تبليغاتX
مقاله-آموزش-مناسبت ها

مقاله-آموزش-مناسبت ها

http://barbaleboreya.blogfa.com

سلام سلام صدتاسلام

باور کنید شمارو فراموش نکردم فقط یک کم از تکنولوژی دور بودم

خودتون اگه خاطراتمو بخونید متوجه می شیدکه کجا بودم؟!!!

 

بازم میلاد آقا رو بهتون تبریک می گم ....

 

در پناه خدای عاشقان

 

یا حق

این گلها هم تقدیم شما باد..........

 

+نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم آبان 1387ساعت14:20توسط عاشقی از دیار عاشقان | |

سلام به همگی خوبین ؟

ببخشید یه مدت نبودم ...رفته بودم ماموریت ...عجله نکنین سیر تا پیازشو براتون تعریف می کنم . جای همتون سبز هم ماموریت بود هم سیاحت .

نمیدونم یادتون هست یا نه ؟!! چند روز پیش باهاتون خداحافظی کردم و رفتم یعنی 9/8/87 . از طرف اداره بهم ماموریت 10 روزه که از بس بهم خوش گذشت یه روز بیشتر موندم به سمت غرب کشور و مرزهای ج.ا.ا برای برنامه ریزی جغرافیایی داده شد . آره !! با یکی از دوستان به سمت شهر سر پل ذهاب  از شهرستانهای استان کرمانشاه راه افتادیم و از اونجا به سمت بخشی با نام ازگله ...دیدنی های زیادی تو راه بود که زبانم از وصف این همه نعمت خدادادی باز ماند . چند روز قبل از اینکه ما وارد اون منطقه بشیم بارندگی خیلی زیبایی تمام زمینهای کوهستان را سیراب و چمنزارهای زیبایی مناطق را به رنگ سبز  تغییر داده بود . طوری که انگار با قلم مویی بر روی بومی شروع به نقاشی کرده باشی بنازم به این نقاش ماهر و زبردست . خلاصه روز اول با استقبال چند تن از افراد بومی منطقه روبرو شدیم و واقعا چقدر تحویل گرفتن بذار از وضعیت اجتماعی اونجا هم بگم . تو بخش ازگله که کار بنده ساخت تصاویر سه بعدی با استفاده از جغرافیای منطقه و نرم افزار GIS ( سیستم اطلاعات جغرافیایی) برای نقشه برداری کشور و همچنین ادارات مرتبط با آن از جمله محیط زیست ، منابع طبیعی ، مسکن و شهرسازی و ... بود . روز اول با دیدن مردم اون مناطق و چهره های آنها تصمیم گرفتم قبل از هر کاری برم و یکسری از آداب و رسوم آنها را یاد بگیرم . مردها مشغول کشاورزی و دامداری بودن و لباسهای کردی تن آنها خبر از دلهای ساده و مردهای فعال و پر جنب و جوش میداد . و زنها ، آنها نیز در کنار مردهایشان با لباس کردی همکار بودن و هم دوش مردها در مزارع کار میکردن . نا خداگاه ییک از مردها منو به خودش جذب کرد و به سمت اون رفتم ...از چین و چروک صورتش معلوم بود که سالهاست که با آفتاب آشناست وقتی به من دست داد دستانش زب بودن و این خبر از دستانی پر کارمیدادن خلاصه با زبان و لهجه کردی با من صحبت کرد و منم دست و پا شکسته یه چیزایی بهش گفتم . ما را به خونشون دعوت کرد و منم خیلی دوس داشتم خونه یکی از اهالی اونجا رو ببینم برای همین قرار شد ناهار در خدمتشون باشیم و روز بعد برا ناهار خونشون رفتیم .وای نمی دونی چه صحنه هایی دیدم . وارد حیاط منزل شدم یه حیات بزرگ و دل نشین . کف آن با سیمان پر شده بود و خبری از موزاییک نبود . سقف خونه هم تازه ایزوگام شده بود و یه قسمتی از اون هم کاگلی بود . همه خونواده تو حیاط بودن . همسر ایشون به همراه پسر و دختر ...خلاصه همه اومده بودن تو حیاط و به ما خوش امد گفتن . یه لحظه یاد خودم افتادم که وقتی کسی خونمون میاد یا طبقه بالا هستم یا خودمو میزنم به خواب که پایین نرم و باهاشون گپ نزنم . از خودم خجالت کشیدم ولی یه جورایی هم من تقصیر ندارم اگه شما هم به جای من باشین همین کار رو می کنید . چون طبقه پایین تو خنواده ما یک کم خصلت غیبت دیگران دیده میشه و من از این کار خیلی بدم میاد . دوس ندارم با سرم و یه لبخند زورکی حرفاشونو تایید کنم . برای همین همیشه پای سیستم هستم . خب بریم تو خاطره خودمون ، با تعارف صاحب خونه وارد هال شدیم یه دالان یه آشپزخانه و یه اتاق  خیلی زیبا تزیین شده بود . تزئینات خیلی ساده باعث زیبایی اتاق شده بودن ، هال منزل با یه پرده سفید رنگ دو قسمت شده بود یه توری سفید ، پرده را تزیین کرده بود . از صاحب خونه پرسیدم که اون طرف این پرده چه کاربردی داره ؟ اونم گفت : وقتی که خانوما خونه میان ، اون طرف پرده برای طرف خانوما درنظر گرفته شده ...و سمت دیگر اتاق با یک مبل سرتاسری به اندازه سه مبل به هم چسبیده بود و روی اون با پارچه ای زیبا مزین شده بود. میزبان گفت که این کار دستی خودمونه و تو این منطقه خانوما به این کارا روی می آروند .  خانوم خونه یه برنج خیلی عالی پخت کرده بود و میزبان به ما گفت که این برنج رو خودمون کشت می کنیم . خیلی خوشمزه بود . بعد از ناهار سریع چایی آوردند بعد از چند دقیقه خوش و بش و صحبتهای متفرقه به سمت محل استراحتمون که تو خوابگاه  اداره بود رفتیم یه چند روز بهمون خیلی خوش گذشت چون همش می خوردیم و می خوابیدیم تا روز های اخر که تصمیم ما بر این شد که بریم به سمت کارای محوله ، به همراه چند نفر از افراد محلی منطقه به چندین روستا سر زدیم یکی دو مورد از اون روستاها خیلی خیلی زیبا بنا شده بودند هشتمین روز تصمیم گرفتم برای کوهنوری بالای یکی از ارتفاعات برم . یه ارتفاع خیلی بلند که سمت دامنه غرب یاون وارد خاک عراق میشد . برای همین با توافقات نیروهای مرزی با چند تن از افراد بومی منطقه به سمت بلند ترین ارتفاع منطقه رفتیم . یکی دو تن از استاید دانشگاه همراه من بودن و با خودشون اسلحه آوردند و گفتند که می خوام هم کار کنیم و هم شکار . حدود 30 دقیقه ای از دامنه شمال شرقی اون بالا رفتیم که کوله من رو دوشم سنگینی کرد و خسته شدم . اما به روی خودم نیاوردم و پا به پایشون بالا می رفتم تا اینکه به ابتدای صعود از صخره ها رسیدیم . اونجا جهت استراحت نشستیم که من چند تا بز کوهی دیدم خیلی زیبا از صخره ها بالا می رفتن و با دیدن آنها من داد زدم که شکار!!!

همه با دوربین در پی شکار . و بزهای کوهی با شنیدن صدای من از صخره های صعب العبور بالا رفتند و یکی از اساتید که شکارچی ماهری هم بود گفت که باید امروز یکیشون رو شکار کنیم و به سمت بالا شروع به صعود کردیم . تو راه من فکرم به کارم بود و زیبایی های خدا !! و ناراحت که چرا محل بزهای کوهی را به همه نشان دادم ...منم تصمیم گرفتم هر جا دیدمشون آنها را رم بدم و کسی نتونه انها رو شکار کنه . به هر حال از کوه در حال بالا رفتین بودیم که چند کرکس بر روی سرمان شروع به چرخیدن کردن و صدای بال های بزرگشان که هوا را می شکافتند به گوش شنیده می شد . یه چرخی دور و بر ما خوردن و رفتن . صدای کبک ، تیهو، فاخته ، کلاغ و ... سکوت کوه را می شکست و سبزه زارهای دامنه کوه تصاویر زیبایی بر چشمان ما منعکس می کردند . حدود 2 ساعت و نیم طول کشید تا ما صعود کنیم و تو راه گلهای زیبای زرد رنگی که به زبان محلی با انها "کل مست " می گفتند به وفور دیده می شدند . کل در معنی محلی به بز کوهی اطلاق می شد و به خاطر اینکه غذای بزهای کوهی از این گلها بود و آنها را چاق می کرد به این نام معروف شده بودند. بالای ارتفاع خاک عراق بود و من برای سومین بار وارد خاک یک کشور دیگه شده بودم . در بالای ارتفاع به خاطر میادین مین و همچنین گلوله های عمل نکرده و منطقه آلوده باید جای پای افراد محلی انجا می گذاشتیم و گرنه از بین می رفتیم . خلاصه بالا من شروع به انجام کارم کردم و عکسهای زیادی هم از اون بالا گرفتم که اگه عمری بود براتون نمایش میدم . بالا کباب درست کردیم و همه به دنبال بزهای کوهی می گشتند . و تی به من هم یه تفنگ دادن منم از خدام بود و می خواستم با دیدن آنها با یه شلیک اشتباهی آنها را رم بدم . دیدم همه جلو رفتن و منو تنها گذاشتن منم از داخل کوله ام مقداری آب بیرون آوردم و وضو گرفتم و در بالای بلند ترین ارتفاع که مایلهای مایل از اون بالا پیدا بود نماز ظهر و عصرم را بجا آوردم و خلاصه از نعمتهای زیبای خدادادی تشکر کردم و بعد از چند دقیقه دیدم که صدای دوستان میاد که دست از پا دراز تر برگشتند و بزها فرار کرده بودند و منم خیلی خوشحال شدم . یکی از افراد بومی منطقه گفت که چند روز پیش یه آهو که همراه بچه اش برای چرا اومده بود بیرون رو با تیر زده بود و بچه اون رو گرفته بود و خونه اورده و بعد از چند روز بچه آهوی جوان هم مرده بود . نمیدونم ما انسانها چه موجودات بی رحمی هستیم که به خودمون هم رحم نمی کنیم و همه چیز را از بین می بریم . ساعت داشت به 15:00نزدیک می شد و ما به سمت پایین کوه به راه افتادیم . خورشید هم کم کم به سمت غرب در حرکت بود به پایین دامنه رسیدیم و اونجا یه چایی درست کردیم و بعدشم چند کیلومتر پایینتر به چشمه ای رسیدیم که مثل آب اون چشمه رو من تو هیچ جای ایران و جهان نخورده بودم . آب ملایم و سبکی داشت . یه گروه با تماس دوستان از قبل به پایین تر ما اعزام شده بودن و با دیدن ما خیلی خوشحال شدن . با هم سر چشمه مجددا چایی درست کردیم و به تخته سنگی که معلوم نبود از چه زمانی اونجا قرار گرفته شده بود خیره شدم . بله یه عکس بز کوهی به همراه شکارچی که پای خودشو روی شکار گذاشته بود توجهم رو جلب کرد . سر شکارچی معلوم نبود و فقط پای اون مونده بود . از چند نفر قدمت اونو پرسیدم ولی کسی از قدمت اون چیزی نمی دونست . بعد از چایی و سوار شدن بر خوردو به محل اسکانمون راه افتادیم . من کل برنامه هامو انجام دادم و دیگه چیزی نموند . برا همین خودمو برا رفتن آماده کردم . و روز یکشنبه با  ساعت 14:00 از اونجا به سمت منزل حرکت کردم . خیلی چیزا یاد گرفتم و خیلی چیزها برایم درس شد . دو س دارم بقیه ماجرای منو بصورت چند تصویر ببینیید .

اولین تصویر کوهی که هنوز تشعشعات آفتاب صورتش را گرم نکرده :

صبح ساعت ۶:۰۰

و اینم درحال صعود:

واینم صعود:اون بخشی که در پایین دیده میشه بخش ازگله هست و من از اونجا حرکت کردم

 

اینم زیباییهای اونجا : این گل کل مست هست کهدر خاطرات براتون گفتم:

 

واینم باز زیبایی:

ارتفاع قله رو یدم رفت بگم : ۱۸۸۷ متراز سطح زمین و ۲۴۳۵ متراز سط دریا

و اینم وقتیکه پایین اومدیم و دامنه سر سبز کوه:

 

و دو عکس آخر هم مربوط به چشمه معدنی و تخته سنگ نقش برجسته شکار و شکارچی:

 

و اینم آخرین عکس :

شکار وشکاچی : بزکوهی نشسته و شکارچی پایش را روی آن گذاشته...متاسفانه سر شکارچی از روی تخته سنگ برداشته شده است.

 

+نوشته شده در دوشنبه بیستم آبان 1387ساعت19:53توسط عاشقی از دیار عاشقان | |

 

سلام به همگی ...خوبین؟

اعیاد به کامتون .....مبارک باشه

چون من میرم ماموریت و تا ۲۰/۸/۸۷ نیستم پس میلاد حضرت معصومه(س) و امام رضا(ع) را با هم میزنم :

 

 

نام شريف آن بزرگوار فاطمه و مشهورترين لقب آن حضرت، «معصومه» است. پدر بزرگوارش امام هفتم شيعيان حضرت موسى بن جعفر (ع) و مادر مكرمه اش حضرت نجمه خاتون (س) است . آن بانو مادر امام هشتم نيز هست . لذا حضرت معصومه (س) با حضرت رضا (ع) از يك مادر هستند.

ولادت آن حضرت در روز اول ذيقعده سال ١٧٣ هجرى قمرى در مدينه منوره واقع شده است. ديرى نپاييد كه در همان سنين كودكى مواجه با مصيبت شهادت پدر گرامى خود در حبس هارون در شهر بغداد شد. لذا از آن پس تحت مراقبت و تربيت برادر بزرگوارش حضرت على بن موسى الرضا (ع) قرارگرفت.

در سال ٢٠٠ هجرى قمرى در پى اصرار و تهديد مأمون عباسى سفر تبعيد گونه حضرت رضا (ع) به مرو انجام شد و آن حضرت بدون اين كه كسى از بستگان و اهل بيت خود را همراه ببرند راهى خراسان شدند.

يك سال بعد از هجرت برادر، حضرت معصومه (س) به شوق ديدار برادر و اداي رسالت زينبي و پيام ولايت به همراه عده اى از برادران و برادرزادگان به طرف خراسان حركت كرد و در هر شهر و محلى مورد استقبال مردم واقع مى شد. اين جا بود كه آن حضرت نيز همچون عمه بزرگوارشان حضرت زينب(س) پيام مظلوميت و غربت برادر گراميشان را به مردم مؤمن و مسلمان مى رساندند و مخالفت خود و اهلبيت (ع) را با حكومت حيله گر بنى عباس اظهار مى كرد. بدين جهت تا كاروان حضرت به شهر ساوه رسيد عده اى از مخالفان اهلبيت كه از پشتيبانى مأموران حكومت برخوردار بودند،سر راه را گرفتند و با همراهان حضرت وارد جنگ شدند، در نتيجه تقريباً همه مردان كاروان به شهادت رسيدند، حتى بنابر نقلى حضرت(س) معصومه را نيز مسموم كردند.

به هر حال ، يا بر اثر اندوه و غم زياد از اين ماتم و يا بر اثر مسموميت از زهر جفا، حضرت فاطمه معصومه (س)بيمار شدند و چون ديگر امكان ادامه راه به طرف خراسان نبود قصد شهر قم را نمود. پرسيد: از اين شهر«ساوه» تا «قم» چند فرسنگ است؟ آن چه بود جواب دادند، فرمود: مرا به شهر قم ببريد، زيرا از پدرم شنيدم كه مى فرمود: شهر قم مركز شيعيان ما است. بزرگان شهر قم وقتى از اين خبر مسرت بخش مطلع شدند به استقبال آن حضرت شتافتند; و در حالى كه «موسى بن خزرج» بزرگ خاندان «اشعرى» زمام ناقه آن حضرت را به دوش مى كشيد و عده فراوانى از مردم پياده و سواره گرداگرد كجاوه حضرت در حركت بودند، حدوداً در روز ٢٣ ربيع الاول سال ٢٠١ هجرى قمرى حضرت وارد شهر مقدس قم شدند. سپس در محلى كه امروز «ميدان مير» ناميده مى شود شتر آن حضرت در جلو در منزل «موسى بن خزرج» زانو زد و افتخار ميزبانى حضرت نصيب او شد.

آن بزرگوار به مدت ١٧ روز در اين شهر زندگى كرد و در اين مدت مشغول عبادت و راز و نياز با پروردگار متعال بود.

امروز رفتم دانشگاه وای خدای من روی یکی از تابلوهای اعلانات زده شده بود میلاد حضرت معصومه مبارک باد ....خیلی خوشحال شدم اونم تو دانشگاه ازاد و اونم تو اون جوی که من خبر دارم ...برام خیلی خیلی جالب بود . من فردا جمعه ۱۰/۹/۸۷ می رم به سمت سنندج .یه ماموریت ۱۰ روزه دارم باید انجام بدم بعدش دوباره میام خدمتتون ... راستی خیلی تو گوگل گشتم ولی عکس از میلاد بی بی اونم جدید پیدا نکردم برا همین این عکسو که چند ماه پیش توسط بنده گرفته شد رو براتون میذارم امیدوارم که دلتون روانه حرمش بشه ...دلم براش تنگ شده حسابی...

 

محل عبادت آن حضرت در مدرسه ستيه به نام «بيت النور» هم اكنون محل زيارت ارادتمندان آن حضرت است.

سرانجام در روز دهم ربيع الثانى و «بنا بر قولى دوازدهم ربع الثانى» سال ٢٠١ هجرى پيش از آن كه ديدگان مباركش به ديدار برادر روشن شود، در ديار غربت و با اندوه فراوان ديده از جهان فروبست و شيعيان را در ماتم خود به سوگ نشاند .مردم قم با تجليل فراوان پيكر پاكش را به سوى محل فعلى كه در آن روز بيرون شهر و به نام «باغ بابلان» معروف بود تشييع نمودند. همين كه قبر مهيا شد دراين كه چه كسى بدن مطهر آن حضرت را داخل قبر قرار دهد دچار مشكل شدند، كه ناگاه دو تن سواره كه نقاب به صورت داشتند از جانب قبله پيدا شدند و به سرعت نزديك آمدند و پس از خواندن نماز يكى از آن دو وارد قبر شد و ديگرى جسد پاك و مطهر آن حضرت را برداشت و به دست او داد تا در دل خاك نهان سازد.

آن دو نفر پس از پايان مراسم بدون آن كه با كسى سخن بگويند بر اسب هاى خود سوار و از محل دور شدند.

به نظر مى رسد كه آن دو بزرگوار، دو حجت پروردگار: حضرت رضا (ع) و امام جواد (ع) باشند كه پيكر معصومه بايد به دست معصوم تجهيز و تدفين شود. چنان كه پيكر مقدس حضرت زهرا(س) را اميرمؤمنان (ع) غسل داده و كفن و دفن نموده و حضرت مريم (س) را حضرت عيسى (ع) شخصاً غسل داده است.

پس از دفن حضرت معصومه(س) موسى بن خزرج سايبانى از بوريا بر فراز قبر شريفش قرار داد تا اين كه حضرت زينب فرزند امام جواد(ع) به سال ٢٥٦ هجرى قمرى اولين گنبد را بر فراز قبر شريف عمه بزرگوارش بنا كرد و بدين سان تربت پاك آن بانوى بزرگوار اسلام قبله گاه قلوب ارادتمندان به اهلبيت (ع). و دارالشفاي دلسوختگان عاشق ولايت وامامت شد.

اینم یه عکس که چند ماه پیش بنده از حرم بی بی و گنبد طلاش گرفتم . دلم براش تنگ شده .دعا کنید بطلبه ...

 http://xs.to/xs.php?h=xs432&d=08444&f=dsc00568549.jpg

اینم لینک دانلودش ....زیاد طول نمی کشه ..

 

و امام رئوف عزیز دل من ... خیلی دوسش دارم ...قربونش برم

تو دل یه مزرعه یه کلاغ رو سیاه
هوایی شده بره پابوس امام رضا

اما هی فکر میکنه اونجا جای کفتراست
آخه من کجا برم یه کلاغ که رو سیاست

من که توی سیاهیا از همه رو سیا ترم
میون اون کبوترا با چه رویی بپرم

تو همین فکرا بودش کلاغ عاشق ما
یه دلش میگفت برو یه دلش میگفت بمون

که یه هو صدایی گفت تو نترس و راهی شو
به سیاهی فکر نکن تو یه زائری برو

من که توی سیاهیا از همه رو سیا ترم
میون اون کبوترا با چه رویی بپرم

 

 

 

 زندگاني امام رضا(ع)

   زادگاه
هشتمين پيشواي شيعيان امام علي بن نوسي الرضا عليه السلام در مدينه ديده به جهان گشود.

  كنيه ها
ابوالحسن و ابوعلي

  لقبها
رضا، صابر، زكي، ولي، فاضل، وفي، صديق، رضي، سراج الله، نورالهدي، قرة عين المؤمنين، مكيدة الملحدين، كفوالملك، كافي الخلق، رب السرير، و رئاب التدبير

  مشهورترين لقب
مشهورترين لقب آن حضرت «رضا» است و در سبب اين لقب گفته اند: «او از آن روي رضا خوانده شد كه در آسمان خوشايند و در زمين مورد خشنودي پيامبران خدا و امامان پس از او بود. همچنين گفته شده : از آن روي كه همگان، خواه مخالفان و خواه همراهان به او خشنود بودند. سر انجام، گفته شده است: از آن روي او رضا خوانده اند كه مأمون به او خشنود شد.»

  مادر امام
در روايتهاي مختلفي كه به ما رسيده است نامها و كينه ها و لقبهاي ام البنين، نجمه، سكن، تكتم، خيزران، طاهره و شقرا، را براي مادر آن حضرت آورده اند.

  زاد روز
درباره روز، ماه و سال ولادت و همچنين وفات آن حضرت اختلاف است.
ولادت آن حضرت را به سالهاي (148 و 151 و 153ق) و در روزهاي جمعه نوزدهم رمضان، نيمه همين ماه، جمعه دهم رجب و يازدهم ذي القعده.

  روز شهادت
روز وفات آن حضرت را نيز به سالهاي (202 و 203 و 206ق) دانسته اند.
اما بيشتر بر آنند كه ولادت آن حضرت در سال (148ق) يعني همان سال وفات امام صادق عليه السلام بوده است، چنان كه مفيد، كليني، كفعمي، شهيد، طبرسي، صدوق، ابن زهره، مسعودي، ابوالفداء، ابن اثير، ابن حجر، ابن جوزي و كساني ديگر اين نظر را برگزيده اند.
در باره تاريخ وفات آن حضرت نيز عقيده اكثر عالمان همان سال(203ق) است.
بنابر اين روايت، عمر آن حضرت پنجاه و پنج سال مي شود كه بيست و پنج سال آن را در كنار پدر خويش سپري كرده و بيست سال ديگر امامت شيعيان را بر عهده داشته است.
اين بيست سال مصادف است با دوره پاياني خلافت هارون عباسي، پس از آن سه سال دوران خلافت امين، و سپس ادامه جنگ و جدايي ميان خراسان و بغداد به مدت حدود دو سال، و سر انجام دوره اي از خلافت مأمون.در سال 203 و به قولى 202 هجرى قمرى كه حضرت رضا عليه السلام در طوس به شهادت رسيدند بدن مطهر آن امام همام را در باغ حميد بن قحطبه و در كنار قبر هارون خليفه عباسى به خاك سپردند و نخستين بناى حرم مطهر همان بقعه هارون الرشيد است كه بعدها حرم را روى ديوارهاى قديمى آن بنا نهادند و از طوس به مشهد الرضا تغيير نام يافت. در سال 400 هجرى قمرى به دستور سلطان محمود غزنوى بناى بقعه و حرم تجديد بنا و مناره اى بر آن افزوده شد و پس از آن در زمانهاى مختلف اقداماتى به مرور صورت گرفته است.

  فرزندان
گرچه كه نام پنج پسر و يك دختر براي او ذكر كرده اند، اما چنان كه علامه مجلسي مي گويد: حداكثر تنها از جواد به عنوان فرزند او نام برده اند.
به دسيسه مامون و با سم او به شهادت رسيد و پيكر مطهر او را در طوس در قبله قبه هاروني سراي حميد بن قحطبه طايي به خاك سپردند و امروز مرقد او مزار آشناي شيفتگان است.

زندگى و شخصيت امامان شيعه، دو جنبه ارزشى متمايز و با اين  حال مرتبط با هم دارد:

  اول : شخصيت عملى و علمى و اخلاقى و اجتماعى آنان كه در طول زندگى ايشان، در منظر همگان شكل گرفته است و فهم و ادراك آن نياز به پيش زمينه‏  هاى اعتقادى و مذهبى خاص ندارد، بلكه هر بيننده فهيم و داراى شعور و انصاف مى‏تواند، ارزش ها و امتيازهاى آنان را دريابد و بشناسد.

  دوم : شخصيت معنوى و الهى آنان كه ريشه در عنايت ويژه خداوند نسبت به ايشان دارد.  شناخت اين بعد از شخصيت اهل بيت نياز به معرفت هاى پيشين  دارد؛ يعنى نخست بايد به رسالت پيامبر(ص) ايمان داشت و براساس رهنمودهاى آن حضرت، ولايت عترت را پذيرفت و براى شناخت جايگاه عترت به  روايات و راويان معتبر اعتماد كرد و كوتاه سخن اين كه بينش هاى مذهبى مختلف، مى‏تواند مانع شناخت اين بعد از شخصيت اهل‏ بيت عليهم السلام باشد.


 

 خب برا ما هم دعا کنید ....امروز پنجشنبه شده و فردا روز مهدی زهراست (عج) ان شاا... که هر چه زود تر تشریف بیاورند .

 

 

 ****************میلاد مبارک *********************

*********دلم براتون تو این مدت تنگ میشه **********

در پناه خدای عاشقان

 

یا حق

 

+نوشته شده در پنجشنبه نهم آبان 1387ساعت19:38توسط عاشقی از دیار عاشقان | |

بعد مدتها اومدم که یکی از شعرهایم را براتون تو وبم بزنم ...شاید ژر از اشکال باشه ولی شما به بزرگواری خودتون ببخشید :

 

می خواستم که قصه حسن تو را سر کنم

با این بهانه شام فراقت را سحر کنم

با جان و دل زجان و جهان بگذرم اگر

راضی شوی به چهره تو یک نظر کنم

من بلبلم زهجر گلم ناله می کنم

ناله خود را تا باغ راز باخبر کنم

مولا به جان فاطمه مادرت از من مپوش روی

اذنم بده به کوی وصالت سفر کنم

 

میلاد حضرت معصومه (س) را خدمت تمامی دوستان تبریک می گم ....

 

شاد باشید

در پناه خدای عاشقان

 

 

یا حق

+نوشته شده در پنجشنبه نهم آبان 1387ساعت7:57توسط عاشقی از دیار عاشقان | |

""فردا را چشم به راهم ...""

فردا را چشم به راهم ... انگشتانم طاقت نوشتن ندارند و در پيکار مرکب و کاغذ ، اين کاغذ است که پيروز است !! زيرا او خلوصي دارد که آن را در دلهاي عاشق بايد جستجو نمود ...!

تنها جايي که دلم لرزيد وقتي بود که چشم دلم بر ديدگان فردايي از کاغذها بود که مرتبا مرکب بر رويشان حرکت مي کرد ..!

نمي دانم ... شايد اين گواه دلم باشد که بر دو صحن زندگيم مي گويد :

« عشق را بر چشم من بين تا عاشق شوي !!»

ديگر طاقت نوشتن ندارم ... اين اولين باري است که اين اتفاق براي من مي افتد .... به گمانم دلم عاشق شده....

 

+نوشته شده در پنجشنبه نهم آبان 1387ساعت7:52توسط عاشقی از دیار عاشقان | |

سلام به همه ....

 

مدتیه یکسری اتفاقات افتاده نمی دونم چی بگم :

دو سال پیش که فیلم میم مثل مادر ساخته شد ...منم به خاطر یکی از دوستان وارد ماجرا شدم و برای اولین مصاحبه سینمایی ام به منزل علی آقای شادمان دعوت شدم ایشون در این فیلم نقش سعید را داره ... با هم کلی گپ زدیم و قرار شد من براشون یک وب بزنم و این کارو کردم . خانوم گلشیفته فراهانی ...بله حرف حسابم با ایشونه ..ایشون اومد و ما با ایشون هم یک کم صحبت کردیم ....البته چون خیلی از خبرنگاران دور ایشون رو شلوغ کردن قرار شد تو یه جلسه خصوصی باهاشون مصاحبه کنم ...نمی دونم دختری که مرحوم رسول ملاقلی پور برای این فیلم انتخاب کرد یه دختر معصوم و پاک ... طوری که از نزدیک میشه اینو حس کرد ...بعضی ها می گن بابا هنر پیشه ها وضعشون خرابه ؟!! نه نه اینطوری فکر نکنید ....

ولی امان از حرف مردم ....

خلاصه وب علی درست شد و عکسای شخصی و فیلم میم مثل مادر رو من زدم ولی چون سرم شلوغ بود همونجوری گذاشتم ...

از دورادور با پدرعلی آقا حاج مسعود در ارتباطم منتهی خیلی کم وقت می کنم بهشون سر بزنم ... چند روز پیش بهم زنگ زد و گفت علی  تو یه فیلم جدید دیگه به نام کلانتر مدرسه بازی کرده و فیلمش در دست اکرانه ... و حرف حسابم با گلشیفته خانوم ...آخرین حرفاش وقتی بهش زنگ زدن این بود  که گفته بود اینجا همه چیز هست ...

خیلی ها اینو گفتن ُ نمی دونم باباش و خواهرش شقایق  خانوم چه حسی دارن ! در و همسایه چی می گن ... دختر بعد فیلم سنتوری خیلی عوض شد ... ولی یه روزی سرش به سنگ میخوره ...

مثل آقا شادمهر ... نمی دونم آقای عقیلی رو شما می شناسید یا نه ؟ ایشون هم از خانواده های شهداست ... منتهی همین حرفو چند سال پیش گفت و رفت ولی در آخرین سفر ریاست جمهور به نیویورک ایشون هم خدمت آقای احمدی نژاد اومدن و گفتن که دلم برا ایران تنگ شده یکسری اخبار ضد و نقیض اومد که می تونه برگرده؟!

آدم می تونه هر لحظه عوض بشه ... و می تونه بر گرده به قول فیلم اخراجی ها ....

فاصله بین خریت و حریت یه نقطه هست ...دعا می کنیم این بازیگر خوب کشورمان بدونه که کار اشتباهی کرده و دوباره برگرده ...

اینم وب علی آقا :

www.alishademan.blogfa.com

 

+نوشته شده در دوشنبه ششم آبان 1387ساعت21:15توسط عاشقی از دیار عاشقان | |

خب اینم عکس منتخب من از داداشی کوچیکم حسن آقا و جمکران .

حسن آقا مداح اهل بیت (ع) است و در اول راهنمایی مشغول درس خوندنه :

+نوشته شده در یکشنبه پنجم آبان 1387ساعت20:0توسط عاشقی از دیار عاشقان | |

منبع: http://www.bachehayeghalam.ir/linkdump/009801.php 

.::فرارسیدن سالروز شهادت ششمین اختر تابناک آسمان امامت و ولایت حضرت امام صادق (ع) را به مسلمانان جهان تسلیت می گوییم::.

+نوشته شده در جمعه سوم آبان 1387ساعت0:5توسط عاشقی از دیار عاشقان | |

 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

naser vahidi