تبليغاتX
مقاله-آموزش-مناسبت ها

مقاله-آموزش-مناسبت ها

http://barbaleboreya.blogfa.com

هوالمحبوب

 

با عرض سلام خدمت تمامي داداشي ها و آبجي هاي مهربونم ....

حالتون خوبه ؟

داداش ناصر از سفر برگشته و كلي براتون خاطره داره ...مي خوام سفرنامه ام رو امروز براتون بنويسم و بدونيد كه هر چيزي با سعي و تلاش و همچنين خواست خدا و ائمه (ع) بدست مياد .

 

يادتونه كه گفتم عازمم و امروز امتحان رياضي دارم ...حالا ميام به 4 روز قبلش يعني 10/4/88 داشتم امتحان ميدادم و يه لحظه دلم شكست ....قربون امام رضا (ع) برم كه هر كي دلش براش مي شكنه سريع جواب ميده . به آقا گفتم : يعني مي شه امسالم بطلبي ؟‌!!

آخه راستش رو بخواي ما در حال ساختن منزل هستيم ..خونه قبليمون رو خراب كرديم و داريم به جاش آپارتمان مي زنيم .و از طرفي هم محل كار كلي گير بازار و براي يك روز مرخصي هزار بار خواهش و تمنا.

دلمو به دريا زدم و گفتم هر چي آقا بخواد .اگه بخواد بطلبه و دعوت كنه همه چيز جور ميشه .راستي اينم يادم رفت بگم وقتي با آقا داشتم درد و دل مي كردم اينو هم گفتم : كه خيلي حالم بده و دوست دارم بيام تو خونه شما و آروم بگيرم . خلاصه روز 13/4/88 شد و فرداش آخرين امتحان من !! دلمو زدم به دريا و رفتم پيش مديرمون و بهش گفتم آقاي مهندس من مي خوام برم زيارت و 10 روز مرخصي مي خوام . مديرمون همينجوري دهنش وا موند و گفت : 10 روز ؟؟؟؟

منم گفتم آره ...يه نيش خندي كردو گفت : من براي سفر زيارتي نه نمي گم ولي 10 روز زيادته و يك فهفته بيشتر بهت مرخصي نمي دم . منم براش توضيح دادم كه مي خوام برم قم و چند روز قم بمونم و بعدش برم مشهد . خلاصه گفت : تا اخر وقت اداري بمون اگه كار خاصي نداشتيم برو !!!

وايييييييييييييييييي !!!‌قر بون امام رضا برم كه چه قشنگ تو دل اينو اون ميذاره و همه چيزو درست مي كنه . روز بعدش امتحان رياضي داشتم از بس كه خوشحال بودم هيچي نخوندم و بعداظهرش رفتم و بليط قم تهيه كردم . امتحان ساعت 2:00 بود و من براي ساعت 3:00 حركت داشتم . از بخت بد من امتحان با نيم ساعت تاخير شروع شد و 2:30 رفتيم سر جلسه منم فط دو سوال بيشتر جواب ندادم و پايين برگه براي استاد نوشتم . و دلمو زدم به دريا و با خودم اينطوري عهد بستم كه اگه اين درس رو براي آقا هم بيافتم مشكلي نيست . تو همين حين سريع برگه رو تحويل دادم و به سمت ترمينال حركت كردم 5 دقيقه تا حركت اتوبوس من مونده بود . در دانشگاه به ماشين دربستي و بهش گفتم كه هر چه سريعتر منو به ترمينال برسونه . وقتي رفتم ديدم كه همه مسافران سوار شدن و فقط من و چند نفر ديگه مونده بود . خلاصه سوار شدم و تو پوست خودم نمي گنجيدم . ساعت 300 شب به قم رسيديم و منم چون از قبل هيچ چيزي رو فراهم نكرده بودم نمي دونستم چيكار كنم . فورا رفتم حرم ، وضو گرفتم و تا زيارت و اعمال مستحبي رو انجام دادم اذان گفت . نمازمو حرم بودم و بعد از اون خيلي خوابم مي اومد ، نمي دونستم كجا برم . با خودم گفتم كسي كه دعوت كرده همه چيزو جور مي كنه . حالا روز ميلاد يعني 13 رجبه ( ميلاد آقا امام علي (ع) ) قم مثل هر سال نبود . نمي دونم چي به سر اين شهر عزيز اومده بود يك كم بي روح شده بود . فكر كنم داغ بزرگي چون آيت الله بحجت غم بزرگي را بر دل اين شهر نهاده بود . صبح به سمت جمكران راه افتادم . ميخواستم اولين كسي باشم كه به آقا تبريك ميگه . آب و هواي قم هم به شدت گرم و گرد غباري كه چند روز پيش ايلام و استان هاي غربي رو گرفته بود به اونجا هم سرايت كرده بود و خلاصه تنفس را دشوار كرده و به سمت تهران هم مي رفت . رفتم تو مسجد نماز و آداب نماز آقا را بجا آوردم و اومدم بيرون خيلي خيلي خوابم مي اودم . كنار چاه عريضه يه فرش پهن بود كه چند نفري روي اون دراز كشيده بودن و خوابشون برده بود . منم يه گوشه اش داراز كشيدم و گفتم چند دقيقه اي بخوابم تا شايد خستگي راه از تنم در بياد . هنوز نخوابيده بودم كه يكي از خادمين مسجد اومد و گفت مي خواد فرش رو جمع كنه . منم گفتم اگه بخوام بخوابم به آقا بي حرمتي كرده و يه جورايي خوابيدن در مسجد هم كراهت داره . خلاصه رفتم قسمت درب شمالي كه الان در حال كندن و ساخت و ساز براي نيمه شعبان امسال هستن و اونجا روي يه سكو نشستم و با آقا درد و دل كردم هئا غبار آلود و مسجد جمكران در هاله اي از مه ( غبار) مثل اينكه گنبد نيلي از روي ابرها نمايان شده بود . بعد از درد و دلاي خودم كه نمي تونم تو اين زمينه چيزي به دوستان بگم . راهي حرم شدم . دوباره زيارت كردم و به يكي از دوستان زنگ زدم ( بچه هاي هم محله اي قديم ) گفت بايد براي ناهار برم خونشون ولي قبول نكردم و درخواست شبش  رو قبول كردم و گفتم براي شام مزاحم مي شم . نماز مغرب عشا رو به محله قديمي مون تو 30 متري كلهري واقع در پشت مدرسه هدايتي كه يه مسجده بانام آل ياسين (ع) خوندم و همراه دوستم اسماعيل به منزل ايشون عازم شدم . اسماعيل بچه هيئتي و مومن خوبيه . الان هم سن و همچنين مثل من آواره و دنبال يه دختر خوبه ! نمي دونم به اين نكته تا حالا توجه كردين يا نه ، الان مشكل جوووناي ما دو چيزه يكي بحث كار و ديگري ازدواج . اونايي كه كار دارن براشون انتخاب سخت شده يا يه جورايي خودشون سخت مي گيرن و اونايي هم كه ازدواج كردن براشون كار نيست . بهر حال درد منو اسماعيل يكي بود و كلي با هم درد و دل و حرف زديم طوري كه از خستگي دوتامون خوابمون برد . من وقت اذان بيدار شدم . اسماعيل هم بيدار شد . نماز خونديم و من نمي خواستم بخوابم كه اسماعيل رفت زير پتو و گفت بگير بخواب تا صبح خيلي مونده . ساعت 6:00 بود منم خوابم نميومد باز با اسماعيل شروع به حرف زدن كردم . بيچاره اون روز بايد مي رفت سر كار نه شب بهش خواب دادم و نه صبح .  بعد از صبحونه  منو به حرم رسوند و گفت ناهار منتظرمه .اما من قبول نكردم و گفتم بايد جايي برم . با يكي دو نفر ديگه از دوستان مثل آقا محسن كه يك سال از من بزرگتره هم ملاقات داشتم و با شوخي بهش گفتم كه از بي بي بخواه تا بختت رو باز كنه . ما يه گروه هستيم با نام مجردها . هر كي از گروه ما جدا ميشه ديگه به گروه راش نميديم . فعلا كه ما سه نفر مونديم . منو اسماعيل و محسن . بقيه رفتن سر زندگيشون . منم براشون دعا مي كنم . چون دارم مي نويسم بزار يه خاطره كوچيكم همين جا بگم : دو سال پيش تو نت حوصلم سر رفت و گفتم برم تو مسنجر و روم ها رو چك كنم كه يه آي دي توجهم رو جلب كرد . يه آي دي با نام ياسي .... باهاش شروع به گفتگو كردم اسمش مجتبي بود و بچه سراوان استان سيستان و بلوچستان . چند دقيقه اي كه با هم صحبت كرديم ديدم كه از دوستان دوران دانشجويي و هم خوابگاهي خودمه ...و اسم دخترش ياسي بود كه روي اي دي گذاشته بود . نمي دوني چقدر خوشحال شدم كه ازدواج كرده بوده و صاحب بچه شده بود . آخه دو سال از من كوچيكرت بود . خلاصه بعد كلي احوال پرسي شمارشو گرفتم و هنوز كه هنوزه با هم ارتباط داريم . يك ماه پيش هم بهم زنگ زد و گفت دومين بچش تو راهه و الانم عازمه مكه هست و حلاليت طلبيد . نمي دونم اين خاطره رو چرا اينجا گفتم و يه دفعه اي يادم اومد و گفتم خالي از لطف نيست كه نگم . من يه كار بانكي هم قم داشتم كه بايد انجام ميدادم كه با بدي هوا ( غبار ) قم و تهران به مدت چند روز تعطيل شد . نمي دونستم چيكار كنم . يه شب ديگه قم موندم يعني شب 15 رجب كه يكي از شب هاي مهم و احيا اون همانند شب قدره . خلاصه رفتم حرم تا ساعت 2:00 شب تونستم بيدار بمونم ولي بعدش ديگه خواب اجازه نداد و رفتم تو حياط حرم و روي چند تا فرش دراز كشيدم و برا يك ساعت خوابم برد . رفتم وضو گرفتم و نماز صبح رو خوندم و گفتم كه اگه بخوام همش ق بمونم بجايي نمي رسم مي رم مشهد و برگشتني دوباره اگه بي بي طلبيد ميام خدمتش . بليط قطارم خدا رو شكر خيلي زود جور شد اونم با 5 هزار تومان البته از تهران . سريع به سمت تهران حركت كردم . قطارم ساعت 11 شب بود و من كلي وقت داشتم . ساعت 11:00 صبح به تهران رسيدم و گفتم بذار اين سفر معنوي تداومش بيشتر بشه براي همين به سمت شهر ري و آقا حضرت عبدالعظيم حسني (ع) حركت كردم . تو مترو چند بار چرت زدم ولي وقتي رسيدم به شهر ري و ورودي حرم كه يه پاسا‍ژه و بعد از اون به اولين درب حرم مشرف ميشه از خواب نازي كه براش لحظه شماري مي كردم بيدار شدم و انگار دوباره انرژي گرفتم . تو شهر ري و كنار بارگاه اين عزيز بزرگوار مقبره متبرك آقا امام زاده حمزه (ع) از نوادگان امام موسي كاظم (ع) و امام زاده طاهر (ع) از برادران آقا امام رضا (ع) هست كه پس از زيارت به سمت مصلي كه داخل حرم بود رفته و نماز ظهر  و عصرم رو خوندم . بعد از ناهار رفتم داخل حرم نشستم واي نمي دونم چقدر آروم شدم . تو حرم هر كسي به كاري مشغول بود . منم شروع به پيدا كردن احوالات خودم شدم . چند ساعتي رو با خودم خلوت كرده بودم كه ديدم ساعت به 5:00 نزديك شده و گفتم قربون سيد الكريم آقا عبدالظيم حسني برم كه اينطوري منو  دعوت كرد . رفتم تو بازار كه مشرف به درب شرقي حرم بود . يه فالوده خوردم و به گشت زني داخل بازار پرداختم . بازار بافت قديمي داشت به پاي بازار كهنه قم نمي رسيد اما باهاش رقابت مي كرد . چند پرستو هم روي يكي از ايوان هاي بالاي سر در هاي بازار لونه كرده بودن و سر صداي زيادي مي كردن منم شروع به گرفتم عكس از اين مناظر نمودم . دوباره اومدم حرم و براي آخرين بار زيارت كردم و سلام دادم و به سمت راه آهن عازم شدم . نزديك اذان بود وضو گرفتم و در مسجد كنار ورودي راه آهن نمازمو خوندم . تو دلم قرار نمونده بود نمي دونستم كي ميرسم و كي آقا رو مي بينم . همش از اين مي ترسيدم كه نكنه نطلبه !!!

خلاصه ساعت ورود به قطار فرار رسيد و بعد از چك بليط ها وارد واگن خودم كه واگن شماره 4 بود و صندلي شماره 22 شدم . كنار من كسي نبود ولي روبرويي من يه زوج جووون اومدن نشستن . منم گفتم شايد بخوان حرفي بزنن و يا شوخي بكنن . خودمو به خواب زدم و همونجوري خوابم برد تا ساعت هاي 2 شب . ديدم كه اين زوج جووون نمي خوابم و همش مي خندن و با هم حرف ميزنن. منم تو ذوقشون نزدم و خودمو جاي پسره گذاشتم . خلاصه بعد از نماز صبح كه قطار در ايستگاه شاهرود توقف كرد باز گرفم خوابيدم . ساعت حول و حوش 9:00 صبح شده بود كه بيدار شدم  پسره بچه باحالي بود . به قول خودموني شوخ طبع بود . بهم گفت : خوب خوابيدي !!! منم بهش گفتم : بعضي ها نميذارن شب بخوابيم و مزاحم مي شن ... خلاصه سر صحبت باز شد و با هم شروع به حرف زدن كرديم . اسم آقا حسين بود و اصليتش تبريزي ولي مقيم تهران . تازه با دختر داييش ازدواج كرده بود داشتن مي رفتن ماه عسل ...

بهم گفت كه بچه بوده مشهد رفته و اونم يكبار و خانمش هم اصلا نرفته ....منم گفتم هر كمكي ازم ساختس در خدمتتون هستم . رسيديم مشهد از داخل قطار گنبد طلا رو ديدم نمي دونستم چيكار كنم يك لحظه انگار خواب بودم . با آقا حسين و خانومش به سمت پيدا كردن هتل خوب . چند جا رفتيم براي من مسئله اي نبود چون مي تونستم اون طور كه پيشنهاد شد پرداخت كنم ولي ديدم براي حسين آقا سنگينه ولي به روي خودش نمياره براي همين به سمت چهار راه شهدا نزديك باغ نادري راه افتاديم و هتل امير كه براي بنده شبي 25 هزار تومان بدون ناهار و شام و برا ياونا شبي 45 هزار تومان در اومد . گفتيم يه شب مي مونيم تا فردا خدا بزرگه . رفتم داخل اتاقم . اتاق تميزي بود اوليك ساعتي خوابيدم . بعد غسل زيارت گرفتم و با حسين آقا هم هماهنگ كردم كه بريم حرم و به خانمش ه مگفتم كه شما اولين باره دارين ميرين خدمت آقا هر چي بخاين بهتون ميده . آقفا حسين بهش مي گفت كه به آقا بگو اينو بهمون بده اونو بده منم تو حرفش پريدم و گفتم برا ما دعا كن . و بعدش ازش خواستم اولين دعاش تعجيل آقا در ظهورش باشه . خلاصه حسين و خانومش رو به حرم عازم كردم و خودم باز تنها شدم و از اونا خداحافظي كردم . دم در و اذن دخول گرفتن خيلي سخته . نمي دونم شما چطوري خدمت آقا مي رين ؟!!! ولي وقتي كنار درب بعد از گيت بازرسي رد مي شي وقتي به گنبد طلا ذول مي زني خود به خود چشمات ابري ميشه و اين نشانه اينه كه داري اون تنهايي و دلتنگيت رو به آقا عرضه مي كني . دلم خيل سنگيني مي كرد . طوري كه انگار يه سنگ بزرگ روي دلم گذاشته بودي و داشت نفسم قطع ميشد . تا اينكه دو چشم كوچكم همانند ابران بهاري شروع به بارش كردن . انگار كل وجودم و هر چي درد و دل داشتم از سينه ام خالي شد و سينه ام سبك سبك شد . يه لحظه مي دوني چه فكري كردم ؟! فكر كردم كه الان آقا داره بهم مي گه حال اراضي شدي كه تو رو اورديم تو خونه خودمون و آروم شدي .... كلي با اقا حرف داشتم . نمي دونستم از كدوم شروع كنم . نماز مغرب عشا رو خوندم و مسيرمو به سمت صحن انقلاب تغيير دادم . من هميشه دوست دارم آقا رو از صحن انقلاب زيارت كنم . چون هم گنبد طلا هم سقا خونه و هم پنجره فولاد همه و همه يك طرف   و مقبره آقا شيخ حر عاملي و آقاي نخودكي اصفهاني از طرف ديگه كه مي توني بهشون متوسل بشي و حوائجتو از آقا بخواي .... راستش من رفته بودم حرم براي همه دعا كردم براي همه دوستان حتي شما و مخصوصا اخرين دوستاني كه برام كامنت گذاشتن . مثل حس غريب ....

ان شا ا... كه خدا قبول كنه . رفتم تو حياط صحن انقلاب و كلي استفاده كردم و بعد داخل شدم . باز چشمم به ضريح افتاد . نمي دوني چقدر خوشحال بودم . نمي دونم اين خاطره رو از آقاي شيخ بهايي كه الان مقبره ايشون در رواق شيخ بهايي هست شنيدين يا نه !!! ايشون به علم هاي بزرگي دست پيدا كرده بودن و اون موقه كه مقبره آقا يك درب داشت به بنايي كه ساختمان حرم را مي ساخت دستور داد كه چند روزي كه نيستم دست به ساخت سر درب ورودي قبر آقا نزه تا بعد از چند روزي كه به مسافرت مي رم بيام و خودم اون سر درب را كار بگذارم . خلاصه تو اين چند روز كه شيخ به مسافرت مي رن . آقا امام رضا (ع) به خواب بنا مي آيند و ازشون مي خوان كه سر در ورودي مقبره را كار بگذارن و هر بار  كه بنا سوال مي كنه شما كي هستين مي فرمايند من آقا امام رضا (ع) هستم . خلاصه بنا از ترس شيخ و همچنين و اينو به چشم خواب ميبينه امتنا مي كنه تا باز بخوابشون ميان و باز همون حرف ها . بنا اين كار رو مي كنه و وقتي شيخ مياد از كار بنا عصباني ميشه و مي خوا بنا رو تنبيه كنه كه بنا اين خواب هاي متوالي رو براي شيخ تعريف مي كنه . شيخ گريه مي كنه و روبه آقا مي گه : قربونتون برم آقا من مي خواستم به سر درب ورودي شما دعايي بخونم كه فقط آدم هاي پاك و خوب به زيارتتون بيان ولي شما اينقر كرم دارين كه همه رو دوت مي كني و خوب و بد رو مهمون مي كني !!! حالا من مي خوام بگ قربونت برم آقا كه من مهمون بد رو اينطوري دعوت كردي !!!

يك روز ديگه هم هتل امير اقامت كردم يه سرم به پارك نادري زدم . و بليط گرفتم كه برم البته براي پس فرداش .... رفتم هتل ديدم كه منو راه ندادن و گفتن كه به شما فقط دو شب بيشتر نمي تونيم اقامت بديم چون هتل رزوو شده است .منم ناراحت شدم . متصدي هتل از بنده عذر خواهي كرد و به چند هتل ديگه هم زنگ زد اما جا نبود منم وسايلمو جمع كردم و باز تو خيابونا آواره شدم و گفتم آقا دعوت كرده حتما جا بهم ميده . اينم يادم رفت بگم . صبحش كه رفته بودم حرم از باب الجواد برگشتم و گفتم آقا چه خوب بود هر روز از باب الجوادتو وارود بشم و شما رو به جوادتو قسم بدم . چون مي گن اگه آقا رو به جوادش ... گل عزيزش قسم بدي محاله كه رد كنه !!! نزديك باب الجواد شدم هتل آپادانا .... رفتم تو و متصدي هتل براي يه اتاق جور كرد واي نمي دوني چقدر خوشحال شدم . اون روز تا شب همش از باب الجواد وارد حرم مي شدم . روز آخر شد . هر آمدني رفتني هم داره . دلم گرفت . زيارت رو تو رواق امام خميني و نماز ظهر و عصر رو خوندم و رفتم تو حياط و اونم صحن انقلاب . گوشه كنار مقبره شيخ حر عاملي ..هميشه خلوت تره و من اونجا راحت ترم . به گنبد خيره شدم . مي خواستم حرفايي رو كه قبلن مي خواستم به آق بزنم بگم ...اما ديگه روم نمي شد . ديگه نمي تونستم بگم آقا اگه فلان كارم راه يافته ديگه نميام خدمتت . اول براي همه دعا كردم و فبل از خوندم وداع با آقا همه حرفامو كه از ري احساسات به آقا گفته بودم پس گرفتم و گفتم آقا هر چي خودتون مصلحت مي دونيد ..... ولي بدونيد كه بنده هم تو اين موارد گرفتارم . وداع رو خوندم اشك هايم قطره قطره گونه هاي آفتاب زده ام را نوازش كردن و انگار شبنمي از ساقه گلي به سمت ريشه سرازير مي شد تا شايد ريشه رو سيراب كنه .... اما ريشه من سيراب شده بود . ديگه هيچ سنگيني تو دلم حس نمي كردم و با آقا خداحافظي نكردم بلكه بهشون گفتم آقا به اميد ديدار .....

اومدم ترمينال چند بار از شيشه پشت ماشين كه از بلوار امام رضا مي گذشت به گنبد طلا خيره شدم .... داداشم محمد هم تماس گرفت و گفت قم هستم . ايشون 2 سال از من كوچيكتره و تو بانكه  . گفت قم منتظرتم . رفتم ترمينال ديدم كه بليط منو فروختن به يكي از عرب هاي عراقي و چند بار من من كردن و منو دنبال نخود ساه فرستادن . وقتي رگشتم ديدم اتوبوس رفته . فكر كنم بهشون پول خوبي داده بود . رفتم قسمت متصدي بليط در تعاوني سير  و سفر مشهد بهم گفتن آقا دير اومدي  و اتوبوستون حركت كرده منم خيلي عصباني شدم گفتم من 10 دقيقه هم زود اودم گفت بايد نيم ساعت زودتر تو ترمينال بوده باشم . متصدي يه بليط به سمت تهران بهم داد و گفت برو تهران و بعد از اونجا برم به سمت قم .... بليطو بهم داد و گفت اگه مي خواي نصف پول بليطت رو مي گيريم و هر جا دوست داري برو ...منم بليط رو گرفتم و با خودم فكر كردم گفتم برم تهران بهتره .... اما باز گفتم حق گرفتنيه  نه دادني بايد يه كاري مي كردم . رفتم قسمت نظارت اتوبوسراني مشهد و ماجرا رو بهشو ن گفتم . بهم گفتن كه مدرك بايد ارائه كنم . اونا بليط قبلي منوبرده بودن . برگشتم و بليط قبلي  رو گرفتم و دوباره بردم قسمت نظارت . خلاصه كلافشون كرد و متوجه شدم كه اتوبوس 5 دقيقه بعد من كه در سكو ها مي چرخوندن حركت كرده . حتي من اتوبوسم رو ديدم كه حركت كرد ولي اونا چيزي بهم نگفتن . خلاصه نظارت گفت كه بايد ايشون رو به هر قيمتي كه شده بايد بفرستين قم منم با عذر خواهي اون بنده خدا كه آقاي ماني اسمش بود مواجه شدم و منم خودتون مي دونيد كه كمي دل رحم هستم ...قبول كردم كه برم تهران . رفتم تهران ساعت 6 صبح افسريه بودم كه با يه تاكسي تا ترمينال جنوب و بعدشم به سمت قم . تا قم خواب بودم و هيچي متوجه نشدم وقتي به عوارضي رسيدم ديدم كه قم رسيديم . خدمت بي بي معصومه (س) رفتم و بعد رفتم تو هتل داداشي با هم رفتم حرم و جمكران و روز بعد با ماشين داداشي به سمت ايلام عازم شديم . تو اين سفر تنها برخوردها  ، رفتارها ، عشق ها و محبت ها برايم به خاطره ماند و الانم كه خدمت شما هستم نمي دونم ... ولي آرزو مي كنم كه به خواسته هايي كه در دلتون هست اگه مصلحت هست برسيد . ان شاا...

 

مي خواستم خاطراتم را آب و تاب بدم و از جزئيات هم نگذرم اما الان تو كافي نتم و زياد نمي تونم بمونم . در ضمن اگه غلط املايي تو اين متن مشاهده كردين به بزرگواري خودتون ببخشيد چون من خيلي تند نوشتم و متنم رو ويرايش نكردم .

 

در پناه خداي عاشقان

 

 

يا حق

 

 

 

 

 

 

 

عیدتون مبارک.....

 

صدای اقرا اندر غار پیچید                  محمد(ص) جامه را از دوش برچید

 

دوباره گفت"اقرا بسم ریک                    به اسم خالق هستی و خلقک"

 

محمد(ص) گفت" من خواندن ندانم            من امییم سخن راندن ندانم"

 

ندا آمد" تو را تکریم کردبم                        به علم خود تو را تعلیم کردیم

 

تو اکنون شهر علم و اجتهادی                   تو رب النوع شمشیر و جهادی

 

تو خورشیدی شدی در گوشه غار           بر نور تو شد خورشید و مه تار

 

بتاب و روشنی بخش جهان باش               مهین پیغمبر آخر زمان باش

 

زمین را جهل چون شب تیره کرده             بشر را دست و پا در گیره کرده

 

به خارستان کفرو شرک و ظلمت               گل ایمان نروید جز به قلت

 

تعصب کرده چشم مردمان کور                  نمایند دختران را زنده در گور

 

چو گرگان خون یکدیگر بریزند                    بجز پستی به کاری برنخیزند

 

ضعیفان بردگان اقویایند                           همشه حاکمان از اغنیایند

 

چنان شیطان به دلها لانه کرده             که کعبه بیت حق بتخانه کرده

 

 صلا زن لا اله و عشق حق جو               كه خود الا الله آید در پی او

 

بگو "لا" را که این "لا" خود کلید است        نجات از بند شیطان پلید است

 

نما بیت مرا از بت مطهر                     صبوری کن که می گردی مظفر

 

بده انذار و خود دل را قوی کن           به سختی ها توکل بر ولی کن

 

تویی هم مصطفی و هم محمد (ص)   تو  را در آسمان نامند احمد(ص)

 

تو  کانون  صفا مرد یقینی                          تو  عین رحمه للعالمینی "

 

بیا ای دوست ما هم لا بگوییم                   بجز راه خدا راهی نپوییم

 

به امر رب خود لبیک گوییم                      به همراه ملائک جمله گوییم

 

سلام  ورحمت حق بر محمد                     الهم صل علی محمد و آل محمد(ص)

+نوشته شده در شنبه بیست و هفتم تیر 1388ساعت17:39توسط عاشقی از دیار عاشقان | |

با عرض سلام خدمت تمامی دوستان ....

ایام شادی ماه رجب و همچنین  ( میلاد آقا علی بن ابی طالب (ع) و روز پدر) را به تمامی پدارن عالم تبریک عرض می کنم .

تبریک و تشکر هم بابت حماسه ۲۲خرداد و آفرین بر مردم ایران زمین که بار دیگر هویت و ملی بودن خود را در مقابل دستان پلید استعمارگران شرق و غرب نشان داده و نام ایران را بر فراز قله رفیع عشق حک نمودند.

بعد مدتها اومدم که آپ کنم آخه تو امتحانات بودم و فردا هم آخرین امتحانه ( ریاضی۱۴/۴/۸۸) ....

عذر بنده رو پذیرا باشید که این  مدت نتونستم به کامنت های شما بزرگوارها جواب دهم .

راستش فردا بعد امتحان عازمم به سمت قم و بعدشم اگه آقا امام رضا (ع)بطلبه به سمت مشهد .

نمی دونم ولی وقتی دلم می گیره و امیدم از همه جا قطع می شه یا اینکه از این دنیا دل سرد می شم به سمت حرم آقا می رم و قبلشم خدمت خواهر بزرگوارشون بی بی کریمه اهل بیت (س) حضرت معصومه (س) . مسافرت تنهایی رو خیلی دوست دارم چون فقط خودم و خدا رو احساس می کنم .

می خوام نایب الزیاره به جای تمامی شما عزیزان باشم . حقیقتش این دفعه بی مقدمه و بدون هماهنگی دارم می رم آخه ایندفعه یه مهمان تو راهی هستم .

شما هم برای بنده دعا کنید شاید مورد شفاعت آقا در این دنیا -زمان مرگ و در آخرت قرار بگیریم .ان شاا...

توی این عالم هستی که همش رو به فناست

 

به خدا یه دل دارم که اونم مال رضاست .

http://neghabebahari.googlepages.com/emamreza.jpg

+نوشته شده در شنبه سیزدهم تیر 1388ساعت19:47توسط عاشقی از دیار عاشقان | |

 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

naser vahidi