولي بعضي ها به روي من نمي آوردن و بعضي ها هم مسخرم مي کردن . تا اينکه يه شب که سه شنبه شب بود و منم عاشق جمکران مي خواستم برم به سمت وعده گاه و محل خلوت خودم . آخه اون موقع هر شب دلم برا جمکران تنگ مي شد برا همين تو هفته 2 شب سه شنبه و پنجشنبه را به اون مکان مقدس اختصاص داده بودم . راه افتادم . از کنار اتوبان قم –کاشان راهمو ادامه دادم تا اينکه به اول بلواري که وصل ميشه به مسجد رسيدم . اول بلوار وقتي مي ايستي و نگاهي به اين راه و مسجد ميندازي يه حس غريب بهت دست ميده . تو اون سالها هنوز زير گذري که الان مسیر قطار از روي اون ميگذره و اين بلوار را تا حدودي از شکل اوليه انداخته خبري نبود . برا همين خيلي خيلي زيبا بود مخصوصا تو غروب هاي پنجشنبه ، که آدم يه حال عجيب تو اون گنبد مسجد حس مي کنه !!! خلاصه شب ساعتهاي 9:30 بود و منم  به ابتداي بلوار رسيدم ، مثل هميشه کفشامو در آوردم ، جورابامو  کندم و تو جيبم گذاشتم و کفشامو با دست چپم يه جورايي پشت پاهام مخفي کرده بودم . برا اينکه از آقا شرم داشتم . مي دونستم که منو مي بينه برا همين نمي خواستم بي ادبي کرده باشم و تو دستم کفشامو ببينه البته ناگفته نمونه که منظورم از بدي کفشا نبود ، منظورم اين بود که وقتي شما به ديدن کسي ميريد هيچوقت کفشاتونو دستتون نمي گيرد . منم به احترام زمين اونجا کفشامو در مي آوردم . اونجوري حس مي کردم فقط خودمو خودشه !! حس مي کردم که از دنيا بريدم و دارم فقط اونو مي بينم اما نه با چشم بلکه با دل . حسي مي کردم که آقا منو مي بينه ....و از کزده هاي من آگاهه ، برا همين همش مي ترسيدم که اين هفته کاريکرده باشم که آقا از دستم ناراحت شده باشه ولي باز به خودم اين وعده رو ميدادم که آقا خودش دعوت کرده حتما يه جورايي بايد معرفتشو حس بکنم . منم از ابتداي بلوار تا نزديک مسجد همش اين کار رو مي کردم  : ابتدا زيارت عاشورا مي خوندم بعدش يه دعاي توسل و بعدشم دعاي فرج آقا و بعدشم دعاي سلامتي آقا امام زمان (عج) . يه جورايي برام عادت شده بود . اما حسابي خالي مي شدم تا به به مسجد مي رسيدم گونه هام خيس اشک مي شدن طوري که بعضي از اين شبنم هاي خدادادي پيرهنم را خيس مي کردن و من اينطوري عشقبازي مي کردم . نمي گم آدم خوبي هستم ولي مي تونستم باشم . که خودمو با گناه آلوده کردم . ولي از درگاه خدا نااميد نيستم . به مسجد رسيدم ، اون شب خيلي شلوغ بود طوري که همه به خاطر سرد بودن هوا تو مسجد جمع شده بودن ولي جاي سوزن انداختن تو مسجد نبود يه جورايي خودمو به وسطاي مسجد رسوندم و کنار چند تا جوون بالا شهري مسجد خودمو جا دادم . کفشام رو تو پلاستيک  و کنار خودم گذاشتم . من نماز تحيت مسجد که دو رکعته رو خوندم و خواستم نماز دومم رو شروع کنم که اون جوونا شروع به مسخره کردن من کردند . يکشون مي گفت : بابا حاج آقا التماس دعا –اون يکي مي گفت : دست مارو هم بگير، يکي ديگه ازشون مي گفت : بابا تو حسه !!! خلاصه هر کدوم با خنده و برا اينکه دوست ديگرشو بخندونه منو مسخره کردن منم گوشم نبود آخه در خدمت کسي بودم که مي دونستم که هست ولي من گنهکار نمي تونم ببينمش !!! به خاطر خدا و برا خاطر آقا تو دلم ازشون گذشت کردم و براشون دعا کردم که عاقبت بخير بشن و با خودم همون موقع تو نماز اينطوري فکر کردم که تا آقا کسي رو دوس نداشته باشه دعوت نمي کنه !! حتما آقا اينا رو دوس داره ، نمازمو خوندم و آخر نماز بعد از اينکه سلام نماز رو خوندم به سجده رفتم تا صد صلوات که ادامه نماز آقا امام زمانه بخونم ديدم کفشامو يکي بلند کرد . منم فقط همينو متوجه شدم که ديگه صدايي از جوونا نمياد و احتمال دادم که اونا کفشامو برداشتن و از بس مسجد شلوغ بود که نمي تونستي کسي رو دنبال کني منم دلمو سپردم دست خودش و با خودش زمزمه کردم و گفتم : آقا ، امشبو خودت دعوتمون کردي و خودتم ما رو بر مي گردوني به خونه . ميزبان هيچوقت ميهمانشو دل شکسته خونه نميفرسته . و بازم گفتم که آقا من ديگه کفش ندارم اون جوونا که تو دعوتشون کرده بودي کفشامو برداشتن تازه اگه فکر کنيم که اشتباهي برداشتن با اين جمعيت و سرماي هوا فکر نکنم برگردن و احتمال همون جا بندازن جلو در مسجد ( کفشايي که هنوز پولشون رو نداده بودم ) تو همين حين دوباره به ادامه صلواتهام پرداختم و هنز چند تايي مونده بود تا صد صلواتم را تموم کنم فقط صداي يه جوون رو شنيدم که يه پلاستيک کنارم انداخت و گفت : ببخشيد اشتباه شد . وقتي سرمو برداشتم ديدم که جوون رفته بود . خيلي خوشحال شدم . و بازم گريه کردم ايندفعه نه براي کفشام بلکه برا خودم و براي بدبختي خودم . آخه ما آدما فقط قيافه هاي افراد را مد نظر مي گيريم و عقلمون تو چشممون هست . برا خودم گريه کردم که چرا اصلا در مورد اون جووناي ايروني اونطوري فکر کردم و ... خلاصه برگشتم خونه و ازپول تو جيبي هاي چند هفته ام پول کفشامو دادم . بعد يه مدت وضع مالي ما خوب شد و برام کفش خريدن . اون کفشا رو تا 3 سال داشتم . ولي خيلي کم پا مي کردم . ولي هر وقت ميديدمشون ياد اون خاطره مي افتادم . اين خاطره زيباي کفشاي من بود .

اميدوارم که خستتون نکرده باشم ....

 

 

براي سلامتي و تعجيل در فرجش صلوات

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم مهر 1387ساعت23:9توسط عاشقی از دیار عاشقان | |

سلام به همگي امروزم مي خوام يکي از بزرگترين داستانهاي طول عمرم را براتون بنويسم .اما دوست دارم تا آخر قصه همراه من باشيد .

چون اين داستان براساس واقعيت نوشته شده و شما رو مي خوام به صحن و سرايي که من پا گذاشتم ببرم .

 

سفرنامه من :

 سه شنبه شب  مورخه 28/۳/82 در مسجد مهديه یکی از استانهای غربی  دور هم جمع شده بودیم . من کتاب دعاها را بين دوستام پخش کردم . ديدم همه دارن از مسجد خارج مي شن . آخه همه بعد نماز به سمت منزلشون مي رفتن تا به شکماشون برسن ( بابا تقصير ندارن ، اخه تا آدم چيزي نخور نمي تونه رو پاهاش بايسته-بقول بعضی ها اول وجود بعدا سجود)  من بي اعتنا به اون جماعت  کارمو ادامه دادم . از جماعت آنچناني مسجد 12 نفر براي دعاي توسل ايستادن ( يکي دو نفر هم به خاطر من اين کار رو کردن آخه تو روي دربايستي افتاده بودن ) خلاصه منم به رويشون نياوردم . جلو رفتم و تريبون رو جلو گرفتم و دعاي توسل را شروع کردم . براي اينکه دوستانم خسته نشن و همچنين برا شبا ديگه هم اين برنامه ها مداومت داشته باشه . بايد يه کاري مي کردم . دعا رو تند تند خوندم و خودم هم دعاهاي آخر دعاي توسل را خوندم يکي از اين حوائج اين بود: خدايا اين قدمها رو به کربلا برسان.

دلم بدجوري اون شب هواي کربلا کرد . اما زمان جنگ عراق و امريکا و منطقه هم خيلي خطرناک بود . چهارشنبه شب حاج آقا هواسي امام جماعت مسجدمون اومد و بهم گفت : بعد از نماز وايسا کارت دارم . بعد از نماز خدمت حاج آقا رفتم و يه جمله بيشتر بهم نگفت !! که دلم رفت ....

بهم گفت : فلاني مياي بريم کربلا ؟

منم با تعجب . تو دلم فکر کردم که حاج آقا شوخي مي کنه براي همين هم به حاج آقا گفتم : حاجي نيکي وپرسش؟!!  آره ميام . حاج آقا هواسي هم بهم گفت : پول آنچناني نمي خواد بياري . در حد 20 تا 30 هزار تومان . شايد براي خودت چيزي بخري. منم با تعجب بيشتر رو به حاج آقا کردم و گفتم : حاج آقا شوخي که نمي کني ؟

-گفت : روز جمعه صبح دم مسجد باش.

منم حول کرده بودم و سريع به سمت منزل اومدم . درب منزل را باز کردم و مي خواستم موضوع رو به خونه بگم و خوشحالشون کنم . اما ديدم خونه کلا پريشانن . از مادرم پرسيدم چي شده ؟ بابام هم تند تند شماره مي گرفت . نمي دونم اون شب با چند جا تماس گرفت .

مادرم گفت : دوست بابام تازه ازدواج کرده ( 10 روزه ) به سمت کربلا مياد و چون بصورت قاچاقي و از بيابون ها ميره تو راه به ميدان مين برخورد مي کنه و کشته ميشه . الان بابات نمي دونه چطوري به خونوادش اطلاع بده .

تا اينو شنيدم ديگه همه چيزو فراموش کردم . ديگه قيد کربلا رفتن رو زدم گفتم بابام ديگه نميذاره ...!!!

روز بعد که پنجشنبه بود ،  به بانک رفتم و مبلغ 50 هزار تومان که تمام دارايي من بود برداشتم و اومدم منزل .

تو خونه چيزي نگفتم تا که غروب شد و موضوع را با مادرم در جريان گذاشتم . مادرم هم پدرم را باخبر کرد

،  دلم مثل سير و سرکه مي جوشيد . فکر مي کردم الان بابام اجازه نميده . توسل به امام حسين کردم و ازش خواستم که اگه منو طلبيده تو دل پدرم هم بذاره .خلاصه بابام رو به من کرد و گفت قبول باشه ! اما ما پول نداريم بهت بديم .منم با خنده جواب دادم : امروز از بانک پول گرفتم . دوباره سوال کرد : با کي مي خوام برم ؟ منم گفتم با حاج آقا محله . خلاصه منم براي اينکه خيال بابام راحت بشه با حاج آقا هواسي تماس گرفتم و بهشون گفتم که با پدرم صحبت کنند . ايشون هم پدرم را متقاعد کردند و ما صبح روز جمعه 31/3/۸۲حرکت خود را به سمت مهران آغاز کرديم . تعداد گروه ما 15 نفر بود که در شهر ايلام يه ميني بوس کرايه کرده و به سمت روستاي چالاب واقع در شهر مهران راه خود را ادامه داديم . ساعت 14:30 ظهر بود که منزل يکي از عشاير رفتيم ، فاميل حاج آقا بود اسمش جوانمير مردي قد بلند با لباسي ساده ولي زبل . معلوم بود گرماي کوير مهران بر چهره سوخته اش کارگر بوده ولي از اراده و اميدش کم نکرده . و با فعاليت ها و پذيرايي هايي که از ما انجام داد معلوم شد که آدم مهمان نواز و خوش قلبي هم هست . نماز ظهر و عصرمان را خونديم و ما را سوار يک دستگاه جيپ کرد و به سمت خاک عراق حرکت داد . تو راه بهمون گفت بايد پشت سر اون راه بريم و در بعضي جاها مراقب خودمون باشيم . من شور  وشعف جالبي تو دلم حس مي کردم . انگار دارم وارد گلستاني پر از گل مي شم . حدود يک ربع ساعت تو راه بوديم بعد ديگه جاده تموم شد و راهنما (جوانمير) بهمون گفت : از اين به بعد بايد پياده بريم . هوا خيلي گرم بود من چفيه اي که با آب خيس کرده بودم بر سرم بستم تا از گرمازدگي جلوگيره کنه ....اما فقط چند دقيقه نگذشته بود که چفيه خشک شد . ذخيره آبمان هم اندک اندک کم مي شد . تا اينکه سه نفر از افراد گروه ما خسته شدند .(جوانترين عضو گروه من بودم ، همه سن بالا و پر قدرت ) راهنما (جوانمير) گفت : هر طوري که شده شمارا به چشمه اي که از ما حدود 3:00 ساعت فاصله داشت مي رسانم تا از تشنگي هلاک نشيد . بالاخره قبول کردند . اما باز از گروه جا مي موندن و معلوم بود حسابي خسته شدند . همه جا خشک و بيابان سوزان ، باد گرمي از ناحيه ي غرب مي وزيد و خاکهاي نقره فام و گرم زمين را طوري بالا مي برد که گويي در آن منطقه غوغايي بر پاست . من واقعه کربلا نبودم . اما وقتي که اون تصوير را از خاک هاي بيابان ديدم بي اختيار ياد روز عاشورا افتادم . عزمم  بيشتر جزم شد . بعد از چند ساعت راهپيمايي به چشمه اي که راهنما قول داده بود رسيديم . در اطراف چشمه کاروانهاي زيادي جمع شده بودند و با راهنماهاي ديگر ! قبل اينکه جهت رفع تشنگي کنار چشمه برم فردي را ديدم که از فرط خستگي و گرمازدگي به خود مي پيچيد . بي اختيار توجهم را جلب کرد فردي با محاسن بلند و جامه اي سفيد رنگ و چهره اي روشن و منور بود . خيلي زيبا بود . از شدت درد به خودش مي پيچيد . منم با خودم چند تا قرص  مسمومیت همراه آورده بودم و همه رو به ايشان دادم . گفتم : اگه من طوريم بشه مشکلي نيست اما بذار زائرا امام حسين (ع) به هدفشون برسن. از حاجي مورد نظر دور شدم و جهت رفع تشنگي به سمت چشمه اومدم . کنار چشمه چند خانوم و چند آقا بودند . نگاهي که به آب چشمه انداختم باز ياد لبان تشنه افتادم ، آب چشمه گل آلود بود اما چون خيلی تشنه بودم از اون آب خودمو سيراب کردم و چند وسيله اي که همراه داشتم را پر آب کردم . وقتي که آب را مي نوشيدم مزه خاک داخل آب را روي زبانم حس مي کردم . از خاصيت هاي آب گل آلود اينه که هر چي از اون آب بخوري باز بيشتر تشنه مي شي... منم برا همين زياد آب ننوشيدم . با صداي راهنما ما حرکتمان را ادامه داديم ولي سه نفري که جزء گروه ما بودن و ديگه تاب راه رفتن نداشتن کنار چشمه موندن . بدون سر وصدا با چهره هاي خسته اما پر اميد و عشق به حسين بي علي (ع)  به راه خود ادامه داديم . در راه چندين بار استراحت کرديم . تا اينکه مابين دو پاسگاه خودي و عراق رسيديم ، ديگه اونجا نقطه صفر مرزي بود ، قدم ها را بلند بر مي داشتيم من نيز به نوبه خودم خسته شده بودم اما خستگي من پيشتر در ناحيه پاهايم حس مي شد ، تا اينکه ساعت 23:30 شب زير يک پل پنج دهانه با راهنما خداحافظي کرديم و راهنما به ما توصيه کرد که فردا روي همين پل ماشين هاي نجف رد مي شن و شما رو با خودشون به خدمت آقا علي (ع) خواهند برد . راهنما به سمت ايران برگشت و ما خسته و گرسنه اما سير از خستگي گوشه اي نشستيم . از دور فردي جلو آمد از اهالي  عشاير شيعه عراق بود ما را به داخل  سیاه چادرشان دعوت کرد . تو سياه چادر آب  سرد به وفور پيدا مي شد . منم سير آب ،نوشيدم وبعد براي اينکه نمازم قضا نشه سريع نمازم را خوندم . فرد باديه نشين بهمون گفت که بمونيد و فردا براي خودتون حرکت کنيد . اما ما قبول نکرديم و گفتيم که ان شا ا... امشب تو نجف مي خوابيم . از دور صداي دو نفر شنيده مي شد که در دستانشان فانوس هاي کوچکي قرار داشت و با اخي اخي گفتن جلو مي آمدن (اخي در زبان عربي يعني برادر ) . در دستشون سلاح بود . يه جورايي من بهشون شک کردم که نکنه همش فيلم باشه و بخوان ما را سر کيسه کنن و ما را بکشند؟!!!

به حاج آقا گفتند که ما امشب شما را مي بريم ولي بايد چند ساعتي معطل بشين . حاج آقا قبول کرد . من داخل صحرا سرم را بر خاک هاي خنک شده گذاشتم و با چشمان خسته ام ستاره هاي درخشان صحرا را دنبال مي کردم . نمي دونم تا حالا تو صحرا آسمان را نگاه کردين يا نه ؟!! اما به علت نبود نور ، آسمان زيبايي دو چنداني داره که من تو عمرم اين زيبايي را در رصد خانه هاي ايران نديدم . اگه شده يکبار تو عمرتان به صحرا بريد و ببينيد که حرف من چقدر صحت داره ؟!! خلاصه ، بعد چند ساعت چند کاميون اومد که پر آدم بود ( افراد مذکور زائرا رو بصورت مخفيانه وارد مناطق عراق مي کردن و از اين طرق درآمدي به جيب ميزند) ما هم سوار يکي از کاميونها شديم و از ما نفري 4 هزار تومان گرفتن البته ناگفته نماند ميزان معطلي ما چند  ساعتی طول کشيد . من از شوق ديدار خوابم نمي برد و از اينکه وارد خاک يک کشور ديگه شدم يه حالت خاص داشتم . حالا ساعت 4:30 صبح شده بود ، حدود يکساعتي تو راه بوديم که ما را به شيخ سعد در 5 کيلومتري شهر نجف ببرند . منم از بس خسته بودم هر از چند گاهي چرتي ميزدم و با افتادن کاميون در دست اندازهاي جاده خاکي از خواب بيدار مي شدم . در حال و هواي خودمان بوديم که ناگهان صداي شليک گلوله اي شنيده شد . کاميون ايستاد ، و حدود شش ، هفت نفر سرباز امريکايي با کلاه هايي که چراغ قوه بر سر آنها تعبيه شده بود به کاميون نزديک شدند دوباره چند تير ديگه بسمت آسمان شليک کردند پشت سرمان يه کاميون ديگه متوقف شد و از بغل چند تانک و يک جيپ امريکايي حلقه محاصره ما را تنگ تر کردند .همراه سربازها تجهيزات پيشرفته اي بود ، همه را پياده کردند و به روي شکم خواباندن و کيف دستي و کوله پشتي هايمان رادر بيابان تاريک پرت ميزدند . و همش با لهجه شيرين آمريکايي از ما مي خواستند که سرمان را پايين نگاه داريم ، دست ها بالا ، بنشينيد ، بلند شويد و... تا اينکه به من گفت بلند بشم من هم حس آشنايي ام گل کرد و جلو رفتم و گفتم که مي تونم انگليسي صحبت کنم . خيلي خونسرد بودم ولي خيلي خسته با چهره اي خواب آلود . بهشون گفتم که از ايران اومديم و قصدمان زيارت است و براي خرابکاري يا کار ديگري نيومديم . با هام رفتار خوبي داشتند کيف ها و کوله پشتي هايمان را با دوربين هاي مادون قرمزشان گشتند و با همون فردي که من قبلا بهش قرص دادم نيز صحبت کردند . ايشان در کاميون بعد ما بود و خيلي مسلط انگليسي صحبت مي کرد . ما را دوباره سوار کاميون کردند . حالا افراد دو کاميون را در يک کاميون جاي داده بودند . همه رو هم بوديم . ساعت حدود 6:30 -7:00 بود که من يه دفعه از شدت خستگي خوابم برد . وقتي بيدارشدم انگار ساعت ها خواب بودم . اما وقتي ساعتم را نگاه کردم ديدم همش نيم ساعته که خوابيدم . هوا داشت روشن مي شد اطرافمان چند تانک بود . چند خودروي عراقي هم انگار از جاده منحرف شده بودن و کناز زده شده بودن ديده مي شد چند نفر عرب هم داخل صحرا دست بسته و روي چشمانشان چسب زده بودند يکي از سربازان امريکايي روي کاميون نشسته بود و به ما ناسزا مي گفت . فکر مي کرد ما نمي فهميم . اخه بهشون گفته بودند که ايراني ها از اقوام وحشي هستند براي همين اون نادان نمي دونست که به چه کساني داره توهين مي کنه !!! ساعت حول و حوش 9:00 بود که چند ماشين ديگر از امريکايي ها به منطقه ما آمدند دو جيپ و يک نفربر . داخل جيپ دو افسر بلند قد ، شيک پوش که چشمانشان را با عينک هاي دودي چندين دلاري از آفتاب صحرا مخفي کرده بودند نشسته بودند . يه فرد سياه پوست نيز همراه آنها بود . بر روي لباسهاي آنها پرچم آمريکا نقش بسته بود و بر روي سينه هاشون اسم هاي انها . درجه يکي از آنها سرهنگ بود . و اينو تونستم متوجه بشم . اسم يکي از اونا هم جکسون بود . مرد سياه پوست آمريکايي جلو آمد و به کاميون نگاه کرد و گفت : کسي اينجا عربي يا انگليسي مي تونه صحبت کنه ؟

من چيزي نگفتم ! يه جورايي صبر کردم  که ببینم چي ميشه . راننده کاميون را پايين بردند و با عربي با اون صحبت کردند و بعد با يه سيلي دستان او را بستند و چشمان و او را تو بيابان پرت کردند . باديدن اين صحنه من خودم را قايم کردم و چيزي نگفتم . دوباره اومد و سوال قبلي اش را تکرار کرد ، فردي که گفتم چهره نوراني داشت جلو رفت و با آنها صحبت کرد ولي فايده  نداشت و رو به کاميون کرد و گفت : اين امريکايي ها مي گن شما ايراني ها ما رو قبول ندارين و بنابراين ما هم شما رو قبول نخواهيم داشت !! تا اينکه سربازي که شب گذشته از من بازجويي کرده بود جلو آمدبرای مافوقش احترام گرفت و دستش را از دور به سمت من بلند کرد و به منم گفت که پياده شم . منم پايين اومدم افسر ارشد يه جورايي از من خوشش اومده بود براي همين با لبخند و سلام و احوال پرسي منو بدرقه کرد ( اما همش سياست بود ) از من نامم را پرسيد و کارت شناسايي خواست و همچنين علت ورود به خاک عراق را از من پرسيد ؟! منم همان صحبت هاي شب قبل را بهشون گفتم . بهم گفت که سر جاده بايستم و با خودورهاي عبوري به سمت نجف برم . من قبول نکردم و گفتم اگه ميذاري بايد همه باشند نه من ( يه جورايي ترسيدم) . دوباره سوار کاميون شدم و پس از يکساعت معطلي بهمون گفتند که شما غير قانوني وارد خاک عراق شدين بايد شما را به سمت ايران برگردونيم . سه خودروي تانک در پشت سر کاميون و دو خودروي تانک ديگه بهمراه جيپ جلوي ما بودند و يه جورايي ما را اسکورت مي کردند . هم خسته بودم و هم ناراحت ، اين همه راه را پياده آمده بودم و تا نجف هم يکساعتي نمانده بود اما ديگه باورم شد که زيارت ، لياقت مي خواهد و بس ! خدا رو شکر يکي از نعماتي که خدا در وجودم گذاشته ، حفظ زيارت عاشوراست  بهمين خاطر شروع به خوندن زيارت کردم . و از داخل کاميون خدمت آقا سلام دادم و در همين حين يه جورايي چرت هم ميزدم تا اينکه ناگهان کاميون ايستاد . گفتند که کاميون خراب شده ! به هر جاي اين کاميون که دست ميزدند سالم بود . سوختش پر –موتورش ريلکس و بقيه قطعات سالم بودند . اما عيب اين کاميون معلوم نبود . نيم ساعتي معطل شديم تا يه کاميون امريکايي اومد و همه ما را سوار کرد . بعداز چند ساعت به گمرک مهران رسيديم در گمرک نوشابه و آب سرد زياد بود 3 نوشابه هزار تومان . کاسبي خوبي راه انداخته بودند . امريکايي ها ما را تحويل گمرک دادند و متواري شدند . من نمي دونستم چي بگم . با خودم تو اين فکر بودم اگه به خونه برم و بگم اين دو روز همش تو راه بوديم و لياقت زيارت را نداشتيم . وايييييييي نمي دونم !!! تا اينکه از گمرک چند نفري با حاج آقا آشنا در آمدند و به ما گفتند که چرا از همان اول از گمرک نيامديم ؟ ما هم گفتيم براي چي ؟ گفتند : گمرک بازه و شما بايد به سمت کربلا برويد و همچنين شب حرکت نکنيد ، چون شبا در خاک عراق حکومت نظامي برقراره . خلاصه ، ما را سوار خودروهاي ميني بوس شکلي که بهشون بيستا مي گفتند کردند . اين خودروها 10 نفره بودند و چيزي شبيه خودرو ون هاي جديد شرکت سايپاي خودمون بودند . راننده ما فردي به نام سيد نبيل الموسوي بود که مردي شريف با جثه اي فربه اما خوش خلق بود ما را تا کربلا نفري سه هزار تومان مي برد . ما نيز با سيد نبيل به سمت کربلا ي عاشقان ساعت 14:00 حرکت کرديم . باورم نمي شد . چند نفري از اون جمع برگشتند به سمت شهر محل سکونتشان و گفتند اگه دوباره  آمريکايي ها ما را بگيرند ديگه واويلا . ما نمي آييم . بعدها به اين نتيجه رسيدم که آقا به خاطر همان چند نفر اون شب بهمون جواز زيارت را نداده بود . نمي دونم شايد يه جورايي دعوت نشده بودند . حدود ساعت 16:00 يا 17:00 بود که به کربلا رسيديم باورم نميشد . من هنوز حرم را نمي ديدم . راننده ما را به هتل نزديک حرم برد . هتل مورد نظر ما براي هر نفر شبي هزار توان در نظر گرفت و ما هم قبول کردیم . خيلي خوب بود . وسايلمان را داخل اتاق هاي هتل گذاشتيم و سريع بيرون اومدیم چند قدمي که برداشتم در کنارم ديوارهاي طلايي خودنمايي مي کردند . چشمانم پر از اشک شد . اخه نمي دونم تا حالا برا اولين بار  اونم از نزديک کسي را ديدين يا نه؟! کسي که چندين سال براش به سر و سينه بزنی و براش عزا به پا مي کني ؟! واي ، قبر پرچمدار کربلا بود ، کسي که تا بودش حسين غمي نداشت و با وجود از دست دادن فرزندان و يارانش باز اميدوار بود به عشق نه به ماندن ! ولي وقتي صدايي از برادر نيامد ، فرمود الان کمرم شکست ... گلدسته هاي حرم حضرت عباس خيلي زيبا بودند نمي دونم چرا شرمشان نمي آمد ؟! آخه آقا رو بدون دست شهيد کردن ...آخه چطوري اين گلدسته ها مثل دستاني آسمان را در نوردن ؟ مي دونم اونا هم از عباسشون خجلند . نور خورشيد در حال تمام شدن بود . خورشيد درحال غروب بود و اخرين تلالو هاي خودش را به بر روي گنبد و گلدسته هاي حضرت عباس (ع) مي فرستاد . نگاهم قسمت ديگر کوچه را به خود جلب کرد . سمت راستم را نگاه کردم واي ! چيزي که ميديدم  ، انگار تو رويا بودم . دوست داشتم از اين روياي زيبا هيچوقت بيدار نشم . يه گنبد طلايي با پرچمي قرمز رنگ از دور زائرانشو دعوت مي کرد . حاج آقا گفت که ادب حکم مي کنه خدمت برادر بزرگ بريم براي همين ما خدمت آقا امام حسين رفتيم . حدود 400 تا 500 متري بین الحرمين بود . درخت هايي از نخل که اين دو برادر را به هم مي رساندند . بازار شلوغي  به راه بود . هر چه  بيشتر نزديک مي شدم کمتر باورم مي شد که اومدم . داشتم به درب اصلي و ورودي نزديک مي شدم که باز اشکانم گونه هاي افتاب خورده صحرا را نوازش کرد . انگار کسي منو دعوت مي کرد . انگار خودبخود جوشش اشک هايم بيشتر مي شد . پاهايم لرزيد بدنم شروع به تکان شديد کرد . پاي راستم را داخل اولين پله که وارد حرم مي شد گذاشتم انگار بر آسمان پا مي گذاشتم . واقعا راست مي گن که دور حرم اقا ملائک در حال عبادت هستند وارد .. در ب اول شدم . کفشهايم را در جا کفشي گذاشتم باز هر چه بيشتر داخل مي شدم بيشتر لرزش اندامهاي بدنم را حس مي کردم ، اولين جايي را که چشمم نظاره کرد محل سرهاي  بريده بود کنارشان ايستادم و قدري گريه کردم .... مي خواستم خالي بشم اما نمي دونم اين همه اشک را چشمانم از کجا آورده بود . واي طرف راستم را دوباره نگاه کردم ، چشمم به گوشه ضريح شش گوشه امام حسين (ع) افتاد . اين دفعه ديگه طاقت نياوردم سريع بهش چسبيدم و شروع به گريه کردم . حاج آقا از من خواست که سريع تمومش کنم و خدمت برادر عباسم بايد بريم و بعدشم دو روز بود که نخوابيده بوديم و بايد مي رفتيم استراحت می کردیم . فردا هم روز خداست . کنار ضريح زياد شلوغ نبود . يکي دو کاروان عرب بودن که سريع زيارت کردند و رفتند . زيارت عاشورايي خوانديم و باز گريه ها شروع شد . يه جورايي نمي خواستم دل بکنم و بيرون برم ولي به اصرار حاج آقا خارج شدم و به سمت حرم حضرت عباس(ع) راه افتاديم . دم درب ورودي حرم حضرت عباس(ع) سنگ فرشي زيبا بود . بعضي که وارد مي شدند به احترام آقا دم درب ورودي را بوسه می زدند.، بعضي ها هم براي تبرک آب روي ضريح مي ريختند و توسط  ظرف ديگه اون آب را که بر روي ضريح سرازير شده بود را جمع اوري مي کردند . ما هم رفتيم داخل زيارت نامه آقا راخونديم و نماز مغرب و عشا را در حرم حضرت عباس بجا اورديم به هتل برگشتيم ، شام خورديم و چون خسته بوديم خوابيديم . صبح روز بعد سيد نبيل ، راننده مان اومد بهتره به سيد بگم ابوعلي چون همش تو ماشين با ابوعلي صداش مي کرديم . همراه ابوعلي به سمت نجف راه افتاديم از کربلا تا نجف حدود 2 ساعت راه بود . داشتيم به نزديک مزار جانشين پيامبر (ص) ، شاه عرب ، آن بزرگ مردي که شب به جاي پيامبر در بسترش خوابيد و کسي که شب را  با عبادتهایش خسته کرد می رفتیم . نرسيده به حرم از کنار قبرستان وادي السلام رد شديم . قبرستان جالبي بود . قبرها طور خاصي کنار هم چيده شده بودند . در رابطه با اين قبرستان هم روايات زيادي هست که بنده به خاطر ادامه سفرم از گفتن انها خودداري مي کنم . داخل حرم شديم . ولي خيلي گرم شده بود اونجا اب نبود و بايد آب مي خريديم . اما در کربلا هر چند قدم ايستگاه هاي آب بود و روي کلمن ها نوشته شده بود :بنوش به ياد تشنه لب حسين ...

زيارتي کرديم و چون بايد در نجف به قسمتهاي ديگري هم مي رفتيم . از بزرگ مرد تاريخ خداحافظي کرده و به سمت مسجد سهله راه افتاديم . در مسجد سهله 7 مقام وجود داره ما تمام اعمال را انجام داده و اين را هم اضافه کنم که يکي از پايگاههاي زمان ظهور حجت همين مسجد مي باشد. بعدش به سمت مسجد کوفه راه افتاديم  مقام هاي بسياري در مسجد کوفه بود که بعد از انجام اعمال مسجد و خوندن نماز ظهر و عصر در آنجا  سر مزار يار بزرگ پيامبر(ص) ميثم تمار هم رفتيم . بعدش به منزل حضرت علي (ع) رفتيم . بذار داخل منزل را براتون تشريح کنم : محل غسل ، مکتب حسن وحسين، محل کفن کردن حضرت علي ، غرفه ام البنين و همه و همه بخصوص چاه داخل منزل از ويژگي هاي منزل حضرت علي (ع) بود اما يه ويژگي را با ديگر ويژگي ها مقايسه نکردم چون خيلي برام سخت بود که بگم کدام درب تحمل پهلوهاي ان شيرزن را داشت . آري کدام درب از کبود شدن بازوها خبر داشت ؟ و کدام درب ميخش را بر پهلو فرود اورد . ديگه نمي تونم چيزي بگم . منزل علي خيلي ساکت بود . با اينکه اين همه جهانگرد و زائر در داخل ان ديده مي شدند اما بازم سکوتي عجيب آنجا را در خود فرو برده بود راستي اينم يادم رفت به زيارت قبر مسلم بن عقيل آ ن يار باوفاي امام حسين (ع) که مردم کوفه بهش رحم نکردند رفتيم . سر مزار چند تن از ياران ديگر امام رفتيم و از همه مهمتر به مختار مي توان اشاره کرد . به همراه ابوعلي به سمت سامرا راه افتاديم . از نجف تا سامرا حدود 4 ساعت بود هر چه به سامرا نزديک مي شديم عمران و آباداني زيادتر بود ، باغ هاي نخل ، تاکستانهاي انگور، و سد بزرگي که کلي آب در پشت آن جمع شده بود از زيبايي هاي اين شهر زيارتي بودند . از دور گنبد طلايي امام حسن عسکري (ع) ديده شد . آب و هواي ملايم باعث شد که تصميم بگيريم که بيشتر در اين شهر بمونيم . ولي بنا به دلايل امنيتي که ابوعلي در رابطه با شيعه و سني مي دانست گفت که سريع زيارت کنيم و برگرديم . در ب ورودی حرم خيلي ساکت و يک مغازه بزرگ ماهواره فروشي  آنجاجلب توجه مي کرد . ما داخل شديم . ضريح حضرت همانند امام حسين (ع) شش گوشه ساخته شده . چون علاوه بر قبر امام حسن عسگري (ع) قبر امام هادي (ع) و بي بي سکينه خاتون و حکيمه خاتون (ع) مادر و عمه حضرت مهدي هم در انجا نيز وجود دارد .به سامرا همين رو بسنده کنم و بس ! که اين شهر خيلي ساکت بود . تنها زائراي اون امامان همام فقط ما چند نفر بوديم ، بعضي ها مي گن اما حسين غريب بود و بعضي هم مي گن امام رضا غريبه !! اما به نظر من تنها کسي که غريب واقع گشته اين امامان همامن .در داخل حياط حرمين سمت چپ زيرزميني واقع گشته که بهش مي گن سرداب امام زمان (عج) . در اون قسمت بود که امام زمان به غيبت مي رن. ما پايين رفتيم و زيارتي کرديم و سريع به سمت کاظمين راه افتاديم . شهر کاظمين همانند شهر ري خودمان در نزديکي پايتخت واقع شده . هر چه به بغداد نزديک تر مي شديم تعداد خودروهاي امريکايي بيشتر و بيشتر مي شد ، جاده ها اتوبان بودند و اثرات جنگ خانمان سوز بر روي آسمان خراشها ديده مي شد ، خيابانها خيلي کثيف و پراز زباله بود طوري که بوي نامطبوعي هواي اطرافمان را در بر گرفته بود تا اينکه بعد از 2 ساعت به کاظمين رسيديم ، مردم کاظمين هم مردمي شيعه بودند اما بعضي جاهاي شهر چون به پايتخت نزديک بود مثل اروپا بود . حجاب انچناني نبود ، بطري هاي مشروبات و ... ولي در اطراف حرمين از اينجوربرنامه ها خبري نبود . در شهر کاظمين دو امام همام ديگر ما مدفونند ، امام موسي کاظم (ع) و امام جواد (ع) و گنبد هاي اين دو بزرگوار به هم چسبيده اند ، حدود ساعت هاي 20:30 بود که ما نماز مغرب وعشايمان را با جماعت در کنار صحن هاي اين بزرگوارن اقامه کرديم . در داخل حرمين ، هر کس براي خودش يک امام جماعت داشت . يعني به فاصله هر چند متر يکنفر جلو ايستاده بود و نماز جماعت مي خوند . يه جورايي براي خودشون مريد درست کرده بودند .

ابوعلي بهمون گفت که بخاطر حکومت نظامي شهر بغداد بايد سريع به کربلا برگرديم . خلاصه بعد از زيارت به سمت کربلا عازم شديم . ساعت از 22:00 گذشته بود . بعد از اين ساعت درب هاي حرمين امام حسين و حضرت عباس را مي بندن به خاطر نظافت و برنامه هاي ديگه ! من يه چرخي دور و بر حرمين زدم کنار قبر حضرت عباس . ميداني قرار داره که يک مشک در داخل آن واقع شده در سمت راست اين ميدان يه گنبد کوچيک درست کردند که وقتي مي ري جلو وروي اونو مي خوني نوشته : هذا مقام کف عباس : اينجا جايي که دست چپ حضرت بريده شد . واي دلم باز گرفته شد . دنبال جاي دوم دست دوم گشتم . باور نمي کنيد ولي حدود 300 متري دور حرم زدم و داخل يه کوچه روي ديوار نوشته شده بود : اينجا دست ديگر عباس قطع شده است . قربونت برم آقا برا حسينت و برا بچه هاي برادر يک قطره هم آب ننوشيدي ...

رفتم هتل خوابم نمي برد . اخه روز بعد بايد به سمت ايران حرکت مي کرديم . تا ساعت 2 نشستم و کم کم چشمانم سنگین شد و اینطوری خوابم برد  . وقتي بيدار شدم ديدم نزديک اذان صبح شده . حالا روز دوشنبه شده 2/4/82 ما براي نماز صبح به داخل حرم امام حسين رفتيم . ديگه خودموني شده بوديم . نمي دونم ولي حس مي کردم يه جورايي ديگه اون حالتهاي قبلي در من ظاهر نميشه ! پاهام نمي لرزيد . کنار ضريح نشستم . براي نماز يکي دو نفر بيشتر نيامده بودند . نماز صبحم را خوندم و کنار ضريح و چسبيده به اون زيارت عاشورايي را زمزمه کردم و بعدشم يه چند قدمي از ضريح دور شدم و باز نشستم . به ضريح شش گوشه خيره شدم ، طوري که از گوشه چشمانم باز قطرات شبنم دلم شروع به تراويدن کردند و با خودم عهد بستم که اين نگاه اخر را هيچ وقت فراموش نکنم . حدود 10 دقيقه اي به ضريح خيره شدم . اخه روز اخر بود داشتم خداحافظي مي کردم و معلوم نبود باز زنده باشيم و باز بطلبه و به خدمت آقا بياييم . خلاصه خالي شدم و براي زيارت حضرت عباس اماده شدم که حاج آقا را داخل حياط ديدم بهم گفت که کجايي؟ گفتم چرا ؟ گفت : الان حدود 20 دقيقه ميشه که دنبالت گشتم . مگه کجا رفته بودي ؟

گفتم : کنار ضريح تو حرم خلوت آقا بودم .

گفت : من اومدم چند بار دور ضريح گشتم و چندبار صدات کردم ولي نديدمت !!

برام جالب بود . شايد اون حس اخري آقا ما رو يه جورايي ... نمي دونم ...

 

يه سرم به تل زينبيه زدم ، زيارت حبيب بن مظاهر، ابراهيم حجاب  و بعدشم زيارت  حضرت عباس و ابوعلي ماشين رو روشن کرد و به سمت ايران راه افتاديم. ساعت 11:00 صبح به گمرک مهران رسيديم  سپس با يک دستگاه ميني بوس به همراه چند خانواده عراقي به سمت منزلمان حرکت کرديم ساعت 9 شب من به خونه رسیدم  و نماز مغرب و عشايم را در خاک ايران خوندم .

 

جالب اينکه از همون جمع 12 نفري که اون شب دعاي توسل را خونديم همه به کربلا دعوت شدن .

اينم از آثار  وبرکات دعاست که به انسان يکسري توفيقات را عنايت مي کنه .

 

منم بعد از اين موضع براي اولين بار اين خاطراتم را تايپ کردم تا شايد ... شايد بتونم يه جورايي بگم : جووونا باور کنيد امام زمانتون دوستون داره ... حتي اگه بزرگترين گناه روي کره زمين را انجام داديم بازم درب توبه بازه و خدا ارحم الراحمينه و ما رو مي بخشه ...پس دست به درگاهش برداريم و از او بخواهيم که عاقب همه ما را ختم به خير نمايد و اينگونه توسلات را از ما قبول و اينگونه سفرات را نصيب دل شيفتگان و ذخيره قبر  و اخرتمان قرار دهد .

 

ان شاا...

 

 

در پناه خداي عاشقان

 

 

يا حق

 

+نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم مهر 1387ساعت0:16توسط عاشقی از دیار عاشقان | |

بسم الله الرحمن الرحیم

دو داستان از  نیمه شعبان سالهای ۸۵ و ۸۶ رو می خوام براتون بگم :

سال 1385 من محل كار بودم و كارم طوري بود كه مرخصي نمي تونستم بگيرم براي همين چون نيمه شعبان روز شنبه مي شد مونده بودم چيكار كنم ...آخه من يه شهر ديگه كار مي كنم براي همين دير به دير به قم سر مي زنم ...كارم گير بود شب شده بود رفتم بيرون از شهر تو جنگل و زير يه درخت بلوط به ماه خيره شدم ....نمي دونم چي شد كه اشكانم گونه هامو بوسه زدن و سرازير شدن ..مي دوني چي حس مي كردم ...حس مي كردم كه آقا ما رو ديگه قبول نداره كه دعوتمون نمي كنه ..فكر مي كردم اينقدر زير بار گناه غرق شدم كه سعادت حتي ديدن جمكران آقا رو ندارم ..اون شب خيلي با خودم كلنجار رفتم تا اينكه روز جمعه شد و من سر كار بودم . از مديرمون درخواست مرخصي كردم ولي ايشون رد كرد ...من حتي دو روز خواستم كه برم و يك ساعت جمكران باشم و بعدش برگردم بازم قبول نكرد . تا اينكه آقا رو واسطه قرار دادم و مديرمون بعد از چند ساعت وقتي كه ديد من گوشه اي كز كردم و كار نمي كنم بهم گفت كه برم واييي نمي دوني چقدر خوشحال شدم اومدم تو ترمينال .بازم گير اومدم ...هيچ ماشيني به سمت قم حركت نمي كرد براي همين بازم آقا رو واسطه كارم كردم و خودروي سواري من جور شود .اون روز حاضر بودم 50 هزار تومان بدم تا قم برم . منو تا يه مسيري برد و بعدش تو يه شهر ديگه سوار اتوبوس تهران شدم ..اومد م ترمينال آزادي و سريع به سمت ترمينال جنوب حركت كردم خيلي ذوق داشتم تازه به جاي دو روز يك هفته مرخصي بهم داده بودن .

تو ترمينال جنوب باز مشكل ماشين داشتم ...سواري كه نگو كم كمش  7 تا 12 هزار تومان بود ساعت حول حوش 11 صبح شده بود منم تو صف اتوبوسهاي قم رفتم يه صف طويل از عاشق هاي مهدي (عج).!!

ديدم صاحب اتوبوس صدا ميزنه قم يه نفر و كسي جلو نميره ...همه با خونوادهاشون بودن و منم سريع رفتم جلو و سوار شدم ....

اولش رفتم خونه يه دوش گرفتم .....(حالا روز ميلاد بود) و پاي پياده به سمت جمكران راه افتادم ...از خونه ما تا جمكران حدود يك ساعت طول ميكشه . جالب بود تو راه زائراي عاشق و پاهاي برهنه و دعا و نوا .... بعضي ها هم تو راه شربت و شيريني ميدادن و بعضي هم دعاي فرج مي خوندن منم از كنار همشون رد مي شدم و اشكانم سراسر راه جاري بود نه براي خودم بلكه برا ياران مهدي (عج) باور كن با اين وضع آشفته جامعه وقتي كه اين مردم عاشق رو ميديدم بي اختيار گريه مي كردم . نماز ظهر و عصر مسجد بودم . جمكران غرق شادي و سرور شده بود . دور مسجد از بس خودرو پارك شده بود كه جاي سوزن انداختن نبود .باور كنيد حتي بعد از اينكه به سمت خونه برگشتم هيچ خستي در وجودم احساس نمي شد با وجود خستگي تو راه و پياده روي دو طرفه اون  روز بنده بازم اشتياق زيادي داشتم كه مجددا به جمكران برم براي همين هفت رو مرخصيم را هر روز به حرم بي بي حضرت معصومه(س)و  يك روز در ميان به جمكران مي رفتم . خب اينم سعادتي بود كه آقا نصيب بنده حقير كرد و تو اون سال خدمتشون رفتيم .

 

 

داستان نيمه شعبان ۱۳۸۶:

تو اين سال من رو پرو‍‍ژه راه آهن همدان سنندج كار مي كردم (مهندس ناظر و مسئول دستگاه اطلس ) ( دستگاه اطلس يك كمپرسور فشار باد هستش كه وصل به مته هاي سوراخ كن ميشه و قيمت اون هم حدود 300 ميليون تومنه و بعد از خرابي فقط با اتصال به كابل يو اس بي و اينترنت توسط شركت سازندش تو كشور ديگه تعمير ميشه ) خلاصه منم هر پنجشنبه غروب بالاي گردنه صلوات آباد ( 15 كيلومتري شهر سنندج )‌مي رفتم و به آقا فكر مي كردم و با غروب خورشيد منتظر بزرگترين خورشيد  و منجي عالم بودم . تا اينكه شيفت من طوري شده بود كه نمي تونستم برم خونه . يعني نيمه شعبان من پر!!!!

خلاصه دلمو زدم به دريا و بازم  از آقا مدد خواستم .  اون دوستي كه بايد شيفتش با من عوض مي شد دو روز دير تر از نيمه شعبان مي اومد (يعني 17 شعبان ). منم با دلهره فراوان بهش زنگ زدم و ازش خواستم كه دو روز زود بياد اما اونم مادرش مريض شده بود و بايد به تهران منتقلش مي كرد . خلاصه خيلي ناراحت شدم تا يك روز قبل از ميلاد بازم ناراحت و نگران  از اينكه نتونم برم خدمت آقا هر چند آقا در دلهاي جووونا جاي داره ..اما جمكرانش يه چيز ديگس ...

دوستم بهم زنگ زد و گفت حال مادرش خوب شده و داره مياد و به من گفت كه ميتونم برم . سريع اومدم ترمينال سنندج و سوار اتوبوس قم شدم و به سمت ميعادگاه عاشقان ، جمكران منتظران راه افتادم و اينطوري شب ميلاد تو جمكران بودم . تا رسيدم خونه ،مادرم از مشهد بهم زنگ زد و گفت  كه دو روز ديگه ميان قم . من شب جمكران بودم . اون شب خيلي رويايي بود . از همه شهراي ايران خدمت آقا اومده بودن .

ساعت 2 شب به سمت خونه اومدم و روز بعد خدمت بي بي حضرت معصومه (س) رفتم و بي اختيار دلم برا كرم يه آقايي تنگ شد كه از طوس منو صدا مي زد . دلمو روانه مشهدالرضا كردم و خودم راه افتادم . خونه بهم زنگ زدن و گفتن تو جاد سمنان هستن و دارن بر مي گردن . منم گفتم دارم مي رم مشهد . رفتم اونجا و باور كنيد نمي دونيد كه چقدر خوش گذشت .

تازه خواستم ازداوج كنم اما نمي دونم چرا نشد . البته قسمت نشد .

 

چند قطعه عکس  از شب و روز بعد از نیمه شعبان ۱۳۸۶:

 

 

 

 

یاران مهدی بی نام و نشانند

 

اینم از شب میلاد مهدی زهرا و حرم حضرت معصومه (عج)

 

براي ديدن بقيه عكسها به وب  پارسالي من با نام عطر بارون سري بزنيد :

http://www.atrebarun.blogfa.com/8606.aspx

+نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387ساعت18:53توسط عاشقی از دیار عاشقان | |

سلام به همه دوستان ...

 

اين اعياد رو بهتون تبريک مي گم ..راستش اين مدت که نبودم کلي براتون حرف دارم ...

 جاي همتون سبز ...راستش قسمت شد و من به سمت خونه حرکت کردم (قم) روز اول رو همراه دوستم سيد  بعد از اينکه داداشمو به منزل راسانديم به سمت جمکران رفتيم (روز پنجشنبه) و بعد  به کوه خضر نبي (ع) و بعدشم دوستمو سيد عزيز که از تهران اومده بود و منو ببينه به سمت خونشون بدرقه کردم و بعدشم خودم به حرم حضرت معصومه (س) رفتم ..نماز رو اونجا بودم نمي دونيد چقدر زيبا بود ديدار دلبر و دلدار ..آخه روز بعد به سمت مشهد عازم بودم و بعد کلي درد و دل با بي بي حضرت معصومه(س) روز بعد به سمت مشهد الرضا حرکت کرديم ...پدرم جاده شمال رو پيشنهاد داد و با هماهنگي قبلي که با هتل محل اقامتمون که کرده شده بود ما هم به نظرشون مهر تاييد داديم ...

 

واييي نمي دونيد که نعمت هاي خدا چقدر دل را جلا مي بخشن ...

دريا با آن همه بزگري و بي کرانيش ، جنگل با آن همه استقامت و سر سبزيش ، همه گواه خالقي زيبا که زيبايي رو دوست داره مي دادن ...

يک شب رو در استان گلستان بوديم و ب بعدي رو نزديک به مشهد الرضا ، يعني قوچان ، من تو هرهاي زيادي دوستان خيلي باوفا و خيلي خوب مثل شما دارم منتهي خانواده اجازه نمي داد که مزاحمشون بشم ..

( اگه تنها بودم حتما خونه شما هم مي اومدم ) ...شوخي

تا اينکه روز يکشنبه ساعت 10 وارد شهر شهيدان مشهد عزيزان شديم ...نمي دوني چقدر دلم برا آقا تنگ شده بود ..وقتي بعضي شبا پشت به قبله مي کردم و سلام خدمتشون مي دادم  چشمانم پر از اشک مي شد و  از آقا مي خواستم که منو بطلبه ..اخه هر سال بنده حقير سعادت ديدار حضرت را دارم ..امسال هم يک کم  دير شده بود و من ترسيدم که از اين برنامه معنوي امسال جا بمونم ...

خلاصه .. رفتيم تو هتل مورد نظرمون . از لحاظ  زيبايي خدايي کم نگذاشته بودن يه هتل خيلي شيک با قيمتي تا حدودي مناسب ولي من فکرم يه جاي ديگه بود ...

اره ..سريع غسل زيارت رو گرفتم و به سمت حرم راه افتادم ..تا به خودم اومدم متوجه شدم که موقع نماز مغرب  و عشا شده و اون شب هم شهادت پدر بزرگوار آقا علي بن موسي الرضا (ع) بود ..وقتي از درب باب الجواد وارد شدم يک لحظه متوجه شدم که آقا دل تنگ و غمگينه ... ولي زياد توجه نکردم ...

شب مراسم با مداح بزرگ آقاي واعظي بود و همچنني سخنران حاج آقا انصاريان ..بعد از مراسم رفتم هتل و سريع شام خوردم و دوباره مثل کسي که چيزي گم کرده به سمت حرم راه افتادم  به خدا نمي دونيد امام رضا (ع) چقدر برام عزيزه ... وقتي مي ري تو باب الجواد مي ايستي و اذن دخول مي گيري وايييييييييييييي

بعضي ها   مي گن تا آقا اذن دخول بهمون نده تو حرمش پا نمي زاريم ... باور کنيد اين راسته ...ان شاا... وقتي که خودتون رفتين همين کار رو بکنيد ببينيد چه حسي مي شيد ؟!!!!

سه شبمو به همين طريق گذشت ...مادرم گير داده بود که برا همکاران اداره و دوستانم سوغاتي بگيرم ..اخه روز آخر نزديک بود ...روز مبعث روز آخر  ماندن من تو مشهد بود ....

باور کنيد نمي دونستم چيکار کنم ...چيزي هم نگرفتم ..به غير يه کم سوغات  اونم برا چند نفر ..همه ذکر  وفکرم آقا شده بود ...وقتي تو حرم راه مي رفتم احساس مي کردم خودمو  خودشيم ...اين همه آدم اطرافمو حس  نمي کردم ..شب مبعث تو حرم بودم ( صحن انقلاب) جايي که گنبد طلا تو چشمان اشک آلود زائر برق مي زنه و پنجره فولاد با مريضاي اطرافش خود نمايي مي کنه... نمي دوني چقدر خوشحال و چقدر ناراحت شدم ...خوشحال از اينکه موارد زيبايي رو مي ديدم مثل : عشق-زمزمه-خواندن خطبه عقد توسط حاج آقا، حدود چند نفر همون جا تو حرم محرم شدن –و... و ناراحت براي خودم ... کسي که خيلي بيجاره و بدبخته ...کسي که دلش با عملش يکي نيست و کسي که دلدارشو گم مي کنه ....

در ساعت داشت به 2:00 بامداد نزديک مي شد و قطرات اشک گونه هامو لمس مي کردن شايد از آقاشون درخواستي داشتن ...بله ... زائر دل شکسته آرزو کرد و رفت ...

 

ان شاا... زيارت مکه مکرمه و مدينه منوره و همچنين قبور معصومين (ع) مخصوصا آقا علي بن موسي الرضا (ع) نصيب همتون بشه و بتونيد با معرفت ايشان را زيارت کنيد .

جهت تعجيل در فرج آقامون صلوات    

 

+نوشته شده در پنجشنبه دهم مرداد 1387ساعت18:40توسط عاشقی از دیار عاشقان | |

بسمه تعالی

 

سلام همه خسته نباشین

 

خوب این چند روز بعضی از دوستان در حال امتحان دادن بودن ( هم دانش آموزان-هم دانشجویان و هم کنکوری ها ) امیدوارم که همتون از تمامی امتحانات  موفق و سربلند و پیروز گشته باشید ...

 

منم این مدت با سه شغله کار کردن وقتمو کلا پر کردم ....

 

از صبح تا ساعت ۱۴:30 ( وقت اداری ) تو اداره بودم و

از ساعت 15 تا 17 تو موسسه تدریس داشتم ( توکد)

و از ساعت 17 تا 21 تو شرکت بودم ....

 

تازه وقتی خونه میام هنوز نماز و شامم تموم نشده که همراه  شروع به زنگ زدن می کنه و دوستان از مشکلات سیستم ها و یا زندگیشون می گن .... ما هم مشاوریم و شریک غم های مردم ...

 

یه ماجرای جالب که چند روز پیش برام اتفاق افتاد ، این بود که مسئول موسسه ای که من کار می کنم بهم گفت که کلاس حسابداریشون مشکل داره و به بنده گفتند که با دانشجوهای اون کلاس صحبت کنم ( فکر کنم با استادشون مشکل پیدا کرده بودن) منم زدم زیر خنده مسئول موسسه دلیل خندمو پرسید؟!!

منم گفتم داداشی تمام زندگیش متعلق به دوستانشه .... و یه چشم حسابی بهش گفتم و کارمو ادامه دادم ...

 

روز زن اداره  مون به متاهلین یه سری وسایل منزل داد ما حسود نیستیم ولی آخه مجردها  رو چرا درک نمی کنن ....؟؟؟؟!!!

 

الان ما جوونا هم و غممون دو چیز شده اشتغال و ازدواج ؟!!!

آخه چرا بزرگتر ها متوجه نمی شن ؟!!

باز نمی دونم.!!

 

بعضی جوونا با دوستانشون گرم می گیرن و دنباله رو دوستان می شن اونم به سمت و سویی که به سفره خانه سنتی ها ( قهوه خانه ها) و گشت و گذار با خودرو و متلک زدن کشیده میشه !!!

 

بعضی ها که دوستی ندارن تو خونه با اینترنت و چت کردن وقتشون رو پر می کنن ...

بعضی ها که سیستم ندارن با موبایلشون یه آهنگ غمگین میذارن و باهاش تو حس می رن و می گن آخر دنیاست .....

بعضی ها دست به قلم خوبی دارن و و قتی کسی رو ندارن و یا تنها هستند می نویسند ...

 

بعضی ها با دوستانشون به مکانهای ورزشی می رن و ورزش می کنن

 

بعضی ها با دوستانشون به پارک می رن و اونجا با صحبت کردن در مورد آینده و برنامه ریزی در مورد زندگی وقتشون رو پر می کنن

بعضی ها کار می کنن و کسب درآمد می کنن

بعضی ها تو مساجد و پایگاه ها از برنامه های متنوع استفاده می کنن .

 

و....

 

این بعضی ها خیلی ها هستن ....

 

شما جز کدوم بعضی ها  هستین ؟؟؟؟

 

برام نظر بدین و بگین ....

منتظرتونم ...

 

 

التماس دعا ...

 

+نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم تیر 1387ساعت18:13توسط عاشقی از دیار عاشقان | |

ادامه خاطرات داداشی ....

 

سلام به همگی ....معذرت می خوام اون روز نتونستم همه خاطراتم را بنویسم

تو نت نشسته بودم که یکی از دوستانم اومد و منم مجبور شدم که نت را ترک کنم <<آخه احترام دوست واجب تر از سیستم بود ..شما هم برای من محترمید ..و اینو بدونید مخاطبم هم حوصلش سر می رفت اگه نمی رفتم ...

خوب کجا بودیم ..؟؟؟

آهان یادم افتاد ...

مهندس صفری عازم سفر شد و منم قم موندم ...

اولش خیلی ترسیدم که چرا من به ادم سابق تبدیل نشدم و دلم سخت تیره شده ....بالاخره این بغض توسط یکی از دوستانم که بطور اتفاقی در حرم حضرت معصومه (س)ملاقات کردم شکسته شد و ایشون به من امیدی دیگه دادن ...بذار ایشونو معرفی کنم یه آقایی هستن خیلی محترم ...

فکر کنم دعای ایشون بود که من باز به خودم برگشتم و خودمو دوباره پیدا کردم ...

سید ابوعلی یا بهتر بگم حاج آقا نوری از سادات و بزرگان هستن ایشون برای همه کارهاشون برنامه ریزی دارند حتی صحبت کردن ...

کار ایشون تبلیغه ...منتهی ۶ ماه ایران و ۶ ماه لبنان هستن ...

برامون از لبنان می گفت ...

گفت : تو لبنان دوستی دارم که با آقا امام زمان (عج) در ارتباطه ..گفت ایشون آقا رو با نام یا با القاب صدا نمی کنه بلکه می گه امام زمان (عج) رفیق منه ...

گفت از برخی چیزا خبر داره ...منم به خودش شک کردم که مبادا خودش باشه ...و این شکم وقتی بیشتر شد که هر وقت پای سخنرانی ایشون تو حرم مطهر یا برخی جاهای دیگه می نشستم منو نگاه می کرد و اون فعلی را که اون روز انجام داده بودم را به من با متلک می گفت و تو جمع به من خیره می شد و می گفت درست می گم فلانی ...؟!! منم می گفتم بله ...

البته ناگفته نموند ...من و ایشون خیلی رفیقیم ...ولی ما گناهکار و ایشون بزرگوار ....

حتی تو بحث هاشون می گفتن که اگه اسم ایشون رو میارم ( منظورش من بود) چون با هم خیلی شوخی می کنیم ...

بذار یه خاطره از ایشون بگم ...

یه روز تو قبرستان شیخان در نزدیکی حرم بودم ( نزد قبر میرزای قمی صاحب کتاب مفاتیح الجنان ) و با خودم گفتم ای خدا میشه سید ابو علی رو ملاقات کنم ؟!!

هنوز نیتم تو دلم تموم نشده بود  که دیدم ایشون جلوی بنده هستن ..بعد از احوال پرسی گفت بیا بریم نماز آقای بهجت ..با هم راه افتادیم ...و تو راه برام صحبت می کرد ... وقتی که رسیدیم ..دو صف اول نماز خالی بود ..یه نگاه انداخت و بعدش گفت بریم ...من گفتم: سید همین الان اومدیم چرا بریم ...گفت نپرس بریم ...

منم چیزی نگفتم و ایشون گفت اشکال نداره می ریم خدمت آیت الله زنجانی امروز از ایشون کسب فیض می بریم ... نمی دونم اونجا چی دیدن ...که تغییر مسیر دادن...

رفتیم مدرسه فیضیه که آقای زنجانی نماز جماعت ظهر و عصر می خوندن ... دو سه صف اول خالی بود ..ایشون اومد صف چهارم نشستن ...ازشون پرسیدم جلو خالیه سید ... صفوف جلوتر هم مستحب تره ....ایشون گفتند : جلو برای اساتیده و ما هنوز شاگردیم ..نمی تونم گستاخی کنم و از اساتید جلو تر بشینم ...

خلاصه یه چیز دیگه هم بهم گفت ...گفت : کاشکی وقت داشتی یه چیزی رو بهت می گفتم ...بعد از نماز ایشون دعا و مناجات زیادی دارند برای همین من تصمیم گرفتم که ایشون رو ترک کنم و برم ...

اون روز حدود ۱۳ هزار تومان عطر خریده بودم و تو جیبم حدود یه دو سه هزار تومانی مونده بود ...

رفتم سر وقت کفشام که تازه گرفته بودم ...دیدم نیستند ..گفتم حتما کسی اشتباهی برداشته یا برده بالا و دوباره برمی گرده..کفشهای سید بودن اما مال من نه !

خلاصه خیلی صبر کردم دیدم نه ...کفشام برای همیشه با من خداحافظی کردن و رفتن ...

منم صبر کردم تا یه جفت دنپایی گیرم بیاد تا بتونم برم خونه ... اما اونم نبود ...تا اینکه سید اومد ..گفت چیه شده ؟ گفتم سید کفشام نیست ...؟!!!

بهم گفت : چرا با خودت نیاوردی ؟

گفتم : شما گذاشتین منم گذاشتم ...

گفت : شترت را محکم ببند همسایتو دزد نکن ...

بعدش گفت : یک کم صبر کن

دیدم یه جووون حدودا ۱۵ -۱۶ ساله جلو آمد و گفت سید چیه ؟ چی شده ؟

گفت : کفشای دوستمو بردن ...

جوون گفت : یک کم صبر کنید میرم از بالا تو حجره ها می گردم ببینم یه جفت دنپایی گیر میارم یا نه ؟؟

لازم به ذکره ...درسته کفشای من تو مدرسه فیضیه برداشته شدن ولی قصد توهین به روحانیت ندارم ...فقط بدونید تو مدرسه فیضیه انواع اقشار مردم جهت نماز تشریف میارن ...احتمالا هم کسی اشتباهی برداشته بود ...

جوون رفت ..من ماندم و سید ابو علی ...سید بهم گفت : فلانی می خواستم یه چیزی بهت بگم ؟!

اما گفتی وقت ندارم این کفشات هم بهانه بود تا من بهت بگم ... ایشون شروع کرد از آقا و یک برنامه که تو عربستان اتفاق افتاده بود صحبت کردن درست نمی دونم چی گفت چون کل حواسم  پیش کفشای نو و متلک های خونه  بود ...بعدش بهم گفت : فلانی من فکر می کنم اون جوون رفت برات کفش بگیره ...

دیدم بعد از چند دقیقه جوون یه جفت سندل برای من خریده  ...سید ابو علی از جیب منم خبر داشت ..و سریع دست تو جیبش کرد و خواست حساب کنه ولی جوون فقط گفت : سید جان برامون دعا کن و رفت ....بعدش منو سید راه افتادیم ..سید گفت فردا می رم لبنان ...گفتم سلام ما را به دوستتون برسون گفت چشم ...

و بعدش رفت ... منم وقتی اومدم خونه کسی به کفشام گیر نداد ..تازه اون سندلها هم حدود ۲ سال و نیم کار کردن ..باورم نمی شد اینقدر کار کنن ...

خب برم سر وقت خودمون ..ایشون منو ملاقات کرد و گفت : کار  و بار چطوره ما هم شکر کردیم ..اونم گفت خدا رو شکر ...

بعدشم یه نگاه به من انداخت و با همون لبخند همیشگیش منو ترک کرد ...

دلم دوباره به تکاپو افتاد ...و بعد از چند روز سه شنبه شب برای دعای توسل عازم مسجد جمکران شدم ..بعد از نماز و اعمال مسجد ...دعا شروع شد ... بی اختیار اشکم جاری شد و دلم باز بارانی از غم یار ...

به اقا گفتم که منو دریابه .... شاید ما آدم درست حسابی نباشیم اما به قول مرحوم آقاسی به حق خوبات ما رو هم یه نگاهی بنداز یه گوشه چشم ...

اون شب سبک شدم و دیگه مثل ثابق نبودم ...

هر روز به حرم می رفتم هم صبح و هم بعد از ظهر ...

خیلی برام جالب بود بازم از آقا بهمون کراماتی نائل شد ....

خدا رو شکر ...

پنجشنبه صبح بلیط گرفتم ..داداش کوچیکم خیلی ناراحت بود که من داشتم می رفتم و بهم می گفت که یه روز دیگه هم بمونم ...منم چند تا بازی براش گرفتم و مشغولش کردم ...

اتوبوس من ساعت ۹ شب راه می افتاد ...

و قبل از رفتن داداشیم منو بوس کرد طوری که من از ته دلم برای همچین داداشی خوبی دعا کردم که موفق باشه ...

سوار بر اتوبوس  و روز بعد در شهر محل کارم بودم .....

 

جهت اینکه باز این توفیقات ( زیارات و توسلات) نصیب ما و شما بشه و همچنین سلامتی آقامون صلوات

 

+نوشته شده در دوشنبه نهم اردیبهشت 1387ساعت18:33توسط عاشقی از دیار عاشقان | |

بسم الله الرحمن الرحیم

سلام به همه برادران و خواهران عزیز من ...

راستش به جای همتون نایب الزیاره بودم و دعای خیر شما بود که باز داداشی کوچیک شما تونست خدمت کریمه اهل بیت بی بی فاطمه معصومه(س) مشرف بشه ...

جای همتون سبز سبز....

راستش کل خاطراتمو نمی تونم براتون تعریف کنم ولی در هر جایی به برخی اتفاقات که برام افتاه اشاره کوچیکی خواهم نمود .

روز اول که رسیدم حال عجیبی داشتم ...طوری که احساس گناه می کردم ولی باز به خودم دلداری می دادم که کسی که خدمت بی بی بیاد حتما بی بی دوسش داره ...

اما این واقعیت بود من از خودم خیلی فاصله گرفته بودم طوری که وقتی روز اول وارد حرم شدم و  خواهر عزیز آقا علی بن موسی الرضا (ع) را ملاقات کردم هر چه زور زدم اشکم جاری نشد ( داخل پرانتز : آقای مهندس صفری از دوستانم همراه من بودن و من هم پیش ایشون خجالت می کشیدم و می ترسیدم که فکر کنن دارم ریا می کنم ) آخر روز که پنجشنبه بود از کوه خزر به همراه داداشم و آقای صفری بالا رفتیم . نمی دونم تا حالا کوه حضرت خزر رفتین یا نه ؟!!

ولی هر وقت قم رفتین یه سر هم به اونجا بزنید . ( کوه حضرت خزر مکانی است که آن حضرت در آنجا عبادت کردن ) از بعد از زیارت اون مکان مقدس از بالای این کوه  که به کل شهرذ قم مشرف هستش خیره شدم ... اینجا بود که باز عاشق شدم ...باز دلم گرفت ..به خورشید نگاه کردم داشت کم کم غروب می کرد از بالای این کوه حتی مسجد مقدس جمکرانم معلومه ...

بی اختیار به اونجا نگاهی از ته دل انداختم طوری که چشمهایم تاب پلک زدن نداشتند .

داداشم بهم گفت می خوای بریم جمکران ؟؟

منم که خیلی مشتاق بودم ...هنوز حرف تو دهنش تمام نشده بود که جواب مثبت دادم ...وقتی که راه افتادیم حس کردم بار سنگینی از گناه بر دوشمه

تو راه چند کاروان دلمو به تکاپو واداشتند ...حدود ۱۰۰ تا ۲۰۰ خواهر گوشه ای تو بیابان نشسته بودن و یه برادر عزیز براشون از آقا می گفت و مداحی می کرد ....

به خود اومدم و از آقا خواستم که دستمو بگیره ...جدی می گم ..اون شب حسابی سبک شدم ...

نماز مغرب عشا را اونجا بودیم ... اعمال مسجد و نماز آقا رو خوندیم ولی برای دعای کمیل نموندیم ..آخه آقای صفری همراهمان بود و  هنوز استراحت آنچنانی نکرده بودیم ...

یه چیز دیگه هم بگم : نماز ظهر روز پنجشنبه خدمت آیت الله بهجت بودیم ...خیلی خوب بود ..

یاد گذشته افتادم ...بذار یه خاطره هم از آقا بگم :

یه مدت بنده به همراه یکی از دوستان خدمت آقا می رسیدیم و نماز ظهر را در محضر ایشان بودیم .

وری که اگه یه روز یکیمون نمی آمد ...به هم می گفتیم که آقا سلام رساند و گفت چرا ایشون نیومده ...

خلاصه گذشت تا یک روز  بنده گستاخی کردم و جهت تکبیر گفتن به آقا نزدیک شدم ... بنده و آقا حدود نیم متر با هم فاصله داشتیم ...

اون مواقع من مداحی می کردم و حسابی گستاخ شده بودم ..البته از باب اینکه جلوی دیگران و حرفاشون کم نیارم و اشتباه نکنم ...نه خدایی نکرده بی احترامی به دیگران ...

داداشتون خیلی پر رو هست برای همین رفتم و به آقا نزدک شدم و همین که تکبیر اول رو گفتم بدنم شروع به لرزیدن کرد طوری که صدام گرفت ...و منی که همیشه صدامو بلند می کردم اون روز نمی دونم چه ترسی تمام وجودمو فرا گرفت ....آقا از حالت عادی خارج شده بود ...چند باری که به آقا خیره شدم چهره انسان گونه نداشت انگار یه موجود دیگه بود اینو جدی می گم ایشون خیلی بزرگوارن قصد توهین ندارم ولی حس می کردم موجودی خارج از این کره خاکی شده بودن و با تزع نماز خوندنشون منو بیشتر در این امر به شک انداخت ..

ببین صلاتین دیدم آقا دستشو تو جیباش کرد و از جیباش پول درآورد  از هر جیبش یه مقداری ...

همشم هزار تومانی بود و بهشون نگاه می کرد و بصورت دو هزار تومانی یا سه هزار تومانی ...تو همین مایه ها تو جیباش دوباره گذاشت ... من تکبیر نماز دوم را هم گفتم و از آقا خواستم که برام دعا کنن

و همین که ایشون از محراب بالا اومدن دستشو تو جیباش می کرد و بدون اینکه کسی ببینه تو دستش چیه تو صفهای نماز وارد شدن و تو جیب چند نفر گذاشتن ...

فکر کنم اون افراد نیازمند بودن و آقا هم می دونست چقدر نیاز دارن ... این خاطره برای من از آقا موندگار هست و خواهد ماند .

کسانی هم اگه احیانا نماز ظهر قم ماندن به آدرس: خ چهار مردان - گذر خان - مسجد فاطمیه  یه سری بزنن و از این استاد بزرگوار بهره مند شوند .

خوب بریم سر وقت خودمون ..

روز بعد جمعه بود و پدر و مادرم بهم گفتن که باید بریم به سمت بیرون منم دعوتشون رو رد نکردم ...ما به سمت روستای کهک از ۲۰ کیلومتر شهر قم رفتیم اسم این روستا که خودش از چندین روستا تشکیا شده : نوفولوشاتو ... روستایی که امام (ره) در پاریس در اونجا اقامت داشتن گذاشتن و دلیل اونم این هست که امام (ره) وقتی وارد قم شد اول جا که وارد شدن به این روستا بود .

بعضی از امام زادگان آقا امام  موس کاظم (ع) در این بخش هستن .

بعد از کلی تفریح و بازی به سمت منزل حرکت کردیم ولی من دلم طاقت نیاورد و به سمت حرم راه افتادم زیارت کردم و ساعت ۱۲ شب به خونه اومدم ...

روز بعد با مهندس صفری به سمت تهران عازم شدم و با یکی از شرکتهای رایانه ای قرارداد بستیم ...آخه ما علاوه بر تدریس یه شرکت هم داریم ...

خلاصه مهندس عازم سفر شد و رفت منم تا آخر هفته قم موندم ...

الان یکی از دوستان کنارمه ..کسیه که خیلی دوسش دارم آقای بزرگوارین ...برای همین بقیه خاطراتمو برای بعد میزارم ...آخه باید با ایشون برم سر وقت شرکت ....

 

بقیه خاطرات را میزارم برای چند روز دیگه که سرم خلوت بشه ...

جهت تعجیل در ظهورش صلوات ...

 

+نوشته شده در یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387ساعت18:47توسط عاشقی از دیار عاشقان | |

سلام به همه دوستان ...

بازم خاطراتم زنده شد و به سمت کعبه دلها رفتم ...

چند ماه پیش من تو یه پروژه ( راه آهن همدان-سنندج) کار می کردم ... اوایل خیلی اذیت شدم چون حدود ۱۰ کیلومتری از شهر دور بودم و وقت یکسری برنامه ها رو نداشتم ولی کم کم به این وضع عادت کردم ...یه مدت گذشت تقریبابرج ۳ یا ۴ بود که آب و هوای سنندج بسیار عالی بود ... نمی دونم این دل چیه که وقتی به دلدار وصل میشه دل کندن سخت می شه ...

غروب پنجشنبه ای بود که من دلم گرفت و تصمیم گرفتم برم کوه ...به سمت گردنه صلوات آباد واقع در جاده سنندج -قروه راه افتادم یه نیم ساعتی تو راه بودم تا اینکه بالای گردنه رسیدم ...اگه از اونورا رفتین حتما یادی از ما هم بکنید ...

بالای گردنه دو رستوران هستند و من برای رسیدن به خورشید خیالم ( خورشید ظاهری که تو آسمان بود ) و رسیدن به خورشیدی که در دلم می تابید راهمو به سمت یکی از قلل که مشرف به سمت غرب بود در پیش گرفتم ...

وقتی بالا رسیدم : جای همتون خالی ...نمی گم

من بودم و خورشید و ...

خلاصه کلی گریه کردم اشکها دلمو جلا میدادن اما با چشم ها نمی تونستم چیکار کنم ...

دلم وعده میداد اما با نفسم چیکار کنم ...؟؟؟

خلاصه حدود ۲ ساعت اون بالا به یکسری برنامه ها رسیدیم که بعد از یه مدت خودمم هم باورم نشد که این قضایا به هم ربط داشته باشن ...

وقتی پایین اومدم که خورشید در پشت کوهها آخرین اشعه هایش را به آسمان نشان می داد که شاید این جمعه بیاید ...شاید...

این خاطره همیشه در دلم زنده خواهد ماند و اگر روزی هم به سمت سنندج رفتم حتما به اونجایی که رفته بودم سر خواهم زد ان شاا...

بازم منتظر دل داداشیتون باشید ...

برای سلامتی و تعجیل در فرجش صلوات ...

+نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387ساعت16:45توسط عاشقی از دیار عاشقان | |

بازم دلم گرفت و دست به قلم شدم تا یه خاطره دیگه از جمکران رفتنم رو براتون تعریف کنم :

شب بود بازم مثل همیشه ساعت ۹ شب تصمیم گرفتم با بچه های محله بریم جمکران و دعای توسل را اونجا باشیم . درب منزل هر کی رفتم یا تو خونه نبود یا اینکه کار مهمی براش پیش اومده بود ..منم دلمو زدم و به سمت دریای بی کران راه افتادم ... اون شب کفشهای نو خریده بودم و پوشیده بودم ..آخه می رفتم خدمت کسی که خیلی منو دوست داره ...

خلاصه راه بیابان را در پیش گرفتیم و به سمت جمکران روانه شدیم ... اون شب حتی بیابان هم شلوغ بود البته وقتی که به نزدیکی های بلوار و ورودی مسجد رسیدم عاشقان آقا خیلی زیاد تر بودن ...حتی خیابانا هم ترافیک افتاده بود ... منم کفشامو در آوردم و به احترام خاک مقدس اونجا پای پیاده و با خوندن زیارت عاشورا و دعای توسل راهمو ادامه دادم ...

رسیدم مسجد ..نمی دونید چه غلغله ای بود ...عاشقان آقا زیاد بودن ...هوا هم سوز داشت منم کفشامو دستم گرفتم و داخل مسجد شدم ...اون موقع مسجد را نساخته بودن ..الان برای مسجد چهار گنبد خضرا ساختند که اون موقع نبودن ...

رفتم تو و نماز تحیت را خوندم و قبل از اینکه نماز آقا رو بخونم چند جوون که از نظر قیافه و طرز لباس پوشیدن شبیه جوونهای ما نبودن کنار من نشستن و شروع به تیکه و متلک انداختن به من شدن منم اصلا جوابشون رو ندادم چون کسی اونجا نشسته بود که من اصلا شرمم می اومد کنارش بشینم چه برسه که کلامی بصورت یاوه از دهانم خارج بشه ...

من بدون اینکه به اونا توجه کنم خواستم نماز دومم رو شروع کنم ولی تو دلم بهشون بدبین شدم و به آقا شکایت کردم ..

به آقا گفتم : آقا قربونتون برم چه جور آدمایی رو دعوت می کنید ..و بعد نمازمو شروع کردم ...

رسیدم به صد صلوات نماز که بعد از پایان نماز به جا می آورن و دیدم که پلاستیک کفشهای منو همون جوونا برداشتن و با خودشون بردن ...منم اون ساعت تو یه حال دیگه بودم و صلواتهامو ادامه دادم ...

ولی تو دلم یه دعا کردم ...گفتم خدایا اونی که منو دعوت کرده بی کفش بر نمی گردونه و بدرقه نمی کنه

نمی دونید اون شب مسجد چقدر شلوغ بود ...نمی دونم تا حالا براتون اتفاق افتاده که مثلا تو حرم آقا علی بن موسی الرضا(ع) جانم فداش کسی رو گم کنید و دنبالش بگردین ؟؟

اون شب منم قید کفشامو زدم و گفتم اگه از قصدم برنداشته اند منو پیدا نمی کنن ...

خلاصه هنوز سرمو از بالای مهر بلند نکرده بودم که کفشام رو کنارم دیدم ...

اصلا باورم نشد ...یکی از همون جوونا بود ...گفت : ببخشید آقا اشتباهی برداشتیم ..برامون دعا کن

و رفت ...

 

زدم زیر گریه و همونجا توبه کردم که دیگه افراد رو از روی ظاهرشان قضاوت نکنم ...

فکر کنم آقا بهم می خواست بفهمونه که آهای فلانی اولا در رابطه با زائرا و دعوت شده های ما زود قضاوت نکن ..دوما ما کسی رو که دعوت کنیم خودمون بر می گردونیم ...

ان شا ا... روزی برسد که ما از یاوران آقامون باشیم

آمین

برای تعجیل در ظهورش صلوات...

+نوشته شده در شنبه بیست و چهارم فروردین 1387ساعت16:51توسط عاشقی از دیار عاشقان | |

سلام به همه دوستان ...

می خوام یه داستان را براتون تعریف کنم که چند سال پیش برا داداشیتون اتفاق افتاد و بعدشم ...

سال دوم راهنمایی بودم که مثل همه نوجونا یه دفعه ای شیطان چه عرض کنم نفسم یه لحظه بر من غلبه کرد و منو از خود بی خود کرد ...نمی دونم چی شد که تصمیم گرفتم به سمت پارک سالاریه بالا شهر قم برم ..اون شب هم شب جمعه ای بود و پارک شلوغ ... و چشم هایی که تا اون موقع پاک نگه داشته بودم را می خواستم با گناه آلوده کنم ...

اره داداشی قصه بد جوری حالش بد شده بود .. برای همین هم تصمیم گرفت از خونه بیرون بره ...

و راه افتاد اما نمی دونست که داره کجا میره ... همینجوری سرشو پایین انداخته بود از کنار منزلی که بچه های هیئت دعای کمیل گرفته بودن و صداش تا ته کوچه میرسید گذر کرد و به هوای نفسش فکر می کرد ... تا اینکه پاهایش بی حس شدن و بعد از چند دقیقه به سمتی متمایل گشتن ..خودش نمی دونست کجا میره فقط به پاهایش اعتماد داشت .

پسرک قصه ما با زوزه چند سگ که از حوالی جایی که ایستاده بود به خود آمد و دید که در وسط بیابانی تاریک قرار دارد .. می خواست برگردد چون ترسیده بود ...آخه اولین باری بود که پسرک تنها اونم تو شب از خونه بیرون زده بود اونم وسط یه بیابان ....

اما پاهاش می گفت به من اعتماد کن و راه بیفت ...پسرک راه افتاد و عقب نشینی نکرد ... ولی فکرش پر از شهوت بود .... وقتی نگاهش را به جلوی پاهایش انداخت تنها چیزی که مشاهده نمود فقط راه سفیدی بود که دل تاریکی را می شکافت و در دل تاریکی محو می شد ...

پسرک خیلی راه رفت تا اینکه خودشو جایی دید که گمان نمی کرد اونجا باشه ...پسرک برای اولین بار طعم عشقو داشت تجربه می کرد اما باز نفسش فرو کش نکرده بود .آری پسرک قصه ما جلوی مسجد جمکران ایستاده بود ...و با دلی سیاه و نفسی سرکش به سمت جمکران راه افتاد ...

تو راه مردم را می دید که با پاهای برهنه و گریه و زاری با امامشون درد و دل می کنن...یه زنو دید که می گفت من یتیم دارم آقا بهم رحم کن ... یکی می گفت آقا بیا دیگه خسته شدم و... خلاصه هر کسی یه چیزی می گفت تا اینکه دل پسرک شکست و عاشق شد ...

بله ..پسرک ناخوداگاه زیر گریه زد و نگاهش را از گنبد مسجد دور نکرد و بدون اینکه پلک بزنه به سمت مسجد راهش را ادامه داد و تند تند اشک می ریخت ...پسرک با خودش می گفت : آقا من برای چی اومدم بیرون شما منو چطوری دعوت کردین ..من از شما شرم دارم ...

پسرک به مسجد رسید ... اعمال مسجد را انجام داد و برای دعای کمیل آماده شد ... اون شب پسرک از بس گریست که چشمانش دیگر خواب را فراموش کردن وقتی پسرک چشمانش را که از اشک خیس شده بودن را پاک کرد و به خودش اومد دید که ساعت از ۲ شب گذر کرده و مبلغی که در جیب پسرک بود فقط ۵۰ تومان .. و پسرک حتی پول کرایه هم نداشت که به سمت منزل بره ...

برای همین تصمیم گرفت که پیاده راه خود را ادامه بده و همینطور که از مسجد دور می شد چند دقیقه یکبار نیم نگاهی به عقب می انداخت و به گنبد مسجد خیره می شد ...انگار مسجد در هاله ای از مه بود ...انگار مسجد بر روی ابرها بنا شده بود ..پسرک با خودش گفت : اونی که منو دعوت کرده خودشم منو برمی گردونه ...

همین جمله رو که گفت و نگاهشو از مسجد برداشت ..در همین هنگام خودرویی جلوی پای پسرک توقف کرد و پسرک را سوار نمود ..دو جوان در جلو نشسته بودن و تاریکی داخل خودرو صورت انها را پنهان نموده بود ...پسرک از فرط خستگی چرتی زد وقتی بیدار شد که ماشین توقف کرده بود و به پسرک گفت بفرمایید پایین ..پسرک که پولی نداشت به بهونه پول دستش را در جیبش فرو برد تا وانمود کنه می خواد کرایه بده و تو دستش ۵۰ تومانی اش را مچاله کرد و دستش را از جیبش در آورد ..راننده گفت پولی نیستم برو برای امامت دعا کن ... همینو گفت و رفت ...وقتی پسرک به خود آمد دید که کنار منزلشون پیاده شده ..باز پسرک در حیرت ماند که آقا چقدر به اون ارادت داشتن ولی پسرک ما دنبال گناه بود .

پسرک بعد از اون واقعه ....دعای توسل و کمیل را همیشه به جمکران می رفت البته دیگه تنها نه !!

چون دوستان زیادی پیدا کرده بود ..دوستانی که تو راه اونو بدرقه می کردن و با خوندن زیارت عاشورا و دعا و نیایش با پای پیاده به محضر آقا می رفتن...دوستانی که اگه یه وقت پسرک دیر سر قرار حاضر می شد در خونشو ن جمع می شدن و پسرک رو به زور می بردن ... پسرک همیشه از اون بیابان به سمت جمکران می رفت و هروقت از اون می پرسیدن که چرا از اینجا می روی ؟؟فقط می گفت اینجا بهتره و هیچ کس نفهمید پسرک و بیابان خاطره ای دارند که تا دنیا دنیا ست  به یادگار خواهد ماند .

این داستان برای بنده اتفاق افتاد و خوشحالم که آقا به بنده لطف کردن ..بعد از این هم داستانهای دیگری دارم که در آپ های بعدی اگه خدا بخواد براتون قرار می دم ...من با اینکارم می خوام خاطرات خودمو زنده کنم و خدایی نکرده فکر نکنید که بخوام بازار مطالبمو داغ  کنم ...خدایا تو خود شاهدی که هدف من  فقط راضای توست ...و اول خودمو می گم و بعد شما عزیزان را که خودشو نرو دست کم نگیرن ..به خدا آقا جوونای این مملکت رو دوست داره ..همشونو و ماییم که از آقا فاصله گرفتیم ...

الان اون پسرک بزرگ شده ..ولی به خاطر نقاب های بعضی از مردم می ترسه... می ترسه که خودشم به دام دنیا بیفته ...دنیایی که بیشتر انسانهای آن به دنبال مادیاتن .... مادیات خوب است ...ولی اینم بهتون بگم ...چند روز پیش یکی از همکارانم  با بنده سر صحبت باز کرد و گفت : در حیرتم که فردی سه بار تمام دارایی و اموالش را ببخشه منم گفتم این شخص کی بودن ؟؟؟

ایشون در جواب گفتن : امام حسن(ع) !!!

ایشون ادامه دادن : اگه مرکب یا اسب اون موقع را با ماشین امروزی در نظر بگیریم و بقیه وسایل زندگی ... می بینیم که امامان ما از دنیا دست کشیده بودن و این دنیا بود که دنبال آنها می اومد ...الان هیچ کدوم از ما شیعیان دست به این کار نمی زنیم ... یا افراد بزرگی همانند شیخ جعفر مجتهدی که تمام علوم را از بر داشت وقتی که در نجف تشریف داشتن و صدای حضرت علی را می شنیدن ..برای دیدن حضرت حاضر شد علومی  را که به دست آورده از دست بده تا یکبار چهره مولایش را ببینه ؟!!!

اینا روح بزرگ می طلبه و برای پرورش روح فکر و عمل لازمه ...شعار دادن بی فایدست ... شاید بازار گرمی کنه ولی اگه شعار برای رضای اون نباشه مطمئنا بی نتیجه خواهد بود.

خدا ان شاا... ما را با ائمه معصومین (ع) و شهدا و علما محشور کند .

التماس دعا  

+نوشته شده در یکشنبه هجدهم فروردین 1387ساعت18:39توسط عاشقی از دیار عاشقان | |

 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

naser vahidi