تبليغاتX
مقاله-آموزش-مناسبت ها

مقاله-آموزش-مناسبت ها

http://barbaleboreya.blogfa.com

با چند خاطره از خودم در خدمتتون هستم:

امروز دوشنبه 18/9/87

بازم مثل همیشه سلام

امروز روز عرفه بود و فردا روز عیده و عید قربان ...

نمی دونم چی بگم ...

بعضی مواقع ادم نیاز داره تا سرش به سنگ بخوره و یه جورایی به خودش بیاد ....منم از اون افرادم .

دیشب ناخداگاه به یکی از دوستان مسیج زدم و دیدم که در جواب اینچنین جوابمو داد: ما عازم مشهدیم دعا کن دعاهایمان مستجاب بشن ...

وای نمی دونی چه حالی شدم ..؟!!!

می خوای دلتو ببرم ؟؟
برات بنویسم ؟؟

خیلی سخته که گوش کنی ....

برات می نویسم :

خاطره اول :

سال 83 بعد از عید بود خیلی دوست داشتم خدمت آقا برم ولی درسهای دانشگاه از یک طرف و مشکلات خوابگاهی و همچنین مشکلات دور بودن از خونه همه و همه دست به دست هم داده بودن که من نتونم خدمت آقا برم ...بخدا دلم براش یه ذره شده بود ....

خلاصه تو یه برنامه از طرف کانون یادواره شهدا چند کلاس رایانه برگزار شد و از بنده هم دعوت شد که تدریس کنم و قبل از هر چیزی هم به بنده اطلاع دادن که از پرداخت هزینه به اساتید محرومند ...

منم که اون شب و توی اون جلسه حسی بر من غالب گشت و دلمو به شهدا گره زد ..نمی دونم این احساسات چگونه و چطور در ما آدما ایجاد می شن ولی می تونم اینو به طور کلی بگم که شهدا ناظر بر اعمال ما هستند و کسی رو که دوست داشته باشند ، نمی گذارند به سمت گناه بره ....

توی اون جلسه من جواب مثبت دادم و نظرم این بود که کار برا شهدا عشق می خواد نه پول ؟!!

 تدریس بنده فتوشاپ و ویندوز بود ..کلاسها حدود 20 روز طول کشیدند و در آخر هم برای کارآموزها گواهینامه هم صادر کردم و همه هم خوشحال شدند .

حالا می خوام آخرین قسمت این خاطره ام رو بگم :

یه شب تو خوابگاه تو اتاقم روی تخت دراز کشیده بودم و به تخت بالایی خیره شده بودم و به آقا امام رضا (ع) فکر می کردم که آقا چی میشه که منو هم دعوت کنه و خدمتش برم ...؟!!

هنوز فکرم تموم نشده بود که دلم شکست ...دلی که این همه غرور و تکبر بر آن بود برا آقاش شکسته شد و هوایی شد که بره پابوس امام رضاش ...تو همین حین درب اتاقمون رو زدند ..یکی از هم اتاقی هام در رو باز کرد و دو نفر که فقط صداشون به من می رسید و دنبال بنده می گشتند از هم اتاقی در مورد من سوال کردند و گفتند آقای .... هستند ...؟؟؟ هم اتاقی بنده هم منو توی اون حال ندیده بود گفت که نیستند !!!

منم سریع از روی تخت اومدم پایین و گفتم که در خدمتم ...هم اتاقیم گفت : باور کن تو رو ندیدم ....( این که چرا منو ندیده و اون حس من منو کجا برده بود بماند ) رفتم جلو ..تا حالا ندیده بودمشون ولی چهره های نورانی داشتند( دو دانشجو بودند) از من یه سوال بیشتر نکردند و اونم این بود که آقای .... اسم شما برا زیارت آقا علی بن موسی الرضا (ع) در آمده آیا تمایل داری بری؟

تا این سوالو شنیدم نمی دنی چه حالی شدم ...با اینکه امتحان ریاضی داشتم (قابل توجه دوستان یکروز بیشتر برا  امتحان  نخوندم و اون درس رو نمره گرفتم ) ولی دلمو زدم به دریای آقا و گفتم من هم میام ... یکی از دوستان داخل اتاق صدامونو شنید و گفت منم میام ...یکی از اون دو دانشجو گفت : ما قرعه کشی کردیم و ظرفیتمون تکمیله نمی تونید بیای!!

دوست بنده هم از قاریان و بچه های گل روزگار بود ..گفت : بخدا اگه ناصر رو طلبیده منو هم می طلبده ...

خلاصه اصرار از اون و جواب منفی از اون دو نفر نتیجه رو به روز حرکت موکول کرد و مسئول کاروان گفت که اگه کسی از تعداد کم شد اون موقع می تونید بیای ...

رفتیم کنار اتوبوس ایستادیم ...ناگهان یکی از دوستان به مسئول کاروان زنگ زد و گفت نمی تونه بیاد و اون دوستمون هم طلبیده شد ....بقیشو نمی گم چون از نوشتن اون عاجرم .

 

خاطره دوم:

سال 84 بود و من تو دانشگاه به همه جا سر میزدم و هر جا میرفتم ردی از داداشیتون بود . از انجمن ها بگیر تا بوفه دانشگاه سایت مرکزی ...خرید و فروش و... خلاصه اگه می خواستی آمار بگیری تو بوفه دانشگاه کار می کردم –تو باشگاه بدنسازی جز نفرات برتر بودم ( البته نه از لحاظ هیکل) ، تو تکنواندو هم همینطور –عضو تیم ب تیراندازی با تفنگ بادی دانشگاه بودم و برای انتخابی تیم ملی هم انتخاب شدیم اما به خاطر علاقه به خونه دنبال نکردم ( زمان حرکت کمپ تیم ، همزمان با فرجه و استراحت بین دو ترم بود و من دلم برا منزل تنگ شده بود)-عضو تیم رزمی نینجاهای دانشگاه بودیم ( یک تیم 9 نفره ) –مسئول سایت اینترنت دانشگاه-مسئول کلاسهای رایانه انجمن –مسئول پشتیبانی بسیج دانشجویی-تدریس رایانه به جای یکی از اساتید دانشگاه که به رحمت خدا رفته بودند( که جهت نداشتن مدرک بالاتر بنده را بعد از دو ترم از این کار معاف کردند) –مشاور تحصیلی و برنامه ریزی های شخصی و اجتماعی-عضو تیم کاراته دانشگاه-عضو تیم صخره نوردی دانشگاه-عضو تیم شنای دانشگاه-منبع مقالات و سرچ های اینترنتی برای دانشجویان جهت کنفرانس و پایان نامه و...

 خیلی از خودم تعریف کردم ببخشید ...می خوام اینو بگم با همه این کارا بازم معدلم بالا بود و وقتی که سرمو میذاشتم که بخوابم از فرط خستگی طوری خوابم می برد که تا صبح هیچی متوجه نمی شدم .

خلاصه تو این همه کار یه مدت بازم دلم گرفت برم پابوس آقا وقتی که دلم می گیره ، وقتی که حس می کنم نیاز دارم آقا یه جورایی لطف بی کران خودشو نصیبمون می کنه ... و بعضی ها هم که می گن ما رو هنوز نطلبیده به نظرم فقط یه کار بکنن می خوای بهت بگم :

ولی سعی کن بعد از این کار اگه طلبید بهم خبر بدی و اونجا برام دعا کنی .

اگه دلت شکست که بری خدمت آقا و زیارتش کنی فقط یه کار رو دنبال کن ابتدا اگه دیدی خیلی مشتاقی یکبار زیارت نامه آقا رو با دو رکعت نمازش که در رکعت اول بعد از حمد سوره یاسین و در رکعت دوم بعد از حمد سوره الرحمن را بخون و سلام بده .بعد از نماز دعا کن که آقا بطلبه و خدمتش بری ..سعی کن توی یه جای ساکت وتنها این کار رو بکنی و اگه اشکات هم صورتت را بارانی کردن که چه خوب .

 بعد از کل نمازهای یومیه ات موقعی که پشت به قبله کردی و سلام به آقا دادی سعی کن دلت بشکنه و اشکت جاری بشه ..همون چند ثانیه سلام دادن رو می گم . باور کن سریع جوابتو می گیری ...امتحانش رایگانه.

بریم سر وقت خاطره خودمون .

دلم شکست همونطوری که بالا براتون نوشتم انجام دادم ..طوری شده بودم که تا اسم آقا رو یه جایی می شنیدم بی اختیار گریم می گرفت . توی خوابگاه بچه ها خواستند که دعای توسل بگیرن و از بنده هم تو این برنامه دعوت کردند . (آخه برای  برنامه های مذهبی توی خوابگاه، بنده حقیر رو انتخاب کرده بودند ) اون شب دعا برگزار شد و به  اینجای فراز رسید که السلام علیک یا اباالحسن یا علی بن موسی الرضا ....

وای !!! اینجا بود که دیگه حس کردم دلم هوایی شده آخه چشمام دیگه توان گریستن نداشتن با این حال دلم باز عطش داشت . ترسیدم که بچه های دور و اطرافم فکر کنند که دارم ریا می کنم و با صدای بلند گریه می کنم برای همین از تو مراسم بیرون رفتم و تو سالن خوابگاه بازم دزدکی شروع به گریه کردم . روز بعد به بسیج دانشجویی سر زدم ..جلسه بود... گفتند که می خوان یه اردوی مشهد برا بچه ها تدارک ببیند و از بنده هم خواستند که برآورد تدارکاتی رو انجام بدم . باور کن یک ساعت طول نکشید که همه کارا ..هتل ... و برنامه های این اردو راه افتاد ..داشتم دیونه می شدم . حتی بلیط قطارمون ظرف چند ساعت تهیه شد . و با تعداد 200 نفر از دانشجویان  به سمت مشهد حرکت کردیم . از نوشتن اولین دیدار بعد از رسیدن معذورم ....

 

خاطره سوم :

تو همون سال(1384) بازم یه بار دیگه توفیق شد و بنده رفتم ..داستانش خیلی قشنگه ...

یه مدت دلم گرفته شد هنوز چند ماهی از سفر قبلیم نگذشته بود که دلم باز تشنه زیارت شد .نمی دونستم چیکار کنم . برای همین اون مواقع فکر کنم اوایل ریاست جمهوری آقای احمدی نژاد بود و قرار شد ایشون برای یک سخنرانی به دانشگاه سر بزنن ...منم برای ایشون یه نامه نوشتم و یکسری مشکلات دانشگاه و شخصی رو در اون نامه قید کردم .بعد از اون مراسم و دیونه شدن دل عاشق من دیدم که جواب نامه ام اومد ...

اره از طرف دفتر ایشون برا 500 نفر از دانشجویان مبلغ 100 هزار تومان در نظر گرفته شده بود که اسامی انها را در برد دانشگاه زده بودند :

دیدم که اسم خودم هم بین انها هست و در آخر این نامه نوشته شده بود که با تمایل اکثریت دانشجویان فوق الذکر به جای مبلغ مورد نظر یک سفر زیارتی مشهد مقدس با هواپیما و هتل و هدیه این مبلغ حذف می شود ...

منم پیگیر شدم و دیدم که واقعا اگه حساب کتاب میکردی بلیط رفت و برگشت هواپیما و هزینه 4 روز اقامت در بهترین هتل و هدیه که یک عدد کیف خیلی زیبا با تبلیغ روی اون و همچنین یک سجاده مخمل خیلی زیبا و... بود ...به صرفه و بیشتر از 100 هزار تومان برای یک شخص عادی می شد ...به اتفاق اردوی مشهد را پذیرفتیم و همه به سمت مشهد حرکت کردیم . این خاطره و وقتی که شب ساعت 8 از بالای آسمان شهر مشهد به حرم خیره می شدی فضای عشقبازی را دو چندان کرده بود . ولی وقتی که این چند روز تموم شد و سوار هواپیما شدیم و داشتیم از شیشه کوچیک هواپیما حرم رو نگاه می کردیم بی اختیار اشک گونه هایمان را بار دیگر نوازش کرد . گویی زود به زود دلش برای عشقش تنگ شده بود و جوشش خود را دوباره آغاز کرد .

 

خاطره چهارم :

سال 1385

بازم توی این سال افتخاری که نصیب بنده شد این بود که دو بار خدمت آقا رفتم .

توی نت بودم که با وبلاگ نویس پزشکی آشنا شدم ایشون  در بیمارستان نیشابور کار می کردند . چند مشکل رایانه ای داشتند و بنده هم بهشون کمک کردم و مشکلاتشون حل شد . ایشون هم از من خواستند که هر وقت مشهد رفتم حتما خبرشون کنم ...

توی اون سال بنده به عنوان مهندس ناظر طرح راه آهن سنندج –همدان در سنندج بکارگیری شدم و 15 روز در محل کار بودم و 15 روز بعدی استراحت می کردم .برای همین تصمیم گرفتم دلمو روانه اون دیار کنم . به راه افتادم .روز نیمه شعبان بود من در قم بعد از زیارت و خدمت آقا در جمکران رفتن به بی بی معصومه (س) گفتم که می خوام برم خدمت برادرتون . و حتما سلامتون رو بهشون خواهم رساند . راه افتادم . نرسیده به نیشابور یاد حرف دوست پزشکم افتادم .آخه من جایی نداشتم که برم برای همین باهاشون تماس گرفتم و ایشون خیلی اصرار کردند که برم خونشون و در خدمتشون باشم اما من تشکر کردم و نپذیرفتم .برای همین ازشون خواستم که اگه می تونن و جای خوبی رو برای استراحت می تونن با قیمت مناسب برام پیدا کنن بهم خبر بدن ....

نرسیده به شهر مشهد بهم زنگ زد و گفت به فلان آدرس برو ...آقا رو از دور زیارت کردم و رفتم اونجایی که به من آدرس داده بود . ایشون هم بخاطر کارهای زیاد و شیفت بندی بیمارستان نمی تونست بیاد مشهد ولی هر چی اصرار کرد که به دادششون سپرده و ... بنده قبول نکردم .رفتم به سوئیت پیشنهادی ایشون وقتی درب یخچال رو باز کردم دیدم انواع میوه از هر کدم حدود یک تا یک و نیم کیلو ( موز-شلیل-انگور-خربزه-و...) گذاشته بودند به دوستمون زنگ زدم و پرسیدم اینا چی هستند ؟ گفت که نمی دونستم که چه میوه ای رو دوست داری برای همین از هر کدوم مقداری خریداری کردم !!! خلاصه 4 روز اونجا عشقبازی کردم و روز آخر ایشون(دوست پزشکمون) رو برای چند دقیقه ای ملاقات کردم و ایشون به خاطر مشغله زیادشون به سمت بیمارستان نیشابور حرکت کردند . روز آخر بود و به صاحب سوئیت هزینه چند روز اقامتمو سوال کردم که جواب ایشون این بود:

شما قبلا حساب شدین ...

به دوستمون دوباره زنگ زدم و علت رو جویا شدم و ایشون گفت : من کاری نکردم شما مهمان آقا امام رضا بودین و ایشون خودشون دعوتتون کرده و هزینه هم پرداخت شده ....

اونجا بود که باز آقا مهمان نوازی خودشو نشون مهمان گناهکارش داد ....

 

خاطره آخر :

سال 1386

البته ناگفته نماند در سال 87 بنده هم همراه خانواده خدمت آقا رفتم ولی دیگه نمی نویسم .و همه این خاطرات بنده بدون خانواده و تنهایی عزیمت نموده ام .

این خاطره شیرین ترین خاطره منه !

امروز که روز عرفه بود و توی این روز بنده در سال 86 در جوار آقا علی بن موسی الرضا (ع) و خاطره اش رو بصورت زیر براتون بیان می کنم :

باز یه مدت گناه کردم و بعد از اینکه سرم به سنگ خورد دلم هوای مشهد کرد هر طرف میرفتم حس می کردم که دلم برا یه جایی تنگه !

یه شب به یکی از مساجد شهر برا خوندن نماز مغرب و عشا رفتم و بعد از نماز که سلام دادم پشت به قبله و به سمت حرم آقا امام رضا (ع) سلام دادم تو مسجد یه عکس بزرگ از حرم مطهر آقا امام رضا(ع) نصب کرده بودن و با دیدن اون عکس دلم بیشتر منقلب و هوایی شد  و بازم بی اختیار گریه کردم . هنوز از اون ماجرا چند روزی نگذشته بود که از طرف اداره به بنده یک دوره 20 روزه جهت آموزش تدارک دیدند که باید به مشهد می رفتم .وقتی که این ماموریت رو به بنده دادن از خوشحالی داشتم پر در می آوردم . 20 روز خدمت امام رضا ..؟!!!

حالا تقویمو نگاه کردم دیدم که روز عرفه ، عید قربان و عید غدیر در مشهدم و خدمت آقا هستم . یه جورایی احساس غرور کردم ولی از آقا خواستم که بطلبه و این چند روز رو با معرفت ایشون رو زیارت کنم . به لطف امام ضامن (ع) 20 روز در جوار آقا بودیم و خلاصه نمی تونم اون حالی رو که پیدا کردم رو براتون بنویسم و اینم بهترین خاطره من بود در اون دوره از اساتیدی مثل استاد صانعی از اساتید دانشگاه مشهد و استاد بزرگ حاج آقا صادقی ( شهید زنده ) بهره گرفتم . ایشون چندین بار (80 بار ) جراحی می شوند و پزشکا جوابش می کنن ( به خاطر خونریزی و ضعف بدنی) ولی آقا رو می بینن و آقا شفاشون میده . اگه رفتین مشهد حتما سی دی ایشون رو تهیه کنید . اگه نتونستید به بنده اطلاع بدین !

ایشون الان از خادمین حرم هستند و چند ماه پیش که با خانواده رفته بودیم مشهد ایشون رو در صحن انقلاب ملاقات کردم . ایشون در محل تلاقی خواهران و برادران ایستاده بود و نمی گذاشت که برادری ندانسته به قسمت خواهران بره ...برای همین منم شوخیم گل کرد و رفتم جلو ...ایشون گفت برادر از درب دیگه مراجعه کن ...منم بهشون گفتم حاج آقا من نمی تونم از درب دیگه برم و اگه می خوای این کار رو بکنم باید یه ماچ به من بدین !!!

ایشون یه لبخندی زدن و به بنده گفتند ؟: برو اما مرضا رو ببوس ...منو چرا می خوای می بوسی ؟!!

منم باز اصرار کردم گفتم باید بوستون کنم و گرنه از قسمت خواهران داخل می شم ....اون موقع متوجه شد که من کی هستم و بازم لبخندی زد و منم بعد از احوال پرسی بهشون گفتم که برام دعا کنن .

خلاصه اون خاطره 20 روزه من و شب هایی که ساعات سحر به حرم می رفتم و ... برام خیلی خیلی شیرین و زیبا بود...

 

ببخشید مزاحمتون شدم ....

جهت تعجیل در فرج آقا امام زمان (عج) و ان شاا... از زائران آقا امام رضا (ع) باشیم صلواتی عنایت بفرمایید.

 

 

 

پخش زنده و مستقیم از حرم مطهر امام رضا (ع) - روضه منوره 

(مشهد مقدس) 

 من عاشق رضایم        به عشقش مبتلایم

                                                    درد  مرا  دوا  کن      تا   از حرم  در آیم

+نوشته شده در دوشنبه هجدهم آذر 1387ساعت20:45توسط عاشقی از دیار عاشقان | |

سلام به همگی ....

حالتون خوبه ؟

خب نمی دونم چی بگم ولی وقتی مطلب زیر را از روزنامه کیهان بشنوید چه حسی بهتون دست میده ؟

لطفا مطالب تصویر زیر را بزرگنمایی کنید و مطالعه فرمایید و نظرتون رو اعلام فرمایید:

کیهان

+نوشته شده در یکشنبه هفدهم آذر 1387ساعت21:49توسط عاشقی از دیار عاشقان | |

دیشب در اتاق کوچکم برای تو گریستم و تنهایی ورق های سفید دفترم را باور کردم ...

دیشب دوباره آن خاطرات را ورق زدم ...خاطراتی از نگاهها و لبخندهای تو ...

خاطراتی از دوستان آن کوچه شلوغ که بوی عاشقی می داد.

دیشب با همه قاصدکهای شعرم برای خدا نامه نوشتم بر ورقهای تنهایی...

 

دست نوشته بعدی :

قسم به بنفشه های حرف های بی کسی ات که برای همیشه مرا داغدار کرد

قسم به بغض های صورتی تجسم دربه دری ات که می دانم نزدیک غروب خواهد شکست

قسم به نغمه های پنهان خاکستری چکاوک های بیداری که صبح را به میهمانی می خوانند

قسم به تو که دیوار چشمانم را در گودالی پر از تاریکی اشک های جاری رها ساختی

قسم به درخت بید که مجنون تر از همه طلسم سرخ خود را با لرزیدن می شکست

دست نوشته بعدی :

این دست نوشته را برای شاگردانم بر روی تخته نوشتم :

دیروز در مکانی روی تخته سیاهی جمله ای نوشته شده بود که توجه همگان را به خود جلب کرد . نوشته شده بود :

(((    مگر ندیدی که پژمردگی گل از بی حجابی است؟!!))

خوب برای من هم جالب بود . از کسانی که در آن مجمعه نشسته بودند یکی پرسید یعنی چه؟

من هم گفتم :

گل زیباییش را از غنچه بودنش به ارمغان دارد و تا زمانی که غنچه است کسی آنرا نمی چیند ولی وقتی که گلبرگ هایش را باز نمود همه برای رسیدن به آن رقابت می کنند . آری دلم می خواهد بگوید حجاب دل باعث رسیدن به دلبر می شود و هر کسی میوه دل که عشق باشد را به دست کسی که لیاقت چیدنش را ندارد نشان ندهد .....

دل را با عشق آشنا کن....

آسمان چه زیباست ؟!

ماه با نیم نگاهی به من ستارگانش را به نمایش گذاشت

ماه چه زیباست ؟!

ستارگان چشمک زنان مرا می خواندند ....

و ستارها ...

آنها تار و پود آسمانند و آسمان دل من است ...

و دل ...

آری باز هم دل ... دلم بیاد آسمانش افتاده تا گواه دیدار ستارگانش باشد ...

و ماه...

نوید دیدار دوباره را خواهد داد...

دلم برای ستارگان تنگ شده ... نمی دانم ؟!! شاید باز هم آنها را ببینم و ماه من ...

و ماه من سلام...

هفت نصیحت مولانا :

۱-گشاده دست باش ...جاری باش...کمک کن ( مثل رود)

۲-با شفقت و مهربان باش (مثل خورشید)

۳-اگر کسی اشتباه کرد آن را بپوشان(مثل شب)

۴-وقتی عصبانی شدی خاموش باش (مثل مرگ)

۵-متواضع باش و کبر نداشته باش (مثل خاک)

۶-بخشش و عفو داشته باش (مثل دریا)

۷-اگر می خواهی دیگران خوب باشند خودت خوب باش (مثل آئینه)

امشب هم قلم بر لبان کاغذم بوسه زد تا شاید...

شاید بتواند از عشق بنویسد ...حال آنکه عشق سالهاست در کنج دیوار اتاق پیرزنی با چند تار عنکبوت محبوس گشته ...

شاید بتواند از عاشقان بنویسد...حال آنکه عاشقان در پی تیشه فرهادند و اما از فرهاد خبری نیست

شاید بتواند از زبان دیگران نسبت به این حقایق چند خطی بنویسد ...اما دیگرانبر عشق خندیدند .... زمانی که علت را جویا شدم همه به اتفاق گفتند : عشق را در کتب گذشتگان جستجو کن

خدایا یا دیگران را عاشق نکردی یا هنوز معنای عشق را در کامشان قرار ندادی !!

قلمم شرمش آمد و لبانش را که از لمس نمودن کاغذم خسته شده بود لب باز نمود و گفت :

خدایای عاشقان را با غم عشق آشنا کن و بر پیکر کاغذم آرامید ...برای همیشه !!

بندر ماهشهر -شب ساعت ۲۳:۳۰ -مورخه ۸/۱/۸۷

کارون موجهایش را به ساحل می راند و مرغان دریایی برفراز کارون در حال پرواز بودند چند کشتی به ساحل نشسته خبر از این می دادند که زمانی کارون دریا بوده است ...

در جلوی دیدگانم پلی بر فراز کارون می بینم که قلمم از وصف این همه زیبایی مات و مبهوت مانده است ...

صبحها کنار کارون لیاقت می خواهد و ما نیز از این سعادت بی بهره نبودیم ...زمانی کارون محل رفت و آمد ملائک بوده و حال به موجودی بی جان تبدیل گشته ...

خدایا کارون رو دوباره عاشق کن !!

رود کارون-خرمشهر صبح ساعت ۶ - مورخه ۳/۱/۸۶

سالهای سال شنیده بودم همه آدمها گمشده ای دارند و تا دنیا دنیاست آدم هایند و گمشده هایشان ...

شنیده بودم آدم ها باید هجرت کنند تا گمشده هاشان را بیابند... هجرت از خویش ...هجرت به آسمان

و آسمان درست همین جاست . اینجا که من ایستاده ام . اینجا که فرشتگان ایستاده اند ...

درست در همین امتدادی که می رسد به نیستان ..اینجا که خاک حریر پر فرشته و آفتاب است . آری ...

به تمامت خویش هجرت کردم و سفر ...آغاز بود ...سفر ....رسیدن ...سفر ...شتاب گرفتن و در آغوش گرم خدا...

به اینجا رسیدم خاک دیگر خاک نبود ...خاک رسیدن به اوج بود ....خاک شیفتگی بود ...خاک دچار شدن در لحظه های آبی عشق بود ...

بوی تو می آمد ...بوی فرشته ...من گذشتم از باران ...در سرزمینی پر از یاد تو ....

خوزستان-منطقه طلائیه ....مورخه ۴/۱/۸۷

چند حدیث از آقا امام رضا(ع):

عقل موهبتی است الهی ولی ادب با کوشش و رنج حاصل می شود (تحفه العقول صفحه ۳۴۲)

خاموشی در از درهای حکمت است (تحفه العقول صفحه ۵۲۳)

در ترازوی اعمال هیچ چیز گرانسنگ تر از اخلاق نیکو نیست (تحفه العقول)

از حقوق میهمان آن است که او را تا در منزل همراهی کنی ...

آقا بطلب ما رو میهمان خودت کن ....

دلم براش یه ذره شده ...اما چه کنم !!!

-سالها گریه کردیم تا خودمان را از ما گرفتند ...

چهل سال سرمان را بر روی دست گرفتیم تا بفرمایند کجا تقدیم کنیم . هر آینه چشمانم را که بر هم می نهم به همت مولایم همه عالم را مشاهده می کنم

-عاشق اگر رنگی از معشوق نگیرد در عشق خود صادق نیست  

( مرحوم شیخ جعفر مجتهدی )

اینم شعر اخراجی ها :

دنیا رو با همه خوب  و بدش                با همه زندونیای ابدش

پشت سر گذاشتن و رها شدن            رفتن و سری توی سرها شدن

واسشون تو بند دنیا جا نبود               دنیایی که جای پرنده ها نبود

پشت سرگذاشته های بی هدف         پیش رو لشکر آرزو به سر

تو بهشت آرزو گم نشدن                   آدم حسرت گندم نشدن

زنده موندن واسشون بهونه بود           زندگی بازی بچه گونه بود

یک صدا می خوندشون سمت خدا        با سکوتشون رسیدن به صدا

بر سر گور کشیشی در کلیسای وست مینسر نوشته شده است :

کودک که بودم می خواستم دنیا را تغییر دهم . بزرگتر شدم متوجه شدم دنیا خیلی بزرگ است و من باید انگلستان را تغییر دهم . بعد ها انگلستان را هم بزرگ دیدم و تصمیم گرفتم شهرم را تغییر دهم . در سالخوردگی تصمیم گرفتم خانواده ام را متحول کنم .اینک که در آستانه مرگ هستم می فهمم که اگر روز اول خودم را تغییر داده بودم شاید می توانستم دنیا را هم تغییر دهم .

هر کسی دنیا خواهد علم آموزد و هر کسی اخرت خواهد در عمل کوشد

ابن سینا

صبح ها ساحل چه زیباست ..

امروزم در کنار دریا قدم برداشتم ...با خودم ...با دریا ...

با عشق و با دلهای پر از صمیمیت ...دنبال عشق می گشتم ...

ناگاه دریا گفت : من نیز سالهاست در پی این کلمه در ردپای دوست موجهایم را به ساحل می فرستم  تا شاید خبری از عشق بگیرم ؟!!

من نسیم صبحگاهیم را در صدای چند مرغ دریایی که در پی عشق کرانه ها را در می نوردن می فرستم تا شاید ...

گفتم : چرا عشق را در درونت جتجو نمی نمایی؟

حال آنکه عشق در دل صدفهای عاشقت در کف سنگ های مرجانیت مدفون است ...می توانی از زبان ماهیانت سراغی از خانه لیلی بگیری ؟!!

دریا سکوت کرد و آرام آرام موجهایش را جلوتر می راند ...گویی دریا می گریست .

صبح ساعت ۵... مورخه ۱۰/۱/۸۷ کنارساحل خلیج همیشه فارس

+نوشته شده در جمعه یکم آذر 1387ساعت11:39توسط عاشقی از دیار عاشقان | |

مادر بهار بود

کال و سبز رنگ

پدر تابستان

با خوشه های رسیده

و مادربزرگ زمستان بود

آن فصل ها رفتند

اینک منم پاییز

با دست های زرد خالی

 

+نوشته شده در جمعه یکم آذر 1387ساعت10:39توسط عاشقی از دیار عاشقان | |

آدم ها دیوار می کشند بین دلها ...آدم ها دیوار می کشند دور خودشان

آدم ها بین دیوارهایی که بدست خود ساخته اند با تنهایی خو می گیرند

آدم ها نگاهاشان را زندانی می کنند پشت دیوارهای بی پنجره

آدم ها تنها می مانند و تنها می میرند بی آنکه پنجره هایشان به هم سلام کنند .

بی آنکه در حنجره هایشان ترانه آشنایی گل کند

آدم ها در پای دیوارها می میرند بی آنکه عاشق شوند و دیوارها از کوتاه فکری آدم ها هر روز بلند تر می شوند...

بندر دیلم --------مورخه ۸/۱/۸۶ --ساعت ۶ صبح کنار ساحل خلیج همیشه فارس

+نوشته شده در جمعه یکم آذر 1387ساعت10:35توسط عاشقی از دیار عاشقان | |

 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

naser vahidi