تبليغاتX
مقاله-آموزش-مناسبت ها



خاطره از جمکران :

 

سال 1377 بود من تا حدودي خودم را يه جورايي پيدا کرده بودم ، آخه تازه با جمکران و آقا و برنامه هايي که بعضي ها دوس دارند بهشون دست پيدا کنن رسيده بودم ( منظورم پيدا کردن خودم و به وجود آوردن يکسري شرايط براي يک منتظر خوب شدن ) البته الان بنده عاصي هستم و اون زمون گناهان کمتري انجام ميدادم.  اون موقع من خيلي کم پيش مي اومد که چييزي از خونه بخوام . حتي براي پول توجيبي هم خجالت مي کشيدم . يادمه که يه پيراهن چند سال تنم بود و از بس مادرم شسته بودش رنگ  و روي خودشو از دست داده بود و هر چي اتو ميزدم بازم چروک چند سال قبل روي اون خودنمايي مي کرد ( قابل اتوجه جووناي امروزي که اين جور لباسا رو مد مي دونن ) حتي کاپشني که تنم بود تا دوران پيش دانشگاهي هميار و تنها وسيله گرمايي بنده بود . خب بيام سر وقت خاطرم ، از خودم کم بگم شايد دلتون برام بسوزه و برام پول بفرستين( شوخي) . تو اون سال که فصل زمستان بود و بنده کفشاهمو از بس پاره شده بودن از دست دادم  ،بهمين منظور چون خجالت مي کشيدم به خونه هم بگم ( بايد اينو عرض کنم که وضع مالي خونه هم زياد مساعد نبود ) و هميشه کفشامو مخفي مي کردم . يادمه برا فوتبال بازي کردن ، براي اينکه کفشام خراب نشن هميشه پا برهنه بازي مي کردم و محال بود که پام به روي آسفالت کشيده نشه و انگشت شصتم پر از خون نشه ! يه بارم ناخونم شکسته شد و کلي خون اومد و حتي زير ناخنم هم عفونت کرد . خلاصه ، چون کفش نداشتم با دمپايي اينطرف و آن طرف مي رفتم . تا اينکه متوجه شدم خادم مسجد محلمون چند جفت کفش برا فروش آورده . شب بود بعد از نماز سراغ کفش ازش گرفتم و بهش گفتم که فعلا پول ندارم بهت بدم ( قيمت کفشه 2500 تومان بود) اونم قبول کرد . کفشهايي بودن از چرم خيلي سخت که پاهامو اذيت مي کردن . فکر کنم کارخونش ورشکست شده بود و اين کفشا هم ته انباري بودن . ولي نه رنگ و رو درست حسابي داشتن و نه راحتي !! منم براي اينکه دوستام مسخرم نکنن و تو دبيرستان به پاهام گير ندن . وقتي ازم مي پرسيدن چطور اينا رو پات کردي مي گفتم که واقعا خيلي راحتن . اونا هم مي دونستن که دارم دروغ مي گم ولي بعضي ها به روي من نمي آوردن و بعضي ها هم مسخرم مي کردن . تا اينکه يه شب که سه شنبه شب بود و منم عاشق جمکران مي خواستم برم به سمت وعده گاه و محل خلوت خودم . آخه اون موقع هر شب دلم برا جمکران تنگ مي شد برا همين تو هفته 2 شب سه شنبه و پنجشنبه را به اون مکان مقدس اختصاص داده بودم . راه افتادم . از کنار اتوبان قم –کاشان راهمو ادامه دادم تا اينکه به اول بلواري که وصل ميشه به مسجد رسيدم . اول بلوار وقتي مي ايستي و نگاهي به اين راه و مسجد ميندازي يه حس غريب بهت دست ميده . تو اون سالها هنوز زير گذري که الان مسیر قطار از روي اون ميگذره و اين بلوار را تا حدودي از شکل اوليه انداخته خبري نبود . برا همين خيلي خيلي زيبا بود مخصوصا تو غروب هاي پنجشنبه ، که آدم يه حال عجيب تو اون گنبد مسجد حس مي کنه !!! خلاصه شب ساعتهاي 9:30 بود و منم  به ابتداي بلوار رسيدم ، مثل هميشه کفشامو در آوردم ، جورابامو  کندم و تو جيبم گذاشتم و کفشامو با دست چپم يه جورايي پشت پاهام مخفي کرده بودم . برا اينکه از آقا شرم داشتم . مي دونستم که منو مي بينه برا همين نمي خواستم بي ادبي کرده باشم و تو دستم کفشامو ببينه البته ناگفته نمونه که منظورم از بدي کفشا نبود ، منظورم اين بود که وقتي شما به ديدن کسي ميريد هيچوقت کفشاتونو دستتون نمي گيرد . منم به احترام زمين اونجا کفشامو در مي آوردم . اونجوري حس مي کردم فقط خودمو خودشه !! حس مي کردم که از دنيا بريدم و دارم فقط اونو مي بينم اما نه با چشم بلکه با دل . حسي مي کردم که آقا منو مي بينه ....و از کزده هاي من آگاهه ، برا همين همش مي ترسيدم که اين هفته کاريکرده باشم که آقا از دستم ناراحت شده باشه ولي باز به خودم اين وعده رو ميدادم که آقا خودش دعوت کرده حتما يه جورايي بايد معرفتشو حس بکنم . منم از ابتداي بلوار تا نزديک مسجد همش اين کار رو مي کردم  : ابتدا زيارت عاشورا مي خوندم بعدش يه دعاي توسل و بعدشم دعاي فرج آقا و بعدشم دعاي سلامتي آقا امام زمان (عج) . يه جورايي برام عادت شده بود . اما حسابي خالي مي شدم تا به به مسجد مي رسيدم گونه هام خيس اشک مي شدن طوري که بعضي از اين شبنم هاي خدادادي پيرهنم را خيس مي کردن و من اينطوري عشقبازي مي کردم . نمي گم آدم خوبي هستم ولي مي تونستم باشم . که خودمو با گناه آلوده کردم . ولي از درگاه خدا نااميد نيستم . به مسجد رسيدم ، اون شب خيلي شلوغ بود طوري که همه به خاطر سرد بودن هوا تو مسجد جمع شده بودن ولي جاي سوزن انداختن تو مسجد نبود يه جورايي خودمو به وسطاي مسجد رسوندم و کنار چند تا جوون بالا شهري مسجد خودمو جا دادم . کفشام رو تو پلاستيک  و کنار خودم گذاشتم . من نماز تحيت مسجد که دو رکعته رو خوندم و خواستم نماز دومم رو شروع کنم که اون جوونا شروع به مسخره کردن من کردند . يکشون مي گفت : بابا حاج آقا التماس دعا –اون يکي مي گفت : دست مارو هم بگير، يکي ديگه ازشون مي گفت : بابا تو حسه !!! خلاصه هر کدوم با خنده و برا اينکه دوست ديگرشو بخندونه منو مسخره کردن منم گوشم نبود آخه در خدمت کسي بودم که مي دونستم که هست ولي من گنهکار نمي تونم ببينمش !!! به خاطر خدا و برا خاطر آقا تو دلم ازشون گذشت کردم و براشون دعا کردم که عاقبت بخير بشن و با خودم همون موقع تو نماز اينطوري فکر کردم که تا آقا کسي رو دوس نداشته باشه دعوت نمي کنه !! حتما آقا اينا رو دوس داره ، نمازمو خوندم و آخر نماز بعد از اينکه سلام نماز رو خوندم به سجده رفتم تا صد صلوات که ادامه نماز آقا امام زمانه بخونم ديدم کفشامو يکي بلند کرد . منم فقط همينو متوجه شدم که ديگه صدايي از جوونا نمياد و احتمال دادم که اونا کفشامو برداشتن و از بس مسجد شلوغ بود که نمي تونستي کسي رو دنبال کني منم دلمو سپردم دست خودش و با خودش زمزمه کردم و گفتم : آقا ، امشبو خودت دعوتمون کردي و خودتم ما رو بر مي گردوني به خونه . ميزبان هيچوقت ميهمانشو دل شکسته خونه نميفرسته . و بازم گفتم که آقا من ديگه کفش ندارم اون جوونا که تو دعوتشون کرده بودي کفشامو برداشتن تازه اگه فکر کنيم که اشتباهي برداشتن با اين جمعيت و سرماي هوا فکر نکنم برگردن و احتمال همون جا بندازن جلو در مسجد ( کفشايي که هنوز پولشون رو نداده بودم ) تو همين حين دوباره به ادامه صلواتهام پرداختم و هنز چند تايي مونده بود تا صد صلواتم را تموم کنم فقط صداي يه جوون رو شنيدم که يه پلاستيک کنارم انداخت و گفت : ببخشيد اشتباه شد . وقتي سرمو برداشتم ديدم که جوون رفته بود . خيلي خوشحال شدم . و بازم گريه کردم ايندفعه نه براي کفشام بلکه برا خودم و براي بدبختي خودم . آخه ما آدما فقط قيافه هاي افراد را مد نظر مي گيريم و عقلمون تو چشممون هست . برا خودم گريه کردم که چرا اصلا در مورد اون جووناي ايروني اونطوري فکر کردم و ... خلاصه برگشتم خونه و ازپول تو جيبي هاي چند هفته ام پول کفشامو دادم . بعد يه مدت وضع مالي ما خوب شد و برام کفش خريدن . اون کفشا رو تا 3 سال داشتم . ولي خيلي کم پا مي کردم . ولي هر وقت ميديدمشون ياد اون خاطره مي افتادم . اين خاطره زيباي کفشاي من بود .

اميدوارم که خستتون نکرده باشم ....

 

 

براي سلامتي و تعجيل در فرجش صلوات

+ äæÔÊå ÔÏå ÏÑ  پنجشنبه بیست و پنجم مهر 1387;ÓÇÚÊ 23:9;  ÊæÓØ عاشقی از دیار عاشقان;  | 

سلام به همگي امروزم مي خوام يکي از بزرگترين داستانهاي طول عمرم را براتون بنويسم .اما دوست دارم تا آخر قصه همراه من باشيد .

چون اين داستان براساس واقعيت نوشته شده و شما رو مي خوام به صحن و سرايي که من پا گذاشتم ببرم .

 

سفرنامه من :

 سه شنبه شب  مورخه 28/۳/82 در مسجد مهديه یکی از استانهای غربی  دور هم جمع شده بودیم . من کتاب دعاها را بين دوستام پخش کردم . ديدم همه دارن از مسجد خارج مي شن . آخه همه بعد نماز به سمت منزلشون مي رفتن تا به شکماشون برسن ( بابا تقصير ندارن ، اخه تا آدم چيزي نخور نمي تونه رو پاهاش بايسته-بقول بعضی ها اول وجود بعدا سجود)  من بي اعتنا به اون جماعت  کارمو ادامه دادم . از جماعت آنچناني مسجد 12 نفر براي دعاي توسل ايستادن ( يکي دو نفر هم به خاطر من اين کار رو کردن آخه تو روي دربايستي افتاده بودن ) خلاصه منم به رويشون نياوردم . جلو رفتم و تريبون رو جلو گرفتم و دعاي توسل را شروع کردم . براي اينکه دوستانم خسته نشن و همچنين برا شبا ديگه هم اين برنامه ها مداومت داشته باشه . بايد يه کاري مي کردم . دعا رو تند تند خوندم و خودم هم دعاهاي آخر دعاي توسل را خوندم يکي از اين حوائج اين بود: خدايا اين قدمها رو به کربلا برسان.

دلم بدجوري اون شب هواي کربلا کرد . اما زمان جنگ عراق و امريکا و منطقه هم خيلي خطرناک بود . چهارشنبه شب حاج آقا هواسي امام جماعت مسجدمون اومد و بهم گفت : بعد از نماز وايسا کارت دارم . بعد از نماز خدمت حاج آقا رفتم و يه جمله بيشتر بهم نگفت !! که دلم رفت ....

بهم گفت : فلاني مياي بريم کربلا ؟

منم با تعجب . تو دلم فکر کردم که حاج آقا شوخي مي کنه براي همين هم به حاج آقا گفتم : حاجي نيکي وپرسش؟!!  آره ميام . حاج آقا هواسي هم بهم گفت : پول آنچناني نمي خواد بياري . در حد 20 تا 30 هزار تومان . شايد براي خودت چيزي بخري. منم با تعجب بيشتر رو به حاج آقا کردم و گفتم : حاج آقا شوخي که نمي کني ؟

-گفت : روز جمعه صبح دم مسجد باش.

منم حول کرده بودم و سريع به سمت منزل اومدم . درب منزل را باز کردم و مي خواستم موضوع رو به خونه بگم و خوشحالشون کنم . اما ديدم خونه کلا پريشانن . از مادرم پرسيدم چي شده ؟ بابام هم تند تند شماره مي گرفت . نمي دونم اون شب با چند جا تماس گرفت .

مادرم گفت : دوست بابام تازه ازدواج کرده ( 10 روزه ) به سمت کربلا مياد و چون بصورت قاچاقي و از بيابون ها ميره تو راه به ميدان مين برخورد مي کنه و کشته ميشه . الان بابات نمي دونه چطوري به خونوادش اطلاع بده .

تا اينو شنيدم ديگه همه چيزو فراموش کردم . ديگه قيد کربلا رفتن رو زدم گفتم بابام ديگه نميذاره ...!!!

روز بعد که پنجشنبه بود ،  به بانک رفتم و مبلغ 50 هزار تومان که تمام دارايي من بود برداشتم و اومدم منزل .

تو خونه چيزي نگفتم تا که غروب شد و موضوع را با مادرم در جريان گذاشتم . مادرم هم پدرم را باخبر کرد

،  دلم مثل سير و سرکه مي جوشيد . فکر مي کردم الان بابام اجازه نميده . توسل به امام حسين کردم و ازش خواستم که اگه منو طلبيده تو دل پدرم هم بذاره .خلاصه بابام رو به من کرد و گفت قبول باشه ! اما ما پول نداريم بهت بديم .منم با خنده جواب دادم : امروز از بانک پول گرفتم . دوباره سوال کرد : با کي مي خوام برم ؟ منم گفتم با حاج آقا محله . خلاصه منم براي اينکه خيال بابام راحت بشه با حاج آقا هواسي تماس گرفتم و بهشون گفتم که با پدرم صحبت کنند . ايشون هم پدرم را متقاعد کردند و ما صبح روز جمعه 31/3/۸۲حرکت خود را به سمت مهران آغاز کرديم . تعداد گروه ما 15 نفر بود که در شهر ايلام يه ميني بوس کرايه کرده و به سمت روستاي چالاب واقع در شهر مهران راه خود را ادامه داديم . ساعت 14:30 ظهر بود که منزل يکي از عشاير رفتيم ، فاميل حاج آقا بود اسمش جوانمير مردي قد بلند با لباسي ساده ولي زبل . معلوم بود گرماي کوير مهران بر چهره سوخته اش کارگر بوده ولي از اراده و اميدش کم نکرده . و با فعاليت ها و پذيرايي هايي که از ما انجام داد معلوم شد که آدم مهمان نواز و خوش قلبي هم هست . نماز ظهر و عصرمان را خونديم و ما را سوار يک دستگاه جيپ کرد و به سمت خاک عراق حرکت داد . تو راه بهمون گفت بايد پشت سر اون راه بريم و در بعضي جاها مراقب خودمون باشيم . من شور  وشعف جالبي تو دلم حس مي کردم . انگار دارم وارد گلستاني پر از گل مي شم . حدود يک ربع ساعت تو راه بوديم بعد ديگه جاده تموم شد و راهنما (جوانمير) بهمون گفت : از اين به بعد بايد پياده بريم . هوا خيلي گرم بود من چفيه اي که با آب خيس کرده بودم بر سرم بستم تا از گرمازدگي جلوگيره کنه ....اما فقط چند دقيقه نگذشته بود که چفيه خشک شد . ذخيره آبمان هم اندک اندک کم مي شد . تا اينکه سه نفر از افراد گروه ما خسته شدند .(جوانترين عضو گروه من بودم ، همه سن بالا و پر قدرت ) راهنما (جوانمير) گفت : هر طوري که شده شمارا به چشمه اي که از ما حدود 3:00 ساعت فاصله داشت مي رسانم تا از تشنگي هلاک نشيد . بالاخره قبول کردند . اما باز از گروه جا مي موندن و معلوم بود حسابي خسته شدند . همه جا خشک و بيابان سوزان ، باد گرمي از ناحيه ي غرب مي وزيد و خاکهاي نقره فام و گرم زمين را طوري بالا مي برد که گويي در آن منطقه غوغايي بر پاست . من واقعه کربلا نبودم . اما وقتي که اون تصوير را از خاک هاي بيابان ديدم بي اختيار ياد روز عاشورا افتادم . عزمم  بيشتر جزم شد . بعد از چند ساعت راهپيمايي به چشمه اي که راهنما قول داده بود رسيديم . در اطراف چشمه کاروانهاي زيادي جمع شده بودند و با راهنماهاي ديگر ! قبل اينکه جهت رفع تشنگي کنار چشمه برم فردي را ديدم که از فرط خستگي و گرمازدگي به خود مي پيچيد . بي اختيار توجهم را جلب کرد فردي با محاسن بلند و جامه اي سفيد رنگ و چهره اي روشن و منور بود . خيلي زيبا بود . از شدت درد به خودش مي پيچيد . منم با خودم چند تا قرص  مسمومیت همراه آورده بودم و همه رو به ايشان دادم . گفتم : اگه من طوريم بشه مشکلي نيست اما بذار زائرا امام حسين (ع) به هدفشون برسن. از حاجي مورد نظر دور شدم و جهت رفع تشنگي به سمت چشمه اومدم . کنار چشمه چند خانوم و چند آقا بودند . نگاهي که به آب چشمه انداختم باز ياد لبان تشنه افتادم ، آب چشمه گل آلود بود اما چون خيلی تشنه بودم از اون آب خودمو سيراب کردم و چند وسيله اي که همراه داشتم را پر آب کردم . وقتي که آب را مي نوشيدم مزه خاک داخل آب را روي زبانم حس مي کردم . از خاصيت هاي آب گل آلود اينه که هر چي از اون آب بخوري باز بيشتر تشنه مي شي... منم برا همين زياد آب ننوشيدم . با صداي راهنما ما حرکتمان را ادامه داديم ولي سه نفري که جزء گروه ما بودن و ديگه تاب راه رفتن نداشتن کنار چشمه موندن . بدون سر وصدا با چهره هاي خسته اما پر اميد و عشق به حسين بي علي (ع)  به راه خود ادامه داديم . در راه چندين بار استراحت کرديم . تا اينکه مابين دو پاسگاه خودي و عراق رسيديم ، ديگه اونجا نقطه صفر مرزي بود ، قدم ها را بلند بر مي داشتيم من نيز به نوبه خودم خسته شده بودم اما خستگي من پيشتر در ناحيه پاهايم حس مي شد ، تا اينکه ساعت 23:30 شب زير يک پل پنج دهانه با راهنما خداحافظي کرديم و راهنما به ما توصيه کرد که فردا روي همين پل ماشين هاي نجف رد مي شن و شما رو با خودشون به خدمت آقا علي (ع) خواهند برد . راهنما به سمت ايران برگشت و ما خسته و گرسنه اما سير از خستگي گوشه اي نشستيم . از دور فردي جلو آمد از اهالي  عشاير شيعه عراق بود ما را به داخل  سیاه چادرشان دعوت کرد . تو سياه چادر آب  سرد به وفور پيدا مي شد . منم سير آب ،نوشيدم وبعد براي اينکه نمازم قضا نشه سريع نمازم را خوندم . فرد باديه نشين بهمون گفت که بمونيد و فردا براي خودتون حرکت کنيد . اما ما قبول نکرديم و گفتيم که ان شا ا... امشب تو نجف مي خوابيم . از دور صداي دو نفر شنيده مي شد که در دستانشان فانوس هاي کوچکي قرار داشت و با اخي اخي گفتن جلو مي آمدن (اخي در زبان عربي يعني برادر ) . در دستشون سلاح بود . يه جورايي من بهشون شک کردم که نکنه همش فيلم باشه و بخوان ما را سر کيسه کنن و ما را بکشند؟!!!

به حاج آقا گفتند که ما امشب شما را مي بريم ولي بايد چند ساعتي معطل بشين . حاج آقا قبول کرد . من داخل صحرا سرم را بر خاک هاي خنک شده گذاشتم و با چشمان خسته ام ستاره هاي درخشان صحرا را دنبال مي کردم . نمي دونم تا حالا تو صحرا آسمان را نگاه کردين يا نه ؟!! اما به علت نبود نور ، آسمان زيبايي دو چنداني داره که من تو عمرم اين زيبايي را در رصد خانه هاي ايران نديدم . اگه شده يکبار تو عمرتان به صحرا بريد و ببينيد که حرف من چقدر صحت داره ؟!! خلاصه ، بعد چند ساعت چند کاميون اومد که پر آدم بود ( افراد مذکور زائرا رو بصورت مخفيانه وارد مناطق عراق مي کردن و از اين طرق درآمدي به جيب ميزند) ما هم سوار يکي از کاميونها شديم و از ما نفري 4 هزار تومان گرفتن البته ناگفته نماند ميزان معطلي ما چند  ساعتی طول کشيد . من از شوق ديدار خوابم نمي برد و از اينکه وارد خاک يک کشور ديگه شدم يه حالت خاص داشتم . حالا ساعت 4:30 صبح شده بود ، حدود يکساعتي تو راه بوديم که ما را به شيخ سعد در 5 کيلومتري شهر نجف ببرند . منم از بس خسته بودم هر از چند گاهي چرتي ميزدم و با افتادن کاميون در دست اندازهاي جاده خاکي از خواب بيدار مي شدم . در حال و هواي خودمان بوديم که ناگهان صداي شليک گلوله اي شنيده شد . کاميون ايستاد ، و حدود شش ، هفت نفر سرباز امريکايي با کلاه هايي که چراغ قوه بر سر آنها تعبيه شده بود به کاميون نزديک شدند دوباره چند تير ديگه بسمت آسمان شليک کردند پشت سرمان يه کاميون ديگه متوقف شد و از بغل چند تانک و يک جيپ امريکايي حلقه محاصره ما را تنگ تر کردند .همراه سربازها تجهيزات پيشرفته اي بود ، همه را پياده کردند و به روي شکم خواباندن و کيف دستي و کوله پشتي هايمان رادر بيابان تاريک پرت ميزدند . و همش با لهجه شيرين آمريکايي از ما مي خواستند که سرمان را پايين نگاه داريم ، دست ها بالا ، بنشينيد ، بلند شويد و... تا اينکه به من گفت بلند بشم من هم حس آشنايي ام گل کرد و جلو رفتم و گفتم که مي تونم انگليسي صحبت کنم . خيلي خونسرد بودم ولي خيلي خسته با چهره اي خواب آلود . بهشون گفتم که از ايران اومديم و قصدمان زيارت است و براي خرابکاري يا کار ديگري نيومديم . با هام رفتار خوبي داشتند کيف ها و کوله پشتي هايمان را با دوربين هاي مادون قرمزشان گشتند و با همون فردي که من قبلا بهش قرص دادم نيز صحبت کردند . ايشان در کاميون بعد ما بود و خيلي مسلط انگليسي صحبت مي کرد . ما را دوباره سوار کاميون کردند . حالا افراد دو کاميون را در يک کاميون جاي داده بودند . همه رو هم بوديم . ساعت حدود 6:30 -7:00 بود که من يه دفعه از شدت خستگي خوابم برد . وقتي بيدارشدم انگار ساعت ها خواب بودم . اما وقتي ساعتم را نگاه کردم ديدم همش نيم ساعته که خوابيدم . هوا داشت روشن مي شد اطرافمان چند تانک بود . چند خودروي عراقي هم انگار از جاده منحرف شده بودن و کناز زده شده بودن ديده مي شد چند نفر عرب هم داخل صحرا دست بسته و روي چشمانشان چسب زده بودند يکي از سربازان امريکايي روي کاميون نشسته بود و به ما ناسزا مي گفت . فکر مي کرد ما نمي فهميم . اخه بهشون گفته بودند که ايراني ها از اقوام وحشي هستند براي همين اون نادان نمي دونست که به چه کساني داره توهين مي کنه !!! ساعت حول و حوش 9:00 بود که چند ماشين ديگر از امريکايي ها به منطقه ما آمدند دو جيپ و يک نفربر . داخل جيپ دو افسر بلند قد ، شيک پوش که چشمانشان را با عينک هاي دودي چندين دلاري از آفتاب صحرا مخفي کرده بودند نشسته بودند . يه فرد سياه پوست نيز همراه آنها بود . بر روي لباسهاي آنها پرچم آمريکا نقش بسته بود و بر روي سينه هاشون اسم هاي انها . درجه يکي از آنها سرهنگ بود . و اينو تونستم متوجه بشم . اسم يکي از اونا هم جکسون بود . مرد سياه پوست آمريکايي جلو آمد و به کاميون نگاه کرد و گفت : کسي اينجا عربي يا انگليسي مي تونه صحبت کنه ؟

من چيزي نگفتم ! يه جورايي صبر کردم  که ببینم چي ميشه . راننده کاميون را پايين بردند و با عربي با اون صحبت کردند و بعد با يه سيلي دستان او را بستند و چشمان و او را تو بيابان پرت کردند . باديدن اين صحنه من خودم را قايم کردم و چيزي نگفتم . دوباره اومد و سوال قبلي اش را تکرار کرد ، فردي که گفتم چهره نوراني داشت جلو رفت و با آنها صحبت کرد ولي فايده  نداشت و رو به کاميون کرد و گفت : اين امريکايي ها مي گن شما ايراني ها ما رو قبول ندارين و بنابراين ما هم شما رو قبول نخواهيم داشت !! تا اينکه سربازي که شب گذشته از من بازجويي کرده بود جلو آمدبرای مافوقش احترام گرفت و دستش را از دور به سمت من بلند کرد و به منم گفت که پياده شم . منم پايين اومدم افسر ارشد يه جورايي از من خوشش اومده بود براي همين با لبخند و سلام و احوال پرسي منو بدرقه کرد ( اما همش سياست بود ) از من نامم را پرسيد و کارت شناسايي خواست و همچنين علت ورود به خاک عراق را از من پرسيد ؟! منم همان صحبت هاي شب قبل را بهشون گفتم . بهم گفت که سر جاده بايستم و با خودورهاي عبوري به سمت نجف برم . من قبول نکردم و گفتم اگه ميذاري بايد همه باشند نه من ( يه جورايي ترسيدم) . دوباره سوار کاميون شدم و پس از يکساعت معطلي بهمون گفتند که شما غير قانوني وارد خاک عراق شدين بايد شما را به سمت ايران برگردونيم . سه خودروي تانک در پشت سر کاميون و دو خودروي تانک ديگه بهمراه جيپ جلوي ما بودند و يه جورايي ما را اسکورت مي کردند . هم خسته بودم و هم ناراحت ، اين همه راه را پياده آمده بودم و تا نجف هم يکساعتي نمانده بود اما ديگه باورم شد که زيارت ، لياقت مي خواهد و بس ! خدا رو شکر يکي از نعماتي که خدا در وجودم گذاشته ، حفظ زيارت عاشوراست  بهمين خاطر شروع به خوندن زيارت کردم . و از داخل کاميون خدمت آقا سلام دادم و در همين حين يه جورايي چرت هم ميزدم تا اينکه ناگهان کاميون ايستاد . گفتند که کاميون خراب شده ! به هر جاي اين کاميون که دست ميزدند سالم بود . سوختش پر –موتورش ريلکس و بقيه قطعات سالم بودند . اما عيب اين کاميون معلوم نبود . نيم ساعتي معطل شديم تا يه کاميون امريکايي اومد و همه ما را سوار کرد . بعداز چند ساعت به گمرک مهران رسيديم در گمرک نوشابه و آب سرد زياد بود 3 نوشابه هزار تومان . کاسبي خوبي راه انداخته بودند . امريکايي ها ما را تحويل گمرک دادند و متواري شدند . من نمي دونستم چي بگم . با خودم تو اين فکر بودم اگه به خونه برم و بگم اين دو روز همش تو راه بوديم و لياقت زيارت را نداشتيم . وايييييييي نمي دونم !!! تا اينکه از گمرک چند نفري با حاج آقا آشنا در آمدند و به ما گفتند که چرا از همان اول از گمرک نيامديم ؟ ما هم گفتيم براي چي ؟ گفتند : گمرک بازه و شما بايد به سمت کربلا برويد و همچنين شب حرکت نکنيد ، چون شبا در خاک عراق حکومت نظامي برقراره . خلاصه ، ما را سوار خودروهاي ميني بوس شکلي که بهشون بيستا مي گفتند کردند . اين خودروها 10 نفره بودند و چيزي شبيه خودرو ون هاي جديد شرکت سايپاي خودمون بودند . راننده ما فردي به نام سيد نبيل الموسوي بود که مردي شريف با جثه اي فربه اما خوش خلق بود ما را تا کربلا نفري سه هزار تومان مي برد . ما نيز با سيد نبيل به سمت کربلا ي عاشقان ساعت 14:00 حرکت کرديم . باورم نمي شد . چند نفري از اون جمع برگشتند به سمت شهر محل سکونتشان و گفتند اگه دوباره  آمريکايي ها ما را بگيرند ديگه واويلا . ما نمي آييم . بعدها به اين نتيجه رسيدم که آقا به خاطر همان چند نفر اون شب بهمون جواز زيارت را نداده بود . نمي دونم شايد يه جورايي دعوت نشده بودند . حدود ساعت 16:00 يا 17:00 بود که به کربلا رسيديم باورم نميشد . من هنوز حرم را نمي ديدم . راننده ما را به هتل نزديک حرم برد . هتل مورد نظر ما براي هر نفر شبي هزار توان در نظر گرفت و ما هم قبول کردیم . خيلي خوب بود . وسايلمان را داخل اتاق هاي هتل گذاشتيم و سريع بيرون اومدیم چند قدمي که برداشتم در کنارم ديوارهاي طلايي خودنمايي مي کردند . چشمانم پر از اشک شد . اخه نمي دونم تا حالا برا اولين بار  اونم از نزديک کسي را ديدين يا نه؟! کسي که چندين سال براش به سر و سينه بزنی و براش عزا به پا مي کني ؟! واي ، قبر پرچمدار کربلا بود ، کسي که تا بودش حسين غمي نداشت و با وجود از دست دادن فرزندان و يارانش باز اميدوار بود به عشق نه به ماندن ! ولي وقتي صدايي از برادر نيامد ، فرمود الان کمرم شکست ... گلدسته هاي حرم حضرت عباس خيلي زيبا بودند نمي دونم چرا شرمشان نمي آمد ؟! آخه آقا رو بدون دست شهيد کردن ...آخه چطوري اين گلدسته ها مثل دستاني آسمان را در نوردن ؟ مي دونم اونا هم از عباسشون خجلند . نور خورشيد در حال تمام شدن بود . خورشيد درحال غروب بود و اخرين تلالو هاي خودش را به بر روي گنبد و گلدسته هاي حضرت عباس (ع) مي فرستاد . نگاهم قسمت ديگر کوچه را به خود جلب کرد . سمت راستم را نگاه کردم واي ! چيزي که ميديدم  ، انگار تو رويا بودم . دوست داشتم از اين روياي زيبا هيچوقت بيدار نشم . يه گنبد طلايي با پرچمي قرمز رنگ از دور زائرانشو دعوت مي کرد . حاج آقا گفت که ادب حکم مي کنه خدمت برادر بزرگ بريم براي همين ما خدمت آقا امام حسين رفتيم . حدود 400 تا 500 متري بین الحرمين بود . درخت هايي از نخل که اين دو برادر را به هم مي رساندند . بازار شلوغي  به راه بود . هر چه  بيشتر نزديک مي شدم کمتر باورم مي شد که اومدم . داشتم به درب اصلي و ورودي نزديک مي شدم که باز اشکانم گونه هاي افتاب خورده صحرا را نوازش کرد . انگار کسي منو دعوت مي کرد . انگار خودبخود جوشش اشک هايم بيشتر مي شد . پاهايم لرزيد بدنم شروع به تکان شديد کرد . پاي راستم را داخل اولين پله که وارد حرم مي شد گذاشتم انگار بر آسمان پا مي گذاشتم . واقعا راست مي گن که دور حرم اقا ملائک در حال عبادت هستند وارد .. در ب اول شدم . کفشهايم را در جا کفشي گذاشتم باز هر چه بيشتر داخل مي شدم بيشتر لرزش اندامهاي بدنم را حس مي کردم ، اولين جايي را که چشمم نظاره کرد محل سرهاي  بريده بود کنارشان ايستادم و قدري گريه کردم .... مي خواستم خالي بشم اما نمي دونم اين همه اشک را چشمانم از کجا آورده بود . واي طرف راستم را دوباره نگاه کردم ، چشمم به گوشه ضريح شش گوشه امام حسين (ع) افتاد . اين دفعه ديگه طاقت نياوردم سريع بهش چسبيدم و شروع به گريه کردم . حاج آقا از من خواست که سريع تمومش کنم و خدمت برادر عباسم بايد بريم و بعدشم دو روز بود که نخوابيده بوديم و بايد مي رفتيم استراحت می کردیم . فردا هم روز خداست . کنار ضريح زياد شلوغ نبود . يکي دو کاروان عرب بودن که سريع زيارت کردند و رفتند . زيارت عاشورايي خوانديم و باز گريه ها شروع شد . يه جورايي نمي خواستم دل بکنم و بيرون برم ولي به اصرار حاج آقا خارج شدم و به سمت حرم حضرت عباس(ع) راه افتاديم . دم درب ورودي حرم حضرت عباس(ع) سنگ فرشي زيبا بود . بعضي که وارد مي شدند به احترام آقا دم درب ورودي را بوسه می زدند.، بعضي ها هم براي تبرک آب روي ضريح مي ريختند و توسط  ظرف ديگه اون آب را که بر روي ضريح سرازير شده بود را جمع اوري مي کردند . ما هم رفتيم داخل زيارت نامه آقا راخونديم و نماز مغرب و عشا را در حرم حضرت عباس بجا اورديم به هتل برگشتيم ، شام خورديم و چون خسته بوديم خوابيديم . صبح روز بعد سيد نبيل ، راننده مان اومد بهتره به سيد بگم ابوعلي چون همش تو ماشين با ابوعلي صداش مي کرديم . همراه ابوعلي به سمت نجف راه افتاديم از کربلا تا نجف حدود 2 ساعت راه بود . داشتيم به نزديک مزار جانشين پيامبر (ص) ، شاه عرب ، آن بزرگ مردي که شب به جاي پيامبر در بسترش خوابيد و کسي که شب را  با عبادتهایش خسته کرد می رفتیم . نرسيده به حرم از کنار قبرستان وادي السلام رد شديم . قبرستان جالبي بود . قبرها طور خاصي کنار هم چيده شده بودند . در رابطه با اين قبرستان هم روايات زيادي هست که بنده به خاطر ادامه سفرم از گفتن انها خودداري مي کنم . داخل حرم شديم . ولي خيلي گرم شده بود اونجا اب نبود و بايد آب مي خريديم . اما در کربلا هر چند قدم ايستگاه هاي آب بود و روي کلمن ها نوشته شده بود :بنوش به ياد تشنه لب حسين ...

زيارتي کرديم و چون بايد در نجف به قسمتهاي ديگري هم مي رفتيم . از بزرگ مرد تاريخ خداحافظي کرده و به سمت مسجد سهله راه افتاديم . در مسجد سهله 7 مقام وجود داره ما تمام اعمال را انجام داده و اين را هم اضافه کنم که يکي از پايگاههاي زمان ظهور حجت همين مسجد مي باشد. بعدش به سمت مسجد کوفه راه افتاديم  مقام هاي بسياري در مسجد کوفه بود که بعد از انجام اعمال مسجد و خوندن نماز ظهر و عصر در آنجا  سر مزار يار بزرگ پيامبر(ص) ميثم تمار هم رفتيم . بعدش به منزل حضرت علي (ع) رفتيم . بذار داخل منزل را براتون تشريح کنم : محل غسل ، مکتب حسن وحسين، محل کفن کردن حضرت علي ، غرفه ام البنين و همه و همه بخصوص چاه داخل منزل از ويژگي هاي منزل حضرت علي (ع) بود اما يه ويژگي را با ديگر ويژگي ها مقايسه نکردم چون خيلي برام سخت بود که بگم کدام درب تحمل پهلوهاي ان شيرزن را داشت . آري کدام درب از کبود شدن بازوها خبر داشت ؟ و کدام درب ميخش را بر پهلو فرود اورد . ديگه نمي تونم چيزي بگم . منزل علي خيلي ساکت بود . با اينکه اين همه جهانگرد و زائر در داخل ان ديده مي شدند اما بازم سکوتي عجيب آنجا را در خود فرو برده بود راستي اينم يادم رفت به زيارت قبر مسلم بن عقيل آ ن يار باوفاي امام حسين (ع) که مردم کوفه بهش رحم نکردند رفتيم . سر مزار چند تن از ياران ديگر امام رفتيم و از همه مهمتر به مختار مي توان اشاره کرد . به همراه ابوعلي به سمت سامرا راه افتاديم . از نجف تا سامرا حدود 4 ساعت بود هر چه به سامرا نزديک مي شديم عمران و آباداني زيادتر بود ، باغ هاي نخل ، تاکستانهاي انگور، و سد بزرگي که کلي آب در پشت آن جمع شده بود از زيبايي هاي اين شهر زيارتي بودند . از دور گنبد طلايي امام حسن عسکري (ع) ديده شد . آب و هواي ملايم باعث شد که تصميم بگيريم که بيشتر در اين شهر بمونيم . ولي بنا به دلايل امنيتي که ابوعلي در رابطه با شيعه و سني مي دانست گفت که سريع زيارت کنيم و برگرديم . در ب ورودی حرم خيلي ساکت و يک مغازه بزرگ ماهواره فروشي  آنجاجلب توجه مي کرد . ما داخل شديم . ضريح حضرت همانند امام حسين (ع) شش گوشه ساخته شده . چون علاوه بر قبر امام حسن عسگري (ع) قبر امام هادي (ع) و بي بي سکينه خاتون و حکيمه خاتون (ع) مادر و عمه حضرت مهدي هم در انجا نيز وجود دارد .به سامرا همين رو بسنده کنم و بس ! که اين شهر خيلي ساکت بود . تنها زائراي اون امامان همام فقط ما چند نفر بوديم ، بعضي ها مي گن اما حسين غريب بود و بعضي هم مي گن امام رضا غريبه !! اما به نظر من تنها کسي که غريب واقع گشته اين امامان همامن .در داخل حياط حرمين سمت چپ زيرزميني واقع گشته که بهش مي گن سرداب امام زمان (عج) . در اون قسمت بود که امام زمان به غيبت مي رن. ما پايين رفتيم و زيارتي کرديم و سريع به سمت کاظمين راه افتاديم . شهر کاظمين همانند شهر ري خودمان در نزديکي پايتخت واقع شده . هر چه به بغداد نزديک تر مي شديم تعداد خودروهاي امريکايي بيشتر و بيشتر مي شد ، جاده ها اتوبان بودند و اثرات جنگ خانمان سوز بر روي آسمان خراشها ديده مي شد ، خيابانها خيلي کثيف و پراز زباله بود طوري که بوي نامطبوعي هواي اطرافمان را در بر گرفته بود تا اينکه بعد از 2 ساعت به کاظمين رسيديم ، مردم کاظمين هم مردمي شيعه بودند اما بعضي جاهاي شهر چون به پايتخت نزديک بود مثل اروپا بود . حجاب انچناني نبود ، بطري هاي مشروبات و ... ولي در اطراف حرمين از اينجوربرنامه ها خبري نبود . در شهر کاظمين دو امام همام ديگر ما مدفونند ، امام موسي کاظم (ع) و امام جواد (ع) و گنبد هاي اين دو بزرگوار به هم چسبيده اند ، حدود ساعت هاي 20:30 بود که ما نماز مغرب وعشايمان را با جماعت در کنار صحن هاي اين بزرگوارن اقامه کرديم . در داخل حرمين ، هر کس براي خودش يک امام جماعت داشت . يعني به فاصله هر چند متر يکنفر جلو ايستاده بود و نماز جماعت مي خوند . يه جورايي براي خودشون مريد درست کرده بودند .

ابوعلي بهمون گفت که بخاطر حکومت نظامي شهر بغداد بايد سريع به کربلا برگرديم . خلاصه بعد از زيارت به سمت کربلا عازم شديم . ساعت از 22:00 گذشته بود . بعد از اين ساعت درب هاي حرمين امام حسين و حضرت عباس را مي بندن به خاطر نظافت و برنامه هاي ديگه ! من يه چرخي دور و بر حرمين زدم کنار قبر حضرت عباس . ميداني قرار داره که يک مشک در داخل آن واقع شده در سمت راست اين ميدان يه گنبد کوچيک درست کردند که وقتي مي ري جلو وروي اونو مي خوني نوشته : هذا مقام کف عباس : اينجا جايي که دست چپ حضرت بريده شد . واي دلم باز گرفته شد . دنبال جاي دوم دست دوم گشتم . باور نمي کنيد ولي حدود 300 متري دور حرم زدم و داخل يه کوچه روي ديوار نوشته شده بود : اينجا دست ديگر عباس قطع شده است . قربونت برم آقا برا حسينت و برا بچه هاي برادر يک قطره هم آب ننوشيدي ...

رفتم هتل خوابم نمي برد . اخه روز بعد بايد به سمت ايران حرکت مي کرديم . تا ساعت 2 نشستم و کم کم چشمانم سنگین شد و اینطوری خوابم برد  . وقتي بيدار شدم ديدم نزديک اذان صبح شده . حالا روز دوشنبه شده 2/4/82 ما براي نماز صبح به داخل حرم امام حسين رفتيم . ديگه خودموني شده بوديم . نمي دونم ولي حس مي کردم يه جورايي ديگه اون حالتهاي قبلي در من ظاهر نميشه ! پاهام نمي لرزيد . کنار ضريح نشستم . براي نماز يکي دو نفر بيشتر نيامده بودند . نماز صبحم را خوندم و کنار ضريح و چسبيده به اون زيارت عاشورايي را زمزمه کردم و بعدشم يه چند قدمي از ضريح دور شدم و باز نشستم . به ضريح شش گوشه خيره شدم ، طوري که از گوشه چشمانم باز قطرات شبنم دلم شروع به تراويدن کردند و با خودم عهد بستم که اين نگاه اخر را هيچ وقت فراموش نکنم . حدود 10 دقيقه اي به ضريح خيره شدم . اخه روز اخر بود داشتم خداحافظي مي کردم و معلوم نبود باز زنده باشيم و باز بطلبه و به خدمت آقا بياييم . خلاصه خالي شدم و براي زيارت حضرت عباس اماده شدم که حاج آقا را داخل حياط ديدم بهم گفت که کجايي؟ گفتم چرا ؟ گفت : الان حدود 20 دقيقه ميشه که دنبالت گشتم . مگه کجا رفته بودي ؟

گفتم : کنار ضريح تو حرم خلوت آقا بودم .

گفت : من اومدم چند بار دور ضريح گشتم و چندبار صدات کردم ولي نديدمت !!

برام جالب بود . شايد اون حس اخري آقا ما رو يه جورايي ... نمي دونم ...

 

يه سرم به تل زينبيه زدم ، زيارت حبيب بن مظاهر، ابراهيم حجاب  و بعدشم زيارت  حضرت عباس و ابوعلي ماشين رو روشن کرد و به سمت ايران راه افتاديم. ساعت 11:00 صبح به گمرک مهران رسيديم  سپس با يک دستگاه ميني بوس به همراه چند خانواده عراقي به سمت منزلمان حرکت کرديم ساعت 9 شب من به خونه رسیدم  و نماز مغرب و عشايم را در خاک ايران خوندم .

 

جالب اينکه از همون جمع 12 نفري که اون شب دعاي توسل را خونديم همه به کربلا دعوت شدن .

اينم از آثار  وبرکات دعاست که به انسان يکسري توفيقات را عنايت مي کنه .

 

منم بعد از اين موضع براي اولين بار اين خاطراتم را تايپ کردم تا شايد ... شايد بتونم يه جورايي بگم : جووونا باور کنيد امام زمانتون دوستون داره ... حتي اگه بزرگترين گناه روي کره زمين را انجام داديم بازم درب توبه بازه و خدا ارحم الراحمينه و ما رو مي بخشه ...پس دست به درگاهش برداريم و از او بخواهيم که عاقب همه ما را ختم به خير نمايد و اينگونه توسلات را از ما قبول و اينگونه سفرات را نصيب دل شيفتگان و ذخيره قبر  و اخرتمان قرار دهد .

 

ان شاا...

 

 

در پناه خداي عاشقان

 

 

يا حق

 

+ äæÔÊå ÔÏå ÏÑ  دوشنبه بیست و دوم مهر 1387;ÓÇÚÊ 0:16;  ÊæÓØ عاشقی از دیار عاشقان;  | 

 

 

منبع:http://hese-gharib.blogfa.com

+ äæÔÊå ÔÏå ÏÑ  شنبه بیستم مهر 1387;ÓÇÚÊ 22:54;  ÊæÓØ عاشقی از دیار عاشقان;  | 

سلام دوستاي گلم

نميدونم از کجاش بگم

از اون حس آرامشي که با اولين نگاه به گنبد امام رضا به آدم دست ميده

يا از اون شور و حالي که زائرا دارن برا زيارت  ....

چقدر دلم تنگ شده بود ...

واقعا عشق يعني آرامش واقعي !

تنها چيزي که خواستم آرامش بود و بس ! اونم نه اينکه از تنهايي خودمو بيارم بيرون نه !

 برا اينکه تو تنهاييام بيشتر به خداي خودم فکر کنم ..مث قبلنا !

 مث اون درد دل کردنايي که نميفهميدم از کجا دلم اون حرفا رو ميزد !

 همين که دستم رو رسوندم به ضريح دلم لرزيد ......

اشکام جاري شد بدون اينکه بخوام اشکام و پنهونش کنم  ...

ازش طلب بخشش کردم اميدوارم شفيعي باشه برام تا بتونم ......

يادش بخير ميرفتم حرم  دلمو ميدادم دست آقا ... اوناييكه رفتن ميدونن تو حرم ميشه امام رضا رو ديد نميدونم ولي ... وقتي ميگن رئوفه .. وقتي ميگن مهربونه.. راست ميگن...اصلا همش حس ميكنم صفت امام رضا همون مهربونيشونه .... وقتي دم در حرم مي ايستي ....وقتي گنبد رو ميبيني .. سرتو كه خم ميكني دست كه رو سينه ميذاري با دلشكستگي ميگي:

السلام عليك يا علي بن موسي الرضا....

وقتي وسط سلام بغض گلوتو ميگيره احساس ميكني آقا يه نگاه تو چشات ميكنه ...با همون مهربونيش دست رو سرت ميكشه آرومت ميكنه ...خوش بحال اونايي كه اينقدر بي تابي ميكنن ...دل رئوف حضرت طاقت نمياره ديگه اونا رو تو آغوشش ميكشه آرومشون ميكنه...كيه رفته مشهد امام رو نديده؟ كي ميتونه بگه رفتم و نديدم ؟محاله ... اونم امام رضا ..مگه مهمون نوازتر از اون ميبيني ؟

قبل از اينكه مشهد برسي مياد استقبالت ...

كيه كه چشماش به ضريح خورده و اشکاش جاري نشده ؟ !

مگه ميشه ؟

جواب سلام كه واجبه چطور سلامش كردي و جواب نشنيدي اون كه جواب داد تو حواست كجا بود؟

چه صفايي داره وقتي آماده بشي براي حرم آروم آروم به نشانه احترام راه بري سرتو بندازي پايين وگرنه اينقدر عجله داري كه دوست داري عين كبوتراش پرواز كني بشيني رو گنبد طلا ... با هر قدم دلت تندتر ميزنه ...ميرسي به در حرم  ...

 در حرم رو ميبوسي يه قدم ميري جلوتر چشات كه به گنبد نورانيش ميفته بيتاب ميشي ... سرتو خم ميكني سلام ميكني ...صداي زمزمه زائرا رو ميشنوي يه سري كنار باب المراد نشستن منتظر شفاي مريضشون هستن ... تو هم دلتو ببند به ضريح مگه نميخواي اين دل مريض هم شفا بگيره مگه نميخواي اين دل پر معصيت با يه نگاه آقا پاك بشه دلي كه جاي هر كس و ناكس نيست دلي كه بهت دادن گفتن پاك نگهش ميداري جاي خداست ... چقدر بهش بي توجهي كردي ؟ چقدر با گناه سياهش كردي ؟ به حضرت بگو دستم از همه جا كوتاهه گفتن بيا پيش غريب الغربا ...

 منم اومدم اينجا يه عنايتي كن آقا

اگه دلت شكست يعني اذن دخول رو گرفتي

جلوتر ميري هر چي به ضريح مبارك نزديكتر ميشي سر و صداها بيشتر ميشه سر و صدايي كه دوستش داري زمزمه اي كه برات آشناست همراه درد دلاي مردم ....صداي بال ملائك هم شنيده ميشه ........يه غم سنگيني رو دلت ميشينه يه بغضي كه نميدوني چرا هر وقت به ضريح نزديك ميشي گلوتو ميگيره ....يه حالي كه شايد ناشي از غربت شاه خراسان هست ،  فقط يه جورايي دوست داري سر رو شونه امام بذاري و تا صبح قيامت اشك بريزي..... به اوج بي نيازي ميرسي ديگه هيچي نميخواي .... از همه جا بريده شدي ... يه سبكي و يه احساس پاك ... يه آزادي از قفس بدن...يه عروج از فضاي پست دنيا .....يه حس رهايي از ...

شايد ساعتها بگذره و تو حس نكني نميدوني كجا داري سير ميكني ... كجا داري ميري ... يا بهتره بگم كجا دارن تو رو ميبرن ... فقط اونقدر روحت شفاف شده كه يه چيزايي ميبيني كه قبلا نميديدي......

يه دنيا شرمندگي يه دنيا خجالت از حريم كسي كه دعوتت كرد و بهش قول ميدي که ...

 چقدر ادعاهاي ما زياده .. چقدر بوي ريا از كارامون مياد ... يه كار كوچولو ميكنيم دوست داريم به همه بگيم من فلانم من چنانم.. با اخلاص خداحافظي ابدي كرديم!!

 تازه از مشهد برگشتم اما هنوز تو اون حال و هوام .. اگه يه ذره هم عوض نشم زيارتم بي اثر بوده

 مشهد رفتن فقط ديدن ضريح و چند قطره اشك نيست حرم يعني تحول روح يعني عوض شدن

يعني حداقل يه قدم بالا رفتن ..

 اونجا ديگه بهونه واسه اشك ريختن نيست ... راحت راحت يه گوشه ميشيني و هر چي تو دلته خالي ميكني ..صفايي داره كه جاي ديگه پيدا نميشه ... خوش بحال اونايي كه هميشه حال و هواي مشهد و حرم تو دل اوناست ...خوش بحال اونايي كه دائم زمزمه زوار امام تو گوششونه ... نماز كه ميخونن روحشون پر ميكشه اونجا ..

دلم لك زده واسه اون كبوترا كه بيقرار از اينور به اونور صحن و گنبد ميپرن ...

دلم تنگ شده واسه وقتي كه وارد حرم ميشدم ...

 دلم گرفته از آخرين خداحافظي كه با حرم كردم

 وقتي كه اينقدر دلم گرفته بود نتونستم جمله آخر رو بگم ....

 وقتي كه نزديك در شدم گفتن بريم طاقت نياوردم بايد ميرفتم ولي دلم نميذاشت ....

 سرمو كه خم كردم بگم با اجازه من رفتم ... ياد سلام كردنام افتادم آخه من تازه اومدم هنوز..

 هيچي نگفتم...

 هنوز گيجم...

 باورم نشده اومدم اما هنوز كارت دارم علي بن موسي الرضا ...

واي از اون وقتي كه ديگه به هر ترتيبي شده از حرم مياي بيرون...

 وقتي ميگن ديگه دير شده بايد بريم ولي تو در عالم خودتي ....

 يه بغض تو گلوته كه شكسته و چشمات پر از اشکه ...

 تو راه همش به فكر اون لحظاتي بودي كه تو حرم گذشت اون حال و هوا ...

اون صفاي حرم ...

 صحنها ... سقاخونه ها ... خادمها ... كبوترا ... زائرا ...

هر چند دقيقه سرتو برميگردوني عقب يه نگاه به گنبد ميندازي انگار يكي داره با تيشه به دلت ميزنه ... هاي ..

وقتي برا آخرين بار مياي بيرون و همينجوري زل ميزني به گنبد بدون اينکه حرفي بزني

دلم عجيب گرفته بود ! کاش اين چند روز اينقدر زود تموم نميشد !

 نميدونستم  واقعا چي بايد بخوام !!

 اما زيارتشو آرزو کردم تا هميشه برم پيشش و آروم بگيرم ! ممنونتم امام رضا

نوشته فوق به نقل از یکی از دوستان که چند سال پیش خدمت آقا رفته بود ومنم تو سیستمم برای خودم داشتم که امشب براتون زدم . اگه فرد مورد نظر تشریف اورد معرفی کنه تا ما اسمشون رو قید کنیم .

 

 

می خوای دلتون رو بشکنم : به سایت زیر یه سر بزنید . پخش زنده از چند صحن آقا

www.razavi.tv

این عکس هم از طرف داداشی که پارسال خدمت آقا رفته بود و گرفت . امسال بنا به دلایلی که داشتم نتونستم به خودم اجازه عکس گرفتن بدم .برام دعا کنید

+ äæÔÊå ÔÏå ÏÑ  شنبه بیستم مهر 1387;ÓÇÚÊ 21:8;  ÊæÓØ عاشقی از دیار عاشقان;  | 

 

 

عاشقان عیدتان مبارک باد

+ äæÔÊå ÔÏå ÏÑ  سه شنبه نهم مهر 1387;ÓÇÚÊ 18:47;  ÊæÓØ عاشقی از دیار عاشقان;  |